تبليغاتX
زن زمینی

/**/     این روزها مرا به یاد روزهای زمان انقلاب57 می اندازد. ما هم آن روزها پر از شور و هیجان بودیم و امید فراوان به تغییر داشتیم. این روزها من و همسرم می توانیم جواب جوان هایی که مارا متهم می کردند برای به وجود آوردن این وضع بدهیم. می گوییم ما هم درست همین احساسات و هیجانات  امروز شما را داشتیم. دوست داشتیم وضع بهتر بشود و نه بدتر. اگر ما کاری نمی کردیم امروز شما می کردید اگر چه نتیجه کار ما آن روزها ثمر نداد امروز به کمک توان نسل شما و تجربه نسل ما نمی گذاریم نتیجه مان را کس دیگری صاحب شود.   این روزها من و شوهرم پدر و مادر خیلی از جوان ها هستیم. خوشحال می شوند وقتی مارا در کنار خود می بینند. با دستان خودم به دستان جوانان زیادی روبان سبز بسته ام. شب های زیادی تا صبح در کنار آنها بوده ایم.   این روزها حقایق را با چشمان  خودمان می بینیم و درست  قلب آن را  در صدا و سیما.   مجری هایی که از ته حلق و با هیجانی مصنوعی اخبار دروغ تحویل مردم می دهند مرا به یاد تقی رحمانی مجری رادیو تلویزیون دوران شاه می اندازند. همانطور که در پست قبلی نوشته ام روز انتخابات از 20 صندوق در منطقه عظیمیه کرج از صبح تا 12 شب بازرسی کردم. با افراد درون صف سی نفر سی نفر تا مصاحبه کردم. به طور متوسط از هر 30 نفر بین دو تا پنج نفرشان می خواستند به کاندیدایی جز موسوی رای بدهند. بازرس صندوق مدرسه دخترانه فارابی در باغستان ( محله ای متوسط رو به پایین نشین که پایگاه بسیج هم نزدیکش است) که عاقله مردی است می گوید 1070 رای در صندوق ما ریختند که حدود 770 تا  مال موسوی بود و کمتر از صد تا احمدی نژاد و 12تا رضایی و همین حدود کروبی و نه تا رای باطله داشتیم.  می گفت من خودم به موسوی رای ندادم اما نمی توانم ببینم به آسانی پا روی حقیقت می گذارند. مسئولین صیانت از آرا همه همین را می گویند. ما اینها را به چشم خودمان می بینیم اما صدا و سیما خیلی راحت دوسه ساعته اعلام می کند که احمدی نژاد با رای بسیار بالا اول شده و انتظار هم دارند مردم عین بز سرشان را پایین نگه دارند و بگویند ئه! جدا"... هر چه شما بگویید! اما نه. مردم برای اعتراض به خیابان ها می ریزند. صدا و سیما آن ها را اراذل و اوباش خطاب می کند. عصبانی تر می شویم و تعداد بیشتری در خیابان ها می ریزیم.   لباس شخصی های طرفدار آقای احمدی نژاد و نیروی انتظامی  با چوب و چماق و باتوم به جوانان حمله می کنند و شیشه های مغازه هایی که به آنها پناه می دهند می شکنند و مجری تلویزیون خیلی حق به جانب اعلام می کند جوانانی که کاندیدای مورد نظرشان رای نیاورده , از عصبانیت به اموال عمومی خسارت می زنند.   باز به خیابان می رویم تا بگوییم خیلی هستیم نه به اندازه آرای یک صندوق. محکمتر می زنندمان. جمعیت میلیونی ما  چند هزار نفر آدم ناراضی و بیمار معرفی می کنند. هر کجا اعلام تجمع می کنیم آنها به نفع خودشان مصادره اش می کنند و درست درهمان مکان اعلام تجمع می کنند. در اخبار بارها اعلام می شود. هر دقیقه زیر تمام برنامه از کودکان گرفته تا فیلم سینمایی زیر نویس می شود اتوبوس و ناهار و پول توجیبی یک روز حقوق به آن ها می دهند تا یک وقت خدای نکرده ضعف نکنند.   از شدت استیصال قرار می گذاریم هر شب از ساعت ده و نیم تا یازده روی پشت بام ها الله اکبر بگوییم. اول که با پررویی می خواهند الله اکبرها را به نفع رئیس جمهور تحمیلی مصادره کنند که مردم برای رفع سوءتفاهم شعارهای دیگری را هم اضافه می کنند. آن وقت احمدی مقدم باجناق آقای احمدی نژاد می آید تلویزیون و می گوید یک عده فرصت طلب آشوب می کنند و شب ها نمی گذارند مردم بخوابند.   احساس می کنم جوان های ما در این چند روز سال ها بزرگ شده اند و قد کشیده اند, عوض شده اند. جوانان ما باهوشند. فرق بین دوغ و دوشاب و راست و دروغ را می فهمند. به راحتی نمی شود گولشان زد. جوانان ما حاضر نیستند با روزی 30 هزار تومن پا روی حقایق بگذارند.  از امتحانات اخر ترم خود می گذرند اما از حقشان نه. جوانان ما دیگر به صدا و سیمایشان اطمینان ندارند . آنها با چشم خودشان می بینند که در طی شبانه روز چه دراین مملکت می گذرد و تلویزیون چه نشان می دهد.  

(لینک در بلاگ نیوز) ( لینک در بالاترین)               

/*]]-->
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:57 توسط زن زمینی |

من امروز به حدود 20 حوزه رآی گیری در کرج سر زدم.  از صف های طویل -که در طول عمرم به یاد ندارم  برای انتخابات چنین صف هایی تشکیل شود- عکس گرفتم. با مردم مصاحبه کردم.  کلی حرف زدم. خیلی هاشان شناسنامه هایشان را نشانم می دادند که تا به حال رإی نداده اند اما به خاطر خود موسوی یا خاتمی یا به خاطر نفرت از  دروغ و ریای احمدی نژاد آمده بودند رای بدهند. از تیمسار بازنشسته تا دانش اموز پیش دانشگاهی که به خاطر کنکور چند ماه است به جز برای رفتن به کلاس و مدرسه از خانه در نیامده.

در هر حوزه صدها نفر زیر طوفان و  رعد و برق و باران شدید در تاریکی هنوز در صف ایستاده بودند و خم به ابرو نمی آورند.

تقریبا همه طرفدار موسوی بودند. اینکه می گویم تقریبا شاید از هر صد نفر 90 نفر گفتند که فقط آمده اند به موسوی رای بدهند.

حتی معدود کسانی که می گفتند آمده اند به احمدی نژاد رآی بدهند به شکست او اذعان داشتند.

بیشتر وقت ها مخصوصا می رفتم سراغ آن هایی که ظاهرشان به نظر حزب اللهی می آمد اما به محض اینکه می گفتم به نظر شما چه کسی پیروز انتخابات است فوری می گفتند البته که "موسوی"...

خود من ساعت 11 شب موفق به دادن رای شدم و هنوز  صدها نفرپشت سرم در صف بودند و تعداد زیادی از مردم از ترس بسته شدن در به سمت حوزه می دویدند.


حالا با چه منطق و با چه رویی اعلام می کنند احمدی نژاد 69 درصد و موسوی 29 درصد رای آورده اند؟

وچرا از الان شهر پر شده از نیروی انتظامی و یگان ویژه؟ چرا رادان حکومت نظامی اعلام کرده؟

 بوی گند تقلب را می شنوم.

 نصف شب به ستاد موسوی رفتم.  تمام بچه ها بدون استثنا گزارشی مثل من می دادند. همه آماده برای برگزاری جشن تا صبح بودند که اطلاع دادند صندوقی در یکی از روستاهای کرج باز شده که رای احمدی نژاد شش برابر موسوی بوده. همه یخ زدیم.

امکان ندارد! شروع تقلب...

خودشان می دانند دروغ گفتن به مردم خطر دارد. هزینه دارد. برای همین به نوعی حکومت نظامی اعلام کرده اند. وقتی می گویند تجمع هواداران کاندیداها ممنوع و شهر پر شده از نیروی انتظامی یعنی حکومت نظامی دیگر!

اگر رویه شان را عوض نکنند مطمئنا  مردم ساکت نمی نشینند. عده ای حتما به خیابان ها خواهند ریخت و تظاهرات و احتمالا کارهای دیگری(!) می کنند.

حکومت باید از خدایش باشد رئیس جمهور محبوب مردم باشد نه منفور...

به کجا داریم می رویم؟

من به شخصه  نمی توانم چهار سال دیگر احمدی نژاد را تحمل کنم.  این مرد  هیچ جوره در حد و اندازه ی ایران و ایرانیان نیست...



+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:45 توسط زن زمینی |


  عزمم را جزم كردم و سريع وارد دفتر كميته‌ امداد شدم.
از كنار ميزي كه شناسنامه‌هاي عكس‌دار بچه‌هاي بي‌سرپرست رويش چيده شده بود رد شدم .  نگاهشان رويم سنگيني مي‌كرد. يك‌راست به طرف خواهر كميته‌اي كه پشت پيشخوان ايستاده بود رفتم و بعد از سلامي كوتاه حرف دلم را رك و راست زدم.
- خانم عزيز، دلم مي‌خواهد يكي از اين كودكان نيازمند را به فرزند خواندگي قبول كنم اما متاسفانه به  كميته امداد اعتمادي ندارم و براي همين تابه‌حال در صندوق‌هايتان در كوچه و خيابان پولي نينداخته‌ام. خودتان هم حتما مي‌دانيد چقدر شايعات پشت سر اين كميته هست. مي‌خواهم حساب بانكي خود كودك يا مادرش را داشته باشم.
آب دهانش را قورت داد و گفت:
- خوب بله، البته. اما شما بايد به حساب كميته امداد بريزيد و بعد ما خودمان به حساب او مي‌ريزيم.(در اين نوع فرزند خواندگي كودك در خانواده‌ي خودش كه معمولا بدون سرپرست است بزرگ مي‌شود. سرپرست از نظر آن‌ها يعني پدر)
گفتم:
 ببينيد، ما خانواده‌اي كارمند هستيم، دلم نمي‌خواهد ناني را كه از دهن بچه‌هاي خودم مي‌برم به جاي دهان آن كودك در جيب كسي ديگري برود. من موارد زيادي شنيده‌ام كه حامي به موقع پول به حساب كميته ريخته و به طور اتفاقي فرزند خوانده را در جايي ديده و فهميده 9 ماه است پولي به او نداده‌اند. براي شما چه فرقي مي‌كند؟ من شماره حساب بچه و حتي آدرس و شماره تلفن او را مي‌خواهم و كپي شناسنامه برايم كافي نيست.
خواهر كميته‌اي به فكر فرو رفت و بعد رفت با همكاران ديگرش مشورت كند.

من هم مثل هر انسان ديگري هميشه به فكر كساني كه  در وضعيت  اقتصادي  بدي هستند،بخصوص كودكان، هستم و به سهم خودم سال‌هاست كه چه از طريق موسسه‌هاي خيريه و چه به طور مستقيم كمك مي‌كنم.
 
 سال‌ها پيش وقتي  با همسرم ازدواج كردم پايم را در يك كفش كردم " به جايي كه خودمان بچه‌دار شويم  برويم از پرورشگاه كودكي را بياوريم و بزرگ كنيم."  شوهرم بعد از چندين روز فكر كردن، صادقانه اعتراف كرد  تصميم گيري برايش خيلي سخت است و ته دلش فكر مي‌كند بزرگ كردن بچه‌ي امانتي سخت‌تر از بچه‌ي خود آدم است.  بعد از كلي بحث به اين نتيجه رسيديم  برويم پيش  دكتر روانشناسمان دكتر محيط.
دكتر با حوصله به حرف‌هاي هر دوتايي‌مان گوش كرد و دست آخر به من گفت چون شوهرت ته دلش مخالف است بهتر است خودتان بچه‌دار شويد.
بعد فهميديم بچه‌ گرفتن از پرورشگاه شرايط سختي دارد كه يكيش ورقه آزمايشگاه براي ناباروري يكي از زوجين است كه ما نمي‌توانستيم تهيه كنيم و ديگري نوبت انتظار طولاني‌ست كه گاهي تا سال‌ها طول مي‌كشد.

 حالا كه بچه‌هايم بزرگ شده‌اند ، با اينكه  در رفاه كامل نيستيم و مخارج دانشگاه آزاد پسر بزرگم اذيتمان مي‌كند، اما فكر كردم مي‌توانم مخارج كودك ديگري را هم به عهده بگيرم. بايد فكر كنم به جاي دو بچه سه بچه‌دارم.

خواهر كميته‌اي برگشت و شروع كرد به توجيه علت دير واريز كردن پول حامي‌ها. حرفش را قطع كردم و گفتم من اين‌ها را نمي‌فهمم بايد مستقيم به حساب بچه واريز كنم.
در ضمن دوست دارم براي تولدش هديه‌اي بگيرم و بفرستم. مي‌خواهم تلفني از وضع تحصيلي‌اش بپرسم. با مادرش درد دل كنم تا اگر مشكل ديگري داشته باشند سعي كنيم با هم حلش كنيم...

سري به نشانه‌ي درك كردن حرف‌هاي من تكان داد و مرا به سر ميز برد و گفت حالا شما يكيشان را انتخاب كنيد تا ببينيم چكار مي‌توانيم بكنيم.
انتخاب كردن كودكي از بين آن‌همه بچه بي‌سرپرست مشكل بود. در اين بين نگاه شيطان و خندان پسركي كه موهايش را از ته زده بود و گوش‌هاي بزرگي داشت جلبم كرد.
خواهر كميته‌اي اما به دنبال دختري برايم بود. پرسيدم چرا تعداد پسران بي‌سرپرست اينقدر بيشتر از دختران است، شايد ده برابر.
گفت آخر خانواده‌ها بيشتر حامي دختربچه‌ها مي‌شوند و اگر هم پسر قبول كنند پسران خوشگل و كوچولو را انتخاب مي‌كنند.
گفتم پس من همين پسرك شيطان و خندان ده دوازده ساله را قبول مي‌كنم. اتفاقا حرف اول اسمش مثل بچه‌هاي خودم با الف شروع مي‌شود.
پسرك در يكي از شهرهاي محروم مرزي زندگي مي‌كرد.
خواهر كميته‌اي بعد از انجام كارهاي لازم و بعد از اينكه من فرم‌هايي را پر و  امضا كردم، شماره تلفن كميته ‌امداد آن شهر مرزي را داد و گفت همين ها را به مسئولش آقاي ... بگويم تا شايد شماره تلفن و شماره حساب خود بچه را بدهد. تشكر كردم و به خاطر بي‌اعتمادي‌ام از او معذرت خواستم و گفتم به شما برنخورد با شخص شما نبودم. شما اينجا زحمت مي‌كشيد. با لبخندي گفت نه اشكالي ندارد. زياد از اين حرف‌ها مي‌شنويم.

آمدم از خانه با مسئول كميته امداد آن شهر صحبت كردم. همان چيزها را گفتم.
او با روي خوش گفت كه كاش همه حامي‌ها مثل شما  مسئولانه برخورد مي‌كردند و اصرار مي‌كردند كه مستقميا كمك كنند.
 فكر كنم تجربيات بدي داشت.
شماره تلفن و آدرس و شماره حساب پسرك را داد اما توصيه كرد  شماره تلفن و آدرس خودم را فعلا به آنها ندهم و رابطه ترجيحا يك‌طرفه باشد.و گفت به خاطر جلوگيري از سوءاستفاده. از او خيلي تشكر كردم.

وقتي از تلفن عمومي محل به خانه‌شان زنگ زدم قلبم مي‌زد. برخورد خيلي خوبي داشتند و همينطور لهجه‌ي بسيار شيريني. با مادرش كلي رفيق شديم و عین دو خواهر با هم درد دل کردیم.( متوجه شدم كميته هيچ كمكي براي خودكفا شدن چنين خانواده‌هايي نمي‌كند. و فقط كمك ناچيز مالي مي‌كند.)

 آمدم عكس پسرك را  چسباندم به ديوار هال خانه و به پسرها گفتم بچه‌ها اين هم داداش جديدتان. هم آن‌ها و هم همسرم وقتي به خانه‌آمد خيلي استقبال كردند و درباره‌ي‌نوع كمك‌ها با هم خيلي حرف زديم.
قرار است به جز كمك‌هاي ماهانه، هر كداممان كادويي براي تولدش بگيريم و برايش بفرستيم.
  
 توضيح: چند ماه پيش در وبلاگ زيتون مطلبي در مورد فرزند خواندگي خواندم. وقتي با ايميل برايش از تجربه‌ي خودم گفتم  زيتون از من خواست كه در وبلاگم بنويسمش.

(لینک در بالاترین)
 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 5:5 توسط زن زمینی |


 دوسه روزي بود كه از چند جاي ماشين صداي تلق تولوق مي‌آمد.
 آن روز صبح قرار بود ماشين را ببرم تعميرگاه مجاز و بدهم  هم يك  آچاري به پيچ‌هايش بكشند و  هم شمع‌هايش را عوض كنند. پسرم كه طرف‌هاي تعميرگاه كاري داشت گفت تا آنجا با من مي‌آيد.
صبح وقتي بيدار شدم ديدم او دوشش را گرفته و دارد موهاي انبوهش را اتو مي‌كشد. با حسرت نگاهش كردم. روزي من هم موهايم به زيادي او بود. حالا هم كمتر شده و هم به خاطر روسري  اصلا به موهايم نمي‌رسم.

نشان به آن نشان كه صبحانه آماده كردم. برنج شستم و خيس كردم و نمك زدم. مرغ از فريزر درآوردم  گذاشتم در ظرفي تا يواش يواش يخش وا برود.اتاق پذيرايي را كه به خاطر مهماني ديشب ريخت و پاش بود جمع و جور كردم و او هنوز داشت موهايش را اتو مي‌كشيد.
وقتي مي‌خواسيم از خانه خارج شويم، جلوي آينه‌ي دم در  چند ثانيه‌اي ايستاد و با رضايت هيكلش را برانداز كرد و اين‌طرف  و آن طرف چرخاند . به خاطر ورزش‌ مداوم چيزي اضافه ندارد قدش هم تا حدودي بلند است..
دوتايي كه رسيديم پاركينگ، جوري نگاهم كرد كه يعني "من بشينم پشت فرمون."
كله‌اي تكون دادم كه يعني"تو بشين."
از پاركينگ كه پيچيديم توي كوچه، عينك آفتابي‌اش را از بالاي سرش آورد پايين  و شيشه را كشيد پايين. تند كه مي‌رفت باد مي‌پيچيد در موهاي بلند انبوهش كه در حالت عادي  تا پايين شانه‌هاش مي‌رسيد و قسمتي از آن‌ها را  از پنجره بيرون مي‌كشيد. حواسم  بود كه گاهي از توي آينه‌ي جلو خودش را با تحسين نگاه مي‌كند.
جلوي تعميرگاه كه ايستاد، گفتم تو اينجا وايسا تا من برم ببينم داخل جا هست يا نه.
راهروي باريكي بود  به اندازه عرض يك ماشين و بعد اتاقك پذيرش و بعد محوطه‌اي كه پر بود از ماشين شبيه مدل ماشين ما.
در اتاقك دو خانم يكي حدود 35 و ديگري  42 ساله نشسته بودند. از پنجره‌ي جلوي اتاقك داشتم مشكل ماشين را مي‌گفتم كه يكيشان گفت الان مسئولش مي‌آيد مشكلات را مي‌پرسد و فرم پر مي‌كند و رو كرد به شخصي كه من درست نمي‌ديدمش: آقاي ... فلاني لطفا برويد اين ماشين را تحويل بگيريد. و تا او از در پشتي بيايد با خنده  گفت الان يه آقاي خوش‌تيپ خوش‌هيكل مياد عيباي ماشينتون رو بنويسه. و با چشمكي گفت: اونقدر خوش‌تيپ كه كيف كني و روزت ساخته بشه!
درحيني كه اينرا مي‌گفت پسر جواني كه موهايش را سيخ سيخ بالا آورده بود و تي‌شرت نقش‌دار تنگ استرچ با شلوار كمربند نقره‌اي فاق كوتاه پوشيده بود و گردنبند زمختي به گردن داشت با چشم‌هاي مغرور به طرفم آمد.
حرف‌هاي همكارانش را شنيده بود و من به شوخي در حاليكه با چشم‌هاي تنگ از سر تا پاي اورا برانداز مي‌‌كردم و با پشت چشم نازك  خطاب به خانم‌ها گفتم:
- خودم يكي از همين خوش‌تيپ‌ها و ناز بشي‌بلاها توي ماشين دارم.
شليك خنده‌ي خانم‌ها از اتاقك بلند شد به طوري كه تمام كارگراني كه در محوطه مشغول كار بودند سر بلند كردند ببينند چه خبراست.
زن جوان‌تر به من گفت:
- اي ول! اي ول، حاضر جواب!(آن جوان ظاهرا پسر خانم 42 ساله بود)
پسر  در كل‌كل ما دخالت نكرد. همانطور مغرور به سمت ماشينمان رفت و با پسرم كه او هم سرش را بالا گرفته بود مشغول صحبت شد. من  جلو رفتم و شروع كردم مشكلات ماشين را توضيح دادن كه ديدم هر دو زن دوان دوان آمدند و چند متري  ما ايستاده مشغول تماشا كردن پسرم شدند . من فوري دستهايم را به كمرم زدم. لبهايم را نازك كرده به طرفين صورتم كشيدم وابروهايم را بالابردم و با افتخار  با كله و  چشم به پسرم اشاره كردم... دوباره شليك خنده‌شان بلند شد و دوان دوان سرجاي خود برگشتند.
وقتي كارمان تمام شد پسرم كنجكاوانه پرسيد موضوع خنده‌ي اون خانم‌ها چه بود؟
ماجرا را تعريف كردم. قهقه خنده‌اش به هوا رفت:
- شما خانوما سر چه چيزهايي با هم كل‌كل داريد.
عصر پسرم سر راهش رفته بود ماشين را بگيرد.
 مي‌گفت خدا بگم چيكارت كنه مامان، از اولي كه قبض رو دادم و چشمشون به من افتاد غش‌غش مي‌خنديدن تا آخرش كه سويچ را تحويل دادن و كلي هم خدمت شما سلام رسوندن.
 
   

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:28 توسط زن زمینی |


پسر پيش‌دانشگاهي‌ام دمغ اومده خونه، كوله‌شو پرت مي‌كنه روي مبل و سلام جويده‌اي تحويلم مي‌ده.
- چي شده عزيزم، پكري.
- مامان چرا مردم  اين‌طوري‌ين؟ چرا من نمي‌تونم مثل بقيه باشم.
- احساستو درك مي‌كنم، منم گاهي از اين‌فكرا مي‌كردم،  حالا اتفاقي افتاده؟
- نه... ولي...(پس از اصرار من ادامه مي‌ده) تازه فهميدم  دوست‌ صميميم "ف" كه 6 ساله با هم همكلاسيم، بسيجي شده بوده و به من نگفته.
غصه‌ام مي‌شه. پس "ف" هم!


سه سال پيش پسرم گفته بود كه بيشتر همكلاسي‌هاش با اينكه اصلا مذهبي نيستن و بعضي حتي به مذهب و خدا اعتقاد ندارن به خاطر استفاده از سهميه بسيج در زمانٍ كنكور، رفتن و كارت بسيج گرفتن.
 پسر بزرگم به شوخي گفت:
- سنگ مفت و گنجشك مفت. تو هم برو كارت بگير. من خر بودم، اما  تموم دوستاي من كه كارت گرفته بودن با معدل و تراز كنكور پايين و رتبه‌هاي پايينٍ ‍ صد هزار بهترين رشته و بهترين شهر قبول شدن. يه روز كه به شوخي به بابا گفتم من هم عضو شم بهم گفت:
" اگه  براي استفاده از مزايا بخواي بر خلاف عقيده‌ت بسيجي بشي شب‌ها هم بهتره بري مسجد بخوابي. خونه‌ي من جاي تظاهر و ريا نيست."


پسر كوچيكم كه يكي از بهترين مدارس پيش‌دانشگاهي  مي‌ره مي‌گه:
- از 30 نفر بچه‌هاي كلاسمون مي‌دونستيم 20 نفرشون از همون اول دبيرستان بسيجي شدن. من باهاشون قاطي نمي‌شدم. غافل از اين‌كه هشت نفر ديگه كه يكيش همين "ف"  نامرده يواشكي رفتن جاي ديگه كارت بسيج گرفتن و حالا براي شركت در كنكور رو كردن.


 پرسيدم: بسيجي شدن همينطور الكيه؟ نبايد هيچ فعاليتي بكنن؟
گفت: چرا براشون كلاس و جلسه مي‌ذارن. باید حتما شرکت کنن. گاهي گشت  خيابون و بازرسي ماشين‌ها. من هرگز حاضر نيستم براي به دست‌آوردن بهترين مقام دنيا هم ازين كارا كنم. حالا فقط من موندم و "پ" كه اونم درسش اونقدر خوبه كه احتياج به سهميه نداره. چند ساله شاگرد اوله و معدلش نزديك بيسته. اما من با رتبه‌ي مشابه بقيه بچه‌ها بايد رشته‌ي خيلي پايين‌تري بزنم.

تو دلم گفتم: آخ، كه مثل من و بابات شدي كه به خاطر عقايدمون از تموم منافعمون گذشتيم. از اخراج و بيكاري هم نترسيديم و حالا زندگيمونو که  با زوج‌هاي مشابه خودمون مقايسه مي‌كنيم زمين تا آسمون فرق مي‌كنه.دوستان شوهرم هر کدوم فرمانداری استانداری چیزی شدن و دوستان من هم تا حالا با حقوق و مزایا بازنشسته آموزش و پرورش شدن.

- حالا ناراحتي ازاين كارا نمي‌كني پسرم؟
- نه اتفاقا، خوشحالم اهل دروغ و دغل و تظاهر نيستم. ناراحتيم اينه كه چرا ديگران به راحتي دست به اينكارا مي‌كنن. صبح تا شب هم دارن از حكومت بد مي‌گن اما به خاطر نفع شخصيشون مي‌رن بسيجي مي‌شن. من به كي ديگه مي‌تونم اعتماد كنم.

- شما كه تو مدرسه‌تون همين يه كلاسو نداريدُ بقيه كلاس‌ها وضشوه چطوره؟
- تقريبا همين وضعه، حتي پسر مدير( كه خيلي آدم خوبيه) و برادرزاده‌ش كه مي‌شناسيشون اصلا مذهبي نيستن. هر دو بسيجي شدن.
مدير مي‌گه بچه‌ها براي آينده‌تون هركاري كه به صلاحتونه  انجام بديد. به درست و غلطش كاري نداشته باشيد. مهم اينه كه از مدرسه ما بريد به بهترين دانشگاه‌هاي كشور. وگرنه بعدا افسوس مي‌خوريد.

يادم مياد پارسال كه پسر همسايه كه درست حسابي درس نمي‌خوند و هوش چنداني نداشت در كمال تعجب همه در رشته مهندسي مكانيك يكي از مهمترين شهرهاي كشور قبول شد. بعدا فهميديم كه او هم كارت بسيج داشته. فكر كنيد تو خونه و محل اهل ديمبل دومبول و ژل زدن مو و بعد مي‌رفته تو يه محل ديگه موهاشو به طرف پايين شونه مي‌كرده و يه پيرهن گشاد رو تي‌شرت تنگ بدن‌نماش مي‌پوشيده و گشت مي‌داده و حالا داره حاصلشو مي‌بره.

امشب هم كه تلويزيون اعلام كرد مدت خدمت سربازي براي بسيجي‌ها تا 9 ماه ممكنه كم بشه در صورتيكه براي ليسانسيه‌ها يكماه، براي فوق ليسانس‌ها دو ماه و دكترا چهارماه كم مي‌شه. حالا فكر كنيد بسيجي‌ها كه  به راحتي به مدارج بالا و دكترا مي‌رسن ديگه  مدت سربازیشون چقدر میشه؟ لابد به صفر میرسه

يعني با نشون دادن در باغ سبز و تبعيضي كه با ديگر جوون‌هاي مملكت مي‌ذارن تقريبا همه  رو دارن وادار به عضويت در بسيج مي‌كنن.
از طرفي براي پسرم نگرانم. بعدا نشه مثل من. و بياد مطلبي بنويسه تحت عنوان: ما قربانيان عضو نشدن در بسيج...
براي تمام جوان‌ها نگرانم كه بايد به خاطر آينده‌شان دورويي بياموزند.
 شايد  اين ماجرا  در همه مدارس شايع نباشه. و اميدوارم در اين مدرسه بخصوص يك استثنا باشه.

( لینک در بالاترین) (لینک در بلاگ نیوز)

سهمیه بسیجی جبهه ندیده ! /فرهاد حیرانی

------

چند لینک:

کتاب جغرافیا از نظام آموزشی کشور حذف شد/ عبدالطیف عبادی

مادر جلوه جواهری: ماموران همچنان در خانه هستند و کلید را هم نداده اند!

در روز جهانی کارگر تعدادی از کارگران کمپینی ها و طرفداران حقوق کارگر در پارک لاله دستگیر شدند/ این هم از هدیه روز کارگر

بازداشتی های روز جهانی کارگر ممنوع الملاقات هستند / نه بابا هدیه شون خیلی چرب و چیلی بوده.توروخدا خجالت ندید.

/ مهدی محسنی

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:37 توسط زن زمینی |

بعد از نوشتن مطلب " یک پیاده روی بدون مزاحم و موی دماغم آرزوست..." به غیر از دوستانی که همدردی و سعی در ریشه یابی مسئله کرده بودند ( که از آنها تشکر می کنم), آقایی که انگار فکر کرده بود من به او تهمت زده ام که دنبالم راه افتاده, در نظرخواهی هر چه از دهن مبارکشان بیرون آمده با اسامی مختلف به من گفته اند.

لازم می بینم توضیحاتی به این آقا و همفکران ایشان که زن را مسبب اصلی مزاحمت مردان برای زنان می دانند بدهم.

اول از همه روشن کنم که برخلاف نظر این آقا به هیچ وجه تعریف این مسائل افتخاری برایم نبوده و نیست. بلکه خواستم یکی از معضلات و مشکلاتی که زنان در جامعه با آن مواجهند و شدیدا در عذابند و شرم می کنند در جایی بازگو کنند مطرح کنم.

توجه کنیم که همین مشکل که به نظر این آقا افتخار محسوب می شود باعث کمتر ظاهر شدن بسیاری از خانم های مملکتمان در جامعه است. بسیاری از آقایان به خاطر همین معضل به همسر خود اجازه کار و حتی خرید نمی دهند.

متاسفانه من از شدت ناراحتی کامنت های توهین آمیز را پاک کردم. تا اینجایی که در خاطرم مانده کامنت هایش را به صورت خلاصه اینجا می نویسم. چون گفته های این آقا را ممکن است حتی در کلانتری بشنویم:

- کرم از خود درخت است!

- خیال می کنی خیلی خوشگلی که مردها به دنبالت راه می افتند؟

-عکس خودت را در اینجا بگذار ببینیم مالی هستی.

-بده فیلمی از طرز راه رفتن از تو بگیرند, لابد بدجور راه می روی .

- لابد جلف لباس میپوشی یا آرایش زیاد میکنی؟

- تا دختران جوان مانده اند کی دیگر به تو متلک میگوید؟

- خیالبافی کرده ای.

- در دبی که پر است از دختران سفیدرو و موبور روسی کی دیگر به تو نگاه می کند؟

- اگر بدت آمده چرا کارت مرد عرب را نگه داشته ای؟

- پای چپ را به دیواره در ماشین تکیه دادن کجایش زشت است؟

جواب:

من اصلا خودم را خوشگل و خوش اندام نمی دانم. وفکر می کنم مزاحمت و متلک گفتن فقط مختص خانم های خوشگل نیست. شاید آنها بیشتر متلک بشنوند اما شما از هر زن یا دختری بپرسید حتما در طول روز چند بار با مزاحمت های کلامی اینچنینی روبه رو می شود. گاهی حتی همین خوشگل نبودن و خوش اندام نبودن هم بهانه ای می شود برای آزار و اذیت . بعضی آقایان فکر می کنند همین که زنی به خیابان آمد لابد کرم دارد و آمده حرفی یا متلکی جنسی بشود.

داشتن سینه یا باسن بزرگ یا حتی کوچک, خوش اندام بودن, عینکی بودن, کمر باریک, معلوم بودن قوزک پا, پوشیدن کفش صندل, حتی نقش روسری و رنگ مانتو شلوار و دوچرخه سوار شدن... هیچکدام از اینها دلیلی برای اذیت شدن نیست ولی ما زنان هر روزه بابت این ها مورد آزار قرار می گیریم.

برای اینکه خیال این آقا را راحت کنم تا شب ها بتواند سر راحت بر بالین زمین بگذارد باید بگویم.

من روزی دو دقیقه هم وقت جلوی آینه نمی گذرانم, نصف این وقت هم برای این است که مبادا نخی به مانتویم چسبیده باشد. بعضی آشنایان که وبلاگ مرا می خوانند می دانند که من نه آرایش غلیظ می کنم, نه موهایم را های لایت می کنم نه مانتوهای تنگ و کوتاه و چسبان می پوشم و نه موقع راه رفتن قر می دهم !

(که اگر کسی هم همه این کارها را هم بکند هیچ دلیلی ندارد مورد اذیت آقایان قرار بگیرد.)

اینکه تا دختران جوان مانده اند چرا به دنبال من می افتند دلیلش را باید از خود مزاحمین بپرسید. من خودم هم خجالت می کشم از بیان این واقعیات. مطمئنا دنبال دختران جوان خیلی بیشتر می افتند ولی احتمالا آن ها درست مثل زمان جوانی من به خاطر ترس از تهمت هایی از قبیل آنچه در نظرخواهی من نوشته شده بود هیچ جا بازگویشان نمی کنند.

در واقع من این را نوشتم برای دل همه ی زنان مملکتم.

هیچ خیالبافی هم در نوشته هایم وجود نداشت. تازه خیلی از کارها و حرف هایشان را به خاطر زشتی سانسور کردم.

اگر از گذاشتن پای مرد شیخ در دبی به دیواره در ماشین شیخ در دبی ناراحت شدم دلیلش این بود که ضمن صحبت با من مرتب با دستش میان پایش را می خاراند.همه چیز را که نمی شود واضح گفت.

و اینکه چرا با وجود اینهمه دختر روس سفید و بور به من گیر داده اند باز هم دلیلش را باید از خودشان پرسید. من هم تعجب کردم. نگفتم همه مردان در دبی اینطور بودند. گفتم سه شبانه روز با همسرم در آنجا می گشتیم هیچکس حتی نگاهم نکرد. وقتی تنها بودم این موارد برایم پیش آمد.

چرا کارتش را نگه داشتم؟ تمام مدارکی مسافرت به دبی را در کیف اهدایی آژانس مسافرتی نگه داشتم که کارت هم بینشان بود. مثل کارت تلفن دبی, بلیت های هواپیما, درهم ها و دلارهای اضافی, بروشورها, بلیتها. دنیا را چه دیدی شاید هم روزی با خبرنگاری واقعا بروم از خانواده ی این آقا گزارشی تهیه کنم.

من مردهای مزاحم را مقصر نمی دانم. همانطور که دوستان دیگر هم در نظرخواهی نوشته اند اینها معلول این اجتماع نا به سامان هستند. اگر در جامعه ی ما و بقیه کشورهای اسلامی این همه جداسازی جنسیتی انجام نمی شد. اگر از نظر اقتصادی هر جوانی وسعش می رسید همسر یا دوست دختری بگیرد, این همه بیمار جنسی در خیابان وجود نداشت.

 ( لینک در بلاگ نیوز)

 (لینک در بالاترین)

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:27 توسط زن زمینی |

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:44 توسط زن زمینی |

عصر یه روز دلگیر، جمعه 14 فروردین حوصله‌ام حسابی سر رفته بود . دلم نمی‌خواست تو اون هوای خوب خونه بمونم. دوست داشتم بزنم بیرون و تو شهر  پیاده بگردم.
تمام ایام عید رو شوهرم  سر کار رفته بود و شباش خسته به خونه اومده‌ بود. یکی از پسرهام هم که در پیش‌دانشگاهی درس می‌خونه از دوم عید کلاساش شروع شده بود.
البته دو روز آخر اسفند رو جنگی رفتیم  شمال و برگشتیم.
ولی تو ایام 13 روزه‌ی عید به غیر از چند عیددیدنی کوتاه و مختصر و دیدن چند جای شهر با پسر بزرگم، دیگه جایی نرفتیم.  من همه‌ش یا پای تلویزیون بودم و یا کتاب می‌خوندم. تقریبا همه‌ی دوستام هم مسافرت بودن یا مشغول دید و بازدید با اقوامشون.

اون روز تا حاضر شدم برم پیاده‌روی،  دم در دیدم شوهرم از سرکار اومد. گفت وایسا منم باهات بیام. گفتم تو خسته‌ای و منم می‌خوام خیلی راه برم.
با نگرانی گفت ولی خیابونا خیلی خلوته، اذیتت نکنن. خندیدم و گفتم دیگه کی با من کار داره!! تازه، نگران نباش، سعی می‌کنم ماشینو ببرم وسط شهر پارک کنم و  تو خیابون اصلی پیاده‌روی کنم. خوبه؟ خیالش کمی راحت شد و اومد تو خونه و من درو  بستم و رفتم بیرون.

هوا بی‌نهایت دلپذیر بود. نسیم خنک به صورتم می‌خورد و کیف می‌کردم. بی‌اختیار نفس عمیق می‌کشیدم. احساس می‌کردم هوا پر از اکسیژنه. اکسیژنی که آدمو مست می‌کنه.

تو خیابون اصلی، شرایط از هر نظر خوب بود، تک‌وتوک مغازه‌ها باز بودن، و تعداد کمی از مردم، بیشتر به صورت خانواده، مشغول خرید بودن. نه اونقدر شلوغ بود که نشه بدون تنه زدن و تنه خوردن راه رفت و نه اونقدر خلوت که آدم احساس تنهایی و ترس کنه.
با خیال راحت تند تند راه می‌رفتم  و شاید لبخندی هم بر لب داشتم، که ناگهان احساس کردم کسی مثل سایه منو تعقیب می‌کنه.
 امیدوار بودم اشتباه کرده باشم. جلوی اولین مغازه ایستادم. او هم ایستاد. نگاهش کردم، مردی حدودا سی یا سی‌و پنج ساله بود. گوشی موبایلش رو روی گوشش گرفته بود و می‌گفت عزیزم هر کدومو پسندیدی بگو برات بخرم.   گفتم حتما با من نبوده و دچار  سوءتفاهم شده‌ام  و راه افتادم. اما مرد باز هم تعقیبم کرد. به بهانه‌ی خرید وارد چند مغازه و فروشگاه شدم.  حتی رفتم چند جا لباس پرو ‌کردم.
اما وقتی برمی‌گشتم می‌دیدم منتظر ایستاده. و باز هم با گوشی موبایل روی گوشش  می‌آمد جلو و  نزدیک گوشم عین وز وز مگس می‌گفت اینقدر سرم ندوون جیگر، هر جا بری دنبالت میام. نازتو خریدارم.
این‌ها رو حتی جلوی خانواده‌هایی که جلوی ویترین وایساده بودن  می‌گفت.
اعصابم خرد شده بود. اگر چیزی می‌گفتم، لابد می‌گفت با تو نبودم و داشتم با تلفن حرف می‌زدم. قدم‌هامو تند ‌کردم، کند کردم. رفتم اونور خیابون، همه جا گوشی به دست دنبالم میومد. بالاخره فکری به نظرم رسید. فروشگاهی می‌شناختم که یک در هم در خیابان پشتی داشت. از این در رفتم و از در پشت فرار کردم.
بالاخره از دستش راحت شدم.
سعی کردم دیگه در صورتم احساس لذت از هوا و پیاده‌روی مشهود نباشه. خود همین مزاحمت اخمی رو پیشونیم نشونده بود.
حدود سه چهار کیلومتری همینطور ‌رفتم. گاه‌گاهی متلکی چیزی می‌شنیدم که نسبت به تعقیب کردن بازم بهتر بود. تموم خانم‌های ایرانی فکر کنم به متلک‌های گذری عادت کرده باشن.
 بعد به پارکی رسیدم و دورش زدم و برگشتم. موقع برگشتن احساس  شادی و نشاط داشت به من برمی‌گشت که باز احساس کردم کسی تعقیبم می‌کنه. کم‌کم صدای وز‌وزش هم  به گوشم رسید.  از شکل اندامم می‌گفت. من به جایش خجالت کشیدم. جلوی ویترین  یک مغازه‌ی کفش‌فروشی وایسادم. عکسش در شیشه ویترین درست پشت سرم معلوم بود. جوانی حدودا بیست، بیست‌ویکی‌دوساله  به نظر میومد.  قدم‌هامو  تند کردم. اونم تند کرد. وارد مغازه‌ی کفش فروشی دیگری شدم و چند کفش امتحان کردم. شاید می‌فهمید من  از نظر سنی به دردش نمی‌خورم و دست برمی‌داشت. آنقدر پررو بود که  وارد مغازه شد و درست بالای سرم ایستاد. کفش‌ها را با ناراحتی پس دادم و راه افتادم. فکر کنم کارمندان کفش‌فروشی متوجه شدند مزاحمم شده.
پسر پشت سرم میومد  و مرتب قربون صدقه‌م می‌رفت. خیلی عصبانی شده بودم و  به صورت عصبی می‌دویدم. دیدم بچه پررو درست کنارم داره می‌دوه. رفتم اونور خیابون، اومد، رفتم یه خیابون دیگه، اومد. ایستادم نگاهش کردم، خواستم یک سیلی بهش بزنم، آنقدر قیافه‌ی مظلوم و معصومی داشت که دلم سوخت. چند بار گفتم لطفا مزاحم نشو! خجالت بکش! اما دست بردار نبود. اومدم از جلوی پلیس رد بشم، شونه به شونه‌م اومد. خواستم به پلیس بگم که این مزاحممه، گفتم نکنه پلیس منو محکوم کنه و بگه چرا بدون شوهرت اومدی بیرون. از یه لحاظ هم دوست نداشتم برای پسری به سن اون سوءسابقه درست کنم.
اما  اون‌ور چهارراه دیگه حقیقتا طاقتم طاق شد. وایسادم و بی‌اختیار داد زدم: مرتیکه، خجالت نمی‌کشی! تو همسن پسر من هستی. چرا  یک ساعته موی دماغم شدی؟ اعصابمو به هم ریختی و...
 جلوی چند عابر آقا که با نیش‌های باز جمع شده بودند، با پررویی گفت برای اینکه سینه‌های خوشگلی داری، دوست دارم تا دنیا دنیاست وایسم و سینه‌هاتو تماشا کنم؟ و حرف‌های دیگری شبیه به این...
 دلم می‌خواست با مشت محکم بکوبم تو سرش. با فریاد گفتم، چرا شما آقایون فکر می‌‌کنید اگه زنی تنها بیاد تو خیابون حتما باید دنبالش راه بیفتید؟
چرا شما آزادید هر وقت خواستید بیایید تو خیابون قدم بزنید، خرید کنید، اما یا خانم اگه تنها بیاد فکر می‌کنید حتما چیزیش می‌شه؟ و باید حتما مزاحمش بشید. اونم من که جای مادرت هستم.
گفتم پسرجان، دیدی که دلم نیومد بدمت دست پلیس، اما آیا وقتی می‌گید گشت ارشاد بده، خودتون رعایت می‌‌کنید؟
عابر‌ها که تعدادشون بیشتر شده بود و اولش قضیه رو جدی نگرفته بودن، با شنیدن اسم گشت ارشاد، یک‌هو ورق برگشت و شروع کردن به نصیحت کردن پسره.   اولش کمی شاخ و شونه کشید که آزادم هر کاری بکنم و ازین خانم خوشم اومده. اما بقیه حسابی نشوندنش سرجاش... وقتی راه افتادم برم. هنوز داشتند بحث می‌کردند.
با اعصابی خراب برگشتم خونه.
شوهرم پرسید پیاده‌روی خوش گذشت؟ کسی مزاحمت نشد؟
خیلی سعی کردم اخم نکنم. گفتم خوب بود و به بهانه‌ای به اتاق خواب رفتم  و کمی به حال خودم و بقیه خانم‌ها اشک ریختم تا حالم کمی جا اومد.

چند روز بعد در میدون فردوسی کاری داشتم، بارون شدیدی می‌بارید، به طرف میدون انقلاب پیاده می‌رفتم که متوجه مردی حدود سی‌ساله شدم که با کت‌وشلوار سایه‌به سایه‌م میومد و هی متلک می‌گفت. من سعی می‌کردم از زیر سایه‌بون‌های مغازه‌ها برم که کمتر خیس بشم. اما اون عین موش آبکشیده  درست  زیر بارون میومد. آب از هفت‌بندش آب می‌چکید. تا میدون انقلاب سعی کردم  خودشو ندیده‌ و حرفاش رو نشنیده بگیرم. ولی مگه می‌شد.  آدم ظاهرا آرومه اما تو دلش از عصبانیت انگار داره منفجر می‌شه.
به ظرف جمالزاده تقریبا دویدم و اونم دنبالم اومد. تو جمالزاده اونقدر می‌دوید که نفهمید من سوار ماشین کرج شدم.  و از من جلو افتاد. چند متر بعد یه کمی دنبالم گشت و خیلی پررو اومد نشست تو ماشین. خوشبختانه من جلو نشسته بودم . اون رفت عقب نشست. و چون راننده با چتر بیرون وایساده بود و مسافر صدا می‌کرد تونست کلی حرف مفت(از نظر خودش حرف محبت آمیز) بهم بزنه ولی من جوابشو ندادم. انگار گوشم اصلا نمی‌شنوه. تا ماشین پر شد.
وقتی به اتوبان رسیدیم به شوهرم زنگ زدم که اونم از سر کارش راه بیفته تا با هم برسیم به ایستگاه کرج. مرتیکه شنید. اما پیاده که نشد هیچی، وقتی نگاهم به آینه افتاد دیدم داره برام بوس می‌فرسته.
گفتم یه حسابی ازت برسم که مرغای هوا برات گریه کنن.
ایستگاه کرج که رسیدم دیدم خوشبختانه شوهرم جلوی ماشینش وایساده. هنوز بارون شدیدا می‌بارید. مرد مزاحم  پررو پررو دنبالم راه افتاد و متلک می‌گفت. حالا احمق در تماس چندباره با شوهرم تو راه می‌دونست میاد دنبالم. شوهرم از دور متوجه شد. تا بهش رسیدم گفتم این آقا از میدون فردوسی تا اینجا دنبالم راه افتاده. شوهرم عین عقاب پرید بگیردش، مرد مزاحم یهو راهشو کج کرد و پرید تو خیابون جلوی ماشینا. نزدیک بود تصادف کنه . ماشینه ترمزش کشیده شد اما بالاخره گرفت و اون تونست جون سالم به در ببره تا به نحو احسن و صحت و سلامت کامل قادر باشه مزاحم زن‌های دیگه بشه. 
------
یادمه سه چهار سال پیش که با همسرم رفتیم دبی، دوسه روز اول -که همه جا با هم بودیم ـ دیدم هیچ مردی نگاهم نمی‌کنه و به غیر از دست درازی دوسه آقای فروشنده به بهانه‌ی دادن جنس یا گرفتن پول، هیچ موردی از متلک و نگاه هیزانه  در خیابوناش ندیدم. حتی در ساحل دریاش که مایو پوشیده بودم هیچکس نگاهم نکرد.
اون‌قدر احساس امنیت می‌کردم که روز آخری که  شبش پرواز داشتیم  ولی من هنوز خرید‌هام رو نکرده بودم و همسرم  هم می‌خواست لوازم فنی برای خودش بخره، بهش پیشنهاد دادم  هر کدوممون دنبال خریدهای خودش  بره  و دوسه ساعت قبل از پرواز جلوی هتل بیاییم برای برداشتن ساک‌هامون. همسرم قبول کرد.

تاکسی گرفتم و آدرس یک فروشگاه مشهور رو دادم. راننده پاکستانی اونقدر منو در خیابونا الکی چرخوند که هم کرایه رو زیاد کنه و هم از خودش حرف بزنه. آخرش هم در اثر اعتراض من یه جای بیخود که اصلا ربطی به اون فروشگاه نداشت پیاده‌م کرد و چرت و پرتی گفت و رفت.
یه تاکسی دیگه سوار شدم. شکر خدا این‌یکی که سودانی بود  منو یه راست برد به همون فروشگاه و گفت راننده‌ی قبلی اصلا یه مسیر دیگه شما رو آورده. می‌تونستید شماره‌شو بردارید و بدینش دست شرطه. شرطه گواهینامه‌شو باطل می‌کرد و دیپورتش می‌کرد به کشور خودش.

 در فروشگاه چرخ رو برداشتم و شروع کردم به خرید. بیشتر سوغاتی‌های خوب رو از همون فروشگاه خریدم. چرخ تقریبا پر شده بود که دیدم مرد عرب قد بلند و درشت هیکل و شکم گنده‌ای  با لپهای سرخ و سفید با لباس و سربند عربی هی از پشت قفسه‌ها برام دالی می‌کنه و می‌خنده. ندیده گرفتم. پیش خودم گفتم اینجا که ایران نیست بهش بگم مرتیکه مزاحم نشو و...
اینقدر هم ماشالله دختر خوشگل و سکسی تو این کشور هست که دیگه کی به من با این سن و سال و هیکل با اضافه وزن نگاه می‌کنه.
اما زهی خیال باطل. مردک ول‌کن نبود. توی قسمت حوله‌ و لحاف که کمی خلوت بود، یک‌راست اومد طرفم  و اومد یه موبایل  بذاره تو دستم که دستمو کشیدم و  موبایله افتاد زمین. برداشتش و دوباره به سمتم گرفت. به انگلیسی گفتم فکر کنم منو با یکی اشتباه گرفتید. در حالی‌که صداش از شدت شهوت می‌لرزید به فارسی جواب داد: من زن ایرانی  خیلی دوز داشت(دوست)... گفتم شما غلط کردید دوز داشت. من شوهر دارم.  اشتباه گرفتید! و چرخو روندم به یه سمتی دیگه.
فکر کردم  الان دمشو می‌ذاره رو کولش و می‌ره. اما نه،  باهام اومد و به زور چرخ دستیمو از دستم درآورد و گفت: من حزاب (حساب)کرد، زن ایرانی دوز داشت مرد عرب براش حزاب کرد!  با لحن مسخره داد زدم، بیخود، من دوز نداشت!
اما مگه مردک ول‌ می‌کرد. تازه شروع کرد با همون فارسی مسخره‌ش حرفای سکسی زدن...  با عجله به سمت صندوق راه افتادم و با صدای بلند گفتم الان شرطه خبر می‌کنم. فهمیده بودم از شرطه(پلیس) خیلی می‌ترسن. یهو غیبش زد.
تاریک شده بود. با خریدهام اومدم منتظر تاکسی وایسادم. بر خلاف همیشه هیچ تاکسی در اون حوالی نبود، بعد از حدود نیم ساعت ماشین سفیدی جلوی پام ایستاد و مرد راننده با لباس عربی به فارسی گفت. خانم‌ بفرمایید، می‌رید هتل .... (اسم هتلی که دراونجا اقامت داشتیم آورد) با خوشحالی گفتم بله. راستش نمی‌دونم چرا به صورت احمقانه‌ای فکر کردم شوهرم تاکسی فرستاده برام.  اومد کمک کرد بارهامو در صندوق عقب جا داد. در جلو رو باز کرد ولی من عقب نشستم. به محض اینکه راه افتاد فهمیدم تاکسی نیست. شروع کرد از زن‌های ایرانی تعریف کردن. من هیچی نگفتم و خدا خدا می‌کردم زودتر برسیم. می‌دونستم راه زیادی تا هتل نداریم.
عین بلبل فارسی حرف می‌زد و می‌گفت چند شرکت داره و وضع مالیش خیلی خوبه. چقدر ساختمون و ویلا در کجا و کجای دبی داره و.... زانوی پای چپش رو به صورت خیلی بدی تا نزدیک پنجره‌ی در سمت چپ تکیه داده بود  و لنگش را باز گذاشته بود. که شاید مثلا بگه ماشینم دنده اتوماتیکه یا چیز دیگری...
 سرشو برگردوند و پرسید شما دبی رو دوست داری؟ دوست داری با یکی از شیخ‌های دبی ازدواج کنی و برای همیشه یک زندگی خوب داشته باشی؟ هر چی اومدم حرفو عوض کنم که چقدر خوب فارسی حرف می‌زنید و... با جوابی کوتاه که شرکای ایرانی دارم سرو تهشو هم می‌آورد و دوباره سوالی مثل سوال بالا می‌کرد. می‌دونستم راه رو هی داره دور می‌زنه و اصلا به مقصد هتل مورد نظر نمی‌ره. نمی‌دونستم اشتباهمو چه‌طوری جبران کنم.

ناگهان فکری به نظرم رسید. بهش گفتم  از دبی خیلی خوشم اومده .کشور واقعا قشنگی دارید. من خبرنگارم. اومدم از وضع کشورتون و بخصوص وضع زن‌های ساکن اینجا  گزارشی تهیه کنم.  برام جالب بود که تا وقتی با شوهرم تو کشورتون می‌گشتم هیچکس نگاهم هم نمی‌کرد.  مخصوصا از شوهرم خواستم  اجازه بده یه‌چند ساعت تنها باشم تا برخورد مردان دبی رو با زنان تنها ببینم. فکر می‌کنم اینجا محیطش برای خانوما خیلی امن باشه. موبایلمو از کیفم درآوردم و با گفتن یه با اجازه‌ی مختصر، در حالیکه سرش رو عقب گرفته بود، عکسی ازش گرفتم و پرسیدم، اجازه می‌دید صداتونو هم ضبط کنم؟ یهو برخوردش عوض شد، لنگشو جمع و جور کرد و گفت خواهش می‌کنم.
یه عالمه سوال‌های الکی پرسیدم که خانم‌هاتون(آخه گفته بود سه زن داره) چقدر آزادن برن این ور و اون ور. چه طوری لباس می‌پوشن؟ شما بهشون می‌گید نقاب روی صورت بزنن و فقط چشاشون معلوم باشه یا به میل خودشون اینطوری می‌پوشن؟ شما موافقید خانوما رانندگی کنن و از این جور سوالات.

عین بچه‌ی آدم به سوال‌هام جواب می‌داد. سعی می‌کرد مرد روشنفکری به نظر بیاد می‌گفت من کاری ندارم زن ها و دخترام چادر و نقاب نپوشن و رانندگی کنن اما خودشون دوست ندارن.
 وقتی ازش پرسیدم چرا نمی‌رسیم هتل، گفت  اجازه می‌دید بریم شرکت از محصولاتمون به عنوان یادگاری بهتون چند تایی بدم. گفتم وای نه خیلی دیرم شده  و ساعتمو نگاه کردم و گفتم الان ممکنه شوهرم از نگرانی به شرطه زنگ زده باشه.  بعد از کمی اصرار  که زود می‌ریم زود برمی‌گردیم ، با انکارهای تند من ، منو برد جلوی هتل پیاده کرد. اما باز کم نیاورد، کارتش رو داد و گفت امشب هتل رو پس بدید و با شوهرتون بیایید خونه‌ی ما(خواستم بپرسم خونه‌ی کدوم همسرتون، که خودش گفت خونه‌های جدای زیادی داره). گفتم امشب داریم می‌ریم ایران. کلی خواهش کرد دفعه‌ی دیگه حتما از قبل بهش زنگ بزنم و هتل نگیرم. کارتشو یادگاری نگه‌ داشتم. و تا ماه‌ها روم نشد به شوهرم بگم اون روز تو دبی چی کشیدم.
(لینک در بالاترین)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 4:55 توسط زن زمینی |

نوشته‌‌ام در مورد منوچهر احترامی که در یادواره احترامی در گل‌آقا چاپ شد کمی تا قسمتی طولانی‌تر بود. روده درازی کرده بودم که بیشتر به درد وبلاگ می‌خورد. کاملش را اینجا می‌گذارم:

"منوچهر احترامی: نگو یه دسته گل"

1- تأثیر حسنی در زندگی دوران جنگ ما:

پسر اول من  در زمان  جنگ به دنیا آمد. کودکی‌اش پر بود از مارش‌نظامی و آژیر قرمز و شیرخوردن‌های نیمه کاره و دویدن به طرف زیرزمین و فشرده شدن در آغوش من و منتظر ماندن برای شنیدن آژیر سفید و مهمان‌های جورواجور  فرار کرده از بمباران تهران که با ترس‌هایشان می‌آمدند ... شنیدن زخمی شدن‌ و شهادت همسایه‌ها و آشنایان... رفتن به صف ارزاق کوپنی و ساعت‌ها منتظر ماندن در بغل من.

نه تنها او ، که همه‌ی کودکان  هم نسلش همین وضع را داشتند...

آن‌وقت‌ها نه ماهواره‌ای بود ، نه سی‌دی غیر مجازی و نه اینترنتی. اگر هم بود شاید نمی‌شد به طرفش رفت ، بیگانه در خاکمان بود و باید بیرون می‌راندیمش. تنها دلخوشی بچه‌های آن زمان دیدن کارتون در تلویزیون و شنیدن قصه‌های قدیمی بود.

تا اینکه روزی از بغل روزنامه فروشی محل که رد می‌شدیم پسرم دستش را به طرف کتاب‌های کودکانی که  روی میز چیده شده بود دراز کرد. و به طرف کتاب کم صفحه‌ای که عکس پسری رویش کشیده بودند.کتاب را نمی‌شناختم و سعی کردم سوقش بدهم به طرف کتاب قصه‌های معروف. اما مرغ یک‌پا داشت و او که هنوز نمی‌توانست درست حرف بزند همان کتاب را قاپید و سفت در بغلش گرفت. در آن روزهای دست‌تنگی قیمت آن کتاب خیلی ارزان بود و توانستم بخرمش.

در آن روزها کتاب"حسنی نگو یه دسته گل" شادی را به خانه‌ی ما آورد. . شاید اغراق نباشد بگویم هزاران بار آن کتاب را خواندیم و همه‌مان از حفظ شده بودیمش.

حدود نصف زمان نوارهایی که از شیرین‌زبانی‌های کودکی پسرم ضبط کردیم موقع خواندن شعرهای این کتاب بوده. (پسر دومم که شش سال و نیم بعد از اولی به دنیا آمد هم همینطور.)  زمانی که به "یورتمه" می‌گفت "یومپه" و به "اصلاح" می‌گفت"اسکالون"

-سرِتو می‌خوای اِسکالون بکنی؟

هر چه می‌گفتم: 
- نه عزیزم، بگو " اصلاح کنی."

-اسکالون بکنی!

و با انگشت کوچکش صورت کثیف حسنی نقاشی شده را در کتاب نشانم می‌داد و می‌گفت : اَه،‌اَه، اَه...

یواش یواش از خواندن شعر گذشت و سه تایی(من و همسر و پسرم) تاترش را اجرا می‌کردیم. پسرمان حسنی می‌شد و من و شوهرم به نوبت یا جوجه و الاغ و مرغ و غاز، فلفلی و قلقلی و... می‌شدیم.

من نویسنده‌ی این کتاب را شخصی به نام پورنگ می‌شناختم و کتاب‌های دیگر او را خریدم. "خروس نگو یه ساعت، بزرگ و پر ابهت"  و" خرس و کوزه‌ی عسل" و " دزده با مرغ فلفلی"، "حسنی ما یه بره داشت" که البته به جز آخری  با جمله‌ی معروف" باباش بهش نیگا می‌کرد ،دود چپق هوا می‌کرد. ننه‌ش می‌گفت:ننه حسنی ماشالله چش نخوری ایشالله"، هیچکدام مثل "حسنی نگو یه دسته گل" نشد.

همیشه دلم می‌خواست "پورنگ" - یا همانطور که سال‌ها بعد در روزنامه‌ها خواندم" منوچهر احترامی"- را از نزدیک ببینم و به خاطر سال‌ها شادی که به خانه‌ی ما آورد از او تشکر کنم.

2- نشست جشنواره فیلم کمدی گل آقا:

حدود یک سال و نیم پیش احترامی را در  نشستی بعد از اولین جشنواره فیلم کمدی گل‌آقا دیدم. رفته بودم گزارشی برای را برای سایتی که برایش کار می‌کردم، بنویسم.

. علی‌رغم تبلیغات در خود جشنواره و در شبکه‌ی دوم تلویزیون، ساعت دو موعد جلسه رسیده بود و به غیر از مسئولین گل‌آقا، من و دختری جوان کسی در سالن نبود. منوچهر احترامی که به عنوان سخنران دعوت داشت سومین نفری بود که آمد. با اینکه دید سالن خالی‌ست، از ما دو نفر معذرت خواست که 5 دقیقه دیر کرده و رفت در ردیف جلو درست جلوی من نشست. علی‌رضا خمسه هم چهارمین نفر بود که آمد. او هم به عنوان سخنران دعوت داشت.  خمسه کمی نشست و با ما شوخی کرد و باهم کمی در مورد بدقولی ایرانی‌ها غیبت کردیم و گفت تا مردم جمع شوند من از فرصت استفاده کنم و بروم دفتر وزیر، ببینم می‌توانم برای هنرمندان کوپن بنزین بگیرم یا نه و رفت. و البته ساعت سه(باز هم قبل از خیلی‌از مدعوین) برگشت.

اما احترامی خونسرد نشسته بود و گاهی برمی‌گشت با من حرف می‌زد.. یاد حرف پزشکی افتادم  که زمانی منشی‌‌اش بودم که بیمارگونه اصرار داشت وقتی به مطب می‌رسد، اتاق انتظار را مملو از مریض ببیند، چون  اعتقاد داشت این مریض است که باید منتظر دکتر بماند نه دکتر منتظر مریض! به شوخی این را به او گفتم، خندید و با نگاهی شوخ از پشت عینک ما دو را نگاه کرد و گفت: گاهی حرف زدن برای دو نفر شنونده مشتاق از صد نفر شنونده بی‌حوصله  بهتر است ،به اصطلاح " یکی مرد جنگی به از صد سوار”. شما دو تا هم ماشالله کم از مرد جنگی ندارید. من و آن دختر جوان خندیدیم، چون هر دو زن بودیم.

. مردم یکی یکی و سلانه سلانه انگار به مهمانی می‌آمدند و با او و با هم گرم می‌گرفتند . ساعت یک ربعی از سه گذشته بود که نشست شروع شد.

بیشتر صحبت‌های او را در گزارشم نوشته‌ام. 
 

همانجا برای کلاس‌های طنز گل‌آقا اسم نوشتم. قرار شد که خبرم کنند.

3- کلاس طنز:

تیرماه سال 87 کلاس‌‌های طنز  گل‌آقا شروع شد. درس "شناخت طنز"‌مان با منوچهر احترامی بود. خیلی دوستش داشتم. هم شعرهای کودکانش را هم طنزهایش را که  در مجله گل‌آقا با اسامی "الف.اینکاره" و "م. پسرخاله" و "پورنگ" و... می‌نوشت.

اما فکر می‌کردم خالق حسنی چه چیزهایی می‌تواند به ما یاد بدهد؟ همان جلسه اول متوجه شدم احترامی اطلاعات  زیادی در زمینه‌ی ادبیات فولکلور، و طنز دارد و مهم‌تر از آدمی‌ست بی‌نهایت انسان، باوجدان و مهربان.

من خیلی چیزها از او یاد گرفتم. هم در زمینه‌ی نوشتن طنز، هم شیوه ی زندگی و هم مرام  انسانیت.

الف- وقت شناس بود:

از وقت‌شناسی‌اش بگویم . معمولا زودتر از همه شاگردان می‌رسید. به طوری که من فکر می‌کردم  منزلش حتما حوالی میدان آرژانتین است. اما بعدا فهمیدم در شرق تهران یعنی نیروی هوایی زندگی می‌کند.

ب- تشویق به مطالعه :

بچه‌ها را مدام به خواندن و خواندن تشویق می‌کرد. می‌گفت حتما گلستان سعدی را چند بار بخوانید، غزلیات حافظ، عُبید،  دهخدا و...

بیشتر شعرهای شعرا و نثر نویسنده‌های قدیمی  را از حفظ بود. بخصوص سعدی و فردوسی، جلسه‌ای نبود که به مناسبت بحث‌های متفاوت کلاس، شعری از  شاهنامه‌ی فردوسی یا قصه‌ای از گلستان سعدی برایمان نخواند.

ج- به تحقیق بسیار اهمیت می‌داد:

برای هر جلسه می‌گفت در مورد کلمه‌ای تحقیق کنیم. طنز ، هزل ، هجو ، مطایبه ، کمدی ، فکاهه و ...

تیپ و کاراکتر، نقیضه و نظیره و مقامه نویسی ، کلیشه ، شطحیات، تراژدی، کمدی، لحن و لهجه و...

یک‌بار من نشستم حدود 50 صفحه در مورد طنز و هزل و هجو و... از اینترنت مطلب درآوردم و همه را پرینت گرفتم و بردم سر کلاس. هر کدام از بچه‌ها فوقش یکی دو صفحه مطلب درآورده بودند. پیش خودم خجالت کشیدم و وقتی نوبتم شد نخواندم. پرسید چرا. گفتم خیلی زیاد است. وقت کلاس را می‌گیرم، هم درمورد نوشته‌های معاصر است هم قدیم. گفت  قدیمی‌ها را همه بخوان!  از هزل در نوشته‌های مولوی شروع کردم ، تا سنایی و انوری و عبید زاکانی و سعدی، اوحدی و خاقانی و ناصرخسرو و جامی و منجیک ترمذی و... تا رسیدم به ایرج میرزا. هر شعری می‌خواندم استاد بلد بود و مصرع دوم شعر را می‌خواند، شاعرانش را به خوبی می‌شناخت. حتی می‌دانست دایی سعدی که بوده( قطب‌الدین شیرازی) و چه شعرهایی می‌گفته و چه  ماجراهایی بر او گذشته. از روی نوشته خواندم که هزل نویسی از قرن نهم هجری شروع شده. گفت درستش قرن پنجم است. می‌گفتم این‌را یک آدم معروف نوشته. گفت خوب اشتباه تایپی است تو درستش کن.

ومثلا می‌پرسید تهکم را در پرینت‌هایت با چه  "ه"‌ای نوشته مثلا می‌گفتم با "ح" می‌گفت درستش کن. با ح معنی‌اش کامل عوض می‌شود. و با یکی از شاگردان که طلبه بود راجع به ریشه این لغت کلی بحث می‌کرد.

در مورد هر اصطلاح که به طنز مربوط بود  آنقدر داستان و لطیفه و مثال بلد بود که معنی‌اش برای همه‌مان به خوبی جا می‌افتاد . 

د- به انسان‌ها احترام می‌گذاشت:

همان روز اول به ما گفت: هرگز معایب جسمی مردم را مسخره و به اعتقادات آن‌ها بی‌احترامی نکنید. اما تا می‌توانید انگشت روی خباثت‌ها، رذالت‌ها بگذارید و حماقت‌ها و زشتی‌های رفتار آدم‌ها را در جامعه به خودشان نشان دهید. 

ه-  با همه‌ی ما دوست  بود:

در کلاس ما همه جور آدم بود. از پسر بچه‌ی شیطان 12 ساله تا مرد و زن جاافتاده 50 ساله.  طلبه، دانشجو، کارمند، بیکار، خانه‌دار، کارخانه‌دار، پولدار ، فقیرو... منوجهر احترامی با همه به خوبی ارتباط برقرار می‌کرد.

با پسر نوجوان کلاس خیلی مهربان بود، و برای اینکه خسته نشود گاهی با او شوخی می‌کرد. مرتب کتاب به او قرض می‌داد به طوری‌که این پسر نه تنها تا آخر تابستان از کلاس خسته نشد بلکه هر چه می‌گذشت بیشتر دلبسته می‌شد.

با طلبه همیشه درمورد ریشه‌ی لغات و صرف و نحو عربی کل‌کل داشت. با آقای رئیس اداره یک‌طور با من یک‌جور و با دختران و پسران دانشجو جور دیگر. واقعا همه‌ دوستش داشتیم. بخصوص که  بین ما هرگز تبعیضی قائل نمی‌شد و همه‌مان را تشویق می‌کرد. 

و- تمیزی و خانه‌داری : 
روزی با خودش به کلاس پنبه و الکل آورده بود، و در حال درس دادن تکه‌ای از پنبه می‌کند به الکل آغشته‌اش می‌کرد و به میز بخصوص به لبه‌هایش می‌مالید. پسر کوچک کلاس طاقت نیاورد و دلیل این کارش را پرسید. گفت چون  خودش لباس‌هایش را ‌می‌شوید . کشف کرده لکه‌ی خطی روی پیراهن‌هایش که به سختی شسته می‌شود به خاطر تکیه‌دادن او به میز است . و در همان روز بود که توضیح داد که تمام کارهای خانه را خودش به تنهایی انجام می‌دهد و در ضمن از مادر پیرش هم مراقبت می‌کند. می‌گفت  از بس در خانه کار دارد تا نصفه شب اصلا وقت نمی‌کند چیزی بنویسد و وقتی مادرش می‌خوابد تازه می‌تواند برود سراغ خواندن و نوشتن. برای همین صبح‌های زود معمولا نمی تواند کلاس بگیرد. می‌گفت روز نویسنده‌ها از ده و یازده شروع می‌شود معمولا.

روزی دیگر بعد از پایان کلاس به من طرز تهیه ی ته‌دیگ باگت را یاد داد. پرسیدم برش نان باگت که خیلی سخت است و کلفت بریده می‌شود. خنده‌ای کرد و گفت خوب مدتی در فریزر بگذاریش راحت‌تر و نازک‌تر بریده می‌شود. 

4- خوشحالم که توانستم  به او بگویم چقدر  دوستش دارم و قدرش را می‌دانم : 
با اینکه راهم از همه شاگردان کلاس دورتر بود و از کرج به کلاس می رفتم، آنقدر مشتاق بودم که هیچوقت دیر به کلاس نرسیدم.

یک‌بار سر خیابان گاندی که می‌خواستم ماشین‌های آرژانتین را سوار شوم چشمم به گل‌های گلفروش کنار خیابان افتاد. می‌دانستم این روزها تولد 67 سالگی احترامی است . پیش خودم گفتم اگر هم بخواهم مغازه‌ی گل‌فروشی درست حسابی(با تزئین و روبان و بقیه مخلفات) پیدا کنم سرکلاس دیر می‌رسم. دلم را به دریا زدم و از همان‌ها یک دسته خریدم. می‌دانستم حوصله در آب گذاشتن گل را سرکلاس ندارد و باید گلی باشد که تا آخر کلاس سه ساعته و تا منزل استاد عمر کند. رُز مطمئنا می‌پژمرد. کوکب سرخ گرفتم. وقتی به کلاس رسید گل را تقدیمش کردم و گفتم تقدیم به شما. هم برای روز تولد و هم به خاطر چند سال شادی که در زمان جنگ به خانه‌ی همه‌ی ما آوردید. همه دست زدند. خیلی خوشحال شد و با تعظیم کوتاهی تشکر کرد. شاگرد کوچک کلاس با موبایل عکسی به یادگار از ما گرفت. 

5- دومین جشنواره فیلم‌های کمدی گل‌آقا:

در شب جشنواره اگر چه دوربینم را با خودم برده بودم. اما فکر نمی‌کردم بتوانم گزارشی بنویسم. نه ضبط نه کاغذ قلم برده بودم. سالن خیلی شلوغ بود و  جایی هم  برای نشستن نداشتم . از دور برای دل خودم صدها عکس گرفتم. خوشبختانه یکی از برنامه‌ای آن شب قدردانی از منوچهر احترامی و سعید پور صمیمی و مرضیه‌ی برومند بود.

همان شب پس از بازگشت به خانه، همینطوری از حفظ چیزهایی برای آن سایت در مورد آن شب نوشتم و عکس‌ها را تا آن‌جایی که می‌شد ادیت کردم و فرستادم . نوشته ام تحت عنوان "شب‌دخترها و پسرها در جشنواره فیلم کمدی گل‌آقا" به چاپ رسید.(چون هر سه تقدیر شدگان ازدواج نکرده‌ بودند). و از عکس‌هایم هم عکس روز و هم گالری عکس درست شد.

بعد از تمام شدن جشنواره گل‌آقا،  آقای احترامی با همسرم کلی صحبت و شوخی کرد و از من تعریف کرد و گفت  بیشتر زنان همسن خانم شما فقط به یک جنبه‌ی زندگی مثلا قرمه‌سبزی پختن می چسبند اما خوش به حال شما،  او به جنبه‌های دیگر زندگی بخصوص به طنز نویسی هم توجه وعلاقه دارد. در واقع خواسته بوده اگر شوهرم از آن مردهایی باشد که برای زن محدودیت قائل است، آزادم بگذارد تا به علائقم بپردازم.

6- تأثیر منوچهر احترامی

صمد بهرنگی در کتاب "ماهی سیاه کوچولو" جمله‌ی زیبایی دارد.

"اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."

فکر می کنم این جمله در مورد منوچهر احترامی کاملا مصداق دارد. اوبه غیر ازدر اختیار گذاشتن بی‌قید و شرط  دانسته‌های بی‌مانند خود و نوشتن طنزهای به یاد ماندنی در گل‌آقا و سایر نشریات طنز، با کتاب‌های حسنی اثر خود را بر تمام کودکان دهه  شصتی گذاشت.

یادش گرامی باد  و راه طنز‌نویسی‌اش پر رهرو! 
 
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 1:16 توسط زن زمینی |

سایت گل‌آقا در اقدامی جالب خاطرات همکاران و دوستان و شاگردان مرحوم منوچهر احترامی طنزپرداز را در صفحه‌ای تحت عنوان " پیر ما گفت" گردآوری کرده.

در این صفحه : محمدرفیع ضیایی، رضی هیرمندی، مسعود کیمیاگر، رویا صدر، گیتی صفرزاده،جلال سمیعی، جواد فرهمند، علی اصغر فروزان تبار، حسین صافی، داود قنبری، ایلیا دیانوش و زهره امین خاطراتی از منوچهر احترامی نوشته‌اند.

-----

مطلب این حقیر:


kelastanz987.jpg
منوچهر احترامی در جمع هنرجویان کلاس طنز
 
منوچهر احترامی نگو یه دسته گل
زهره امین(از هنرجویان کلاس طنز)
پسر اول من  در زمان  جنگ به دنیا آمد. کودکی‌اش پر بود از مارش‌نظامی و آژیر قرمز و شیرخوردن‌های نیمه کاره و دویدن به طرف زیرزمین و فشرده شدن در آغوش من و منتظر ماندن برای شنیدن آژیر سفید و مهمان‌های جورواجور  فرار کرده از بمباران تهران که با ترس‌هایشان می‌آمدند ... شنیدن زخمی شدن‌ و شهادت همسایه‌ها و آشنایان... رفتن به صف ارزاق کوپنی و ساعت‌ها منتظر ماندن در بغل من.نه تنها او ، که همه‌ی کودکان  هم نسلش همین وضع را داشتند...آن‌وقت‌ها نه ماهواره‌ای بود ، نه سی‌دی غیر مجازی و نه اینترنتی. اگر هم بود شاید نمی‌شد به طرفش رفت ، بیگانه در خاکمان بود و باید بیرون می‌راندیمش. تنها دلخوشی بچه‌های آن زمان دیدن کارتون در تلویزیون و شنیدن قصه‌های قدیمی بود.تا اینکه روزی از بغل روزنامه فروشی محل که رد می‌شدیم پسرم دستش را به طرف کتاب‌های کودکانی که  روی میز چیده شده بود دراز کرد. و به طرف کتاب کم صفحه‌ای که عکس پسری رویش کشیده بودند.کتاب را نمی‌شناختم و سعی کردم سوقش بدهم به طرف کتاب قصه‌های معروف. اما مرغ یک‌پا داشت و او که هنوز نمی‌توانست درست حرف بزند همان کتاب را قاپید و سفت در بغلش گرفت. در آن روزهای دست‌تنگی قیمت آن کتاب خیلی ارزان بود و توانستم بخرمش.در آن روزها کتاب"حسنی نگو یه دسته گل" شادی را به خانه‌ی ما آورد. . شاید اغراق نباشد بگویم هزاران بار آن کتاب را خواندیم و همه‌مان از حفظ شده بودیمش.حدود نصف زمان نوارهایی که از شیرین‌زبانی‌های کودکی پسرم ضبط کردیم موقع خواندن شعرهای این کتاب بوده. (پسر دومم که شش سال و نیم بعد از اولی به دنیا آمد هم همینطور.)  زمانی که به "یورتمه" می‌گفت "یومپه" و به "اصلاح" می‌گفت"اسکالون"
-سرِتو می‌خوای اِسکالون بکنی؟
هر چه می‌گفتم:
- نه عزیزم، بگو " اصلاح کنی."
-اسکالون بکنی!
و با انگشت کوچکش صورت کثیف حسنی نقاشی شده را در کتاب نشانم می‌داد و می‌گفت : اَه،‌اَه، اَه...
یواش یواش از خواندن شعر گذشت و سه تایی(من و همسر و پسرم) تاترش را اجرا می‌کردیم. پسرمان حسنی می‌شد و من و شوهرم به نوبت یا جوجه و الاغ و مرغ و غاز، فلفلی و قلقلی و... می‌شدیم.من نویسنده‌ی این کتاب را شخصی به نام پورنگ می‌شناختم و کتاب‌های دیگر او را خریدم. "خروس نگو یه ساعت، بزرگ و پر ابهت"  و" خرس و کوزه‌ی عسل" و " دزده با مرغ فلفلی"، "حسنی ما یه بره داشت" که البته به جز آخری  با جمله‌ی معروف" باباش بهش نیگا می‌کرد ،دود چپق هوا می‌کرد. ننه‌ش می‌گفت:ننه حسنی ماشالله چش نخوری ایشالله"، هیچکدام مثل "حسنی نگو یه دسته گل" نشد.
همیشه دلم می‌خواست "پورنگ" - یا همانطور که سال‌ها بعد در روزنامه‌ها خواندم" منوچهر احترامی"- را از نزدیک ببینم و به خاطر سال‌ها شادی که به خانه‌ی ما آورد از او تشکر کنم.تیرماه سال 87 کلاس‌‌های طنز گل‌آقا شروع شد. درس "شناخت طنز"‌مان با منوچهر احترامی بود. خیلی دوستش داشتم. هم شعرهای کودکانش را هم طنزهایش را که  در مجله گل‌آقا با اسامی "الف.اینکاره" و "م. پسرخاله" و "پورنگ" و... می‌نوشت.اما فکر می‌کردم خالق حسنی چه چیزهایی می‌تواند به ما یاد بدهد؟ همان جلسه اول متوجه شدم احترامی اطلاعات  زیادی در زمینه‌ی ادبیات فولکلور، و طنز دارد و مهم‌تر از آدمی‌ست بی‌نهایت انسان، باوجدان و مهربان.من خیلی چیزها از او یاد گرفتم. هم در زمینه‌ی نوشتن طنز، هم شیوه ی زندگی و هم مرام  انسانیت.
از وقت‌شناسی‌اش بگویم . معمولا زودتر از همه شاگردان می‌رسید. به طوری که من فکر می‌کردم  منزلش حتما حوالی میدان آرژانتین است. اما بعدا فهمیدم در شرق تهران یعنی نیروی هوایی زندگی می‌کند.
بچه‌ها را مدام به خواندن و خواندن تشویق می‌کرد. می‌گفت حتما گلستان سعدی را چند بار بخوانید، غزلیات حافظ، عُبید،  دهخدا و...بیشتر شعرهای شعرا و نثر نویسنده‌های قدیمی  را از حفظ بود. بخصوص سعدی و فردوسی، جلسه‌ای نبود که به مناسبت بحث‌های متفاوت کلاس، شعری از  شاهنامه‌ی فردوسی یا قصه‌ای از گلستان سعدی برایمان نخواند.
برای هر جلسه می‌گفت در مورد کلمه‌ای تحقیق کنیم. طنز ، هزل ، هجو ، مطایبه ، کمدی ، فکاهه و ...تیپ و کاراکتر، نقیضه و نظیره و مقامه نویسی ، کلیشه ، شطحیات، تراژدی، کمدی، لحن و لهجه و...
یک‌بار من نشستم حدود 50 صفحه در مورد طنز و هزل و هجو و... از اینترنت مطلب درآوردم و همه را پرینت گرفتم و بردم سر کلاس. هر کدام از بچه‌ها فوقش یکی دو صفحه مطلب درآورده بودند. پیش خودم خجالت کشیدم و وقتی نوبتم شد نخواندم. پرسید چرا. گفتم خیلی زیاد است. وقت کلاس را می‌گیرم، هم درمورد نوشته‌های معاصر است هم قدیم. گفت  قدیمی‌ها را همه بخوان!  از هزل در نوشته‌های مولوی شروع کردم ، تا سنایی و انوری و عبید زاکانی و سعدی، اوحدی و خاقانی و ناصرخسرو و جامی و منجیک ترمذی و... تا رسیدم به ایرج میرزا. هر شعری می‌خواندم استاد بلد بود و مصرع دوم شعر را می‌خواند، شاعرانش را به خوبی می‌شناخت. حتی می‌دانست دایی سعدی که بوده( قطب‌الدین شیرازی) و چه شعرهایی می‌گفته و چه  ماجراهایی بر او گذشته. از روی نوشته خواندم که هزل نویسی از قرن نهم هجری شروع شده. گفت درستش قرن پنجم است. می‌گفتم این‌را یک آدم معروف نوشته. گفت خوب اشتباه تایپی است تو درستش کن.ومثلا می‌پرسید تهکم را در پرینت‌هایت با چه  "ه"‌ای نوشته مثلا می‌گفتم با "ح" می‌گفت درستش کن. با ح معنی‌اش کامل عوض می‌شود. و با یکی از شاگردان که طلبه بود راجع به ریشه این لغت کلی بحث می‌کرد.
در مورد هر اصطلاح که به طنز مربوط بود  آنقدر داستان و لطیفه و مثال بلد بود که معنی‌اش برای همه‌مان به خوبی جا می‌افتاد.
صمد بهرنگی در کتاب "ماهی سیاه کوچولو" جمله‌ی زیبایی دارد.
"اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."
فکر می کنم این جمله در مورد منوچهر احترامی کاملا مصداق دارد. اوبه غیر ازدر اختیار گذاشتن بی‌قید و شرط  دانسته‌های بی‌مانند خود و نوشتن طنزهای به یاد ماندنی در گل‌آقا و سایر نشریات طنز، با کتاب‌های حسنی اثر خود را بر تمام کودکان دهه  شصتی گذاشت.
یادش گرامی باد  و راه طنز‌نویسی‌اش پر رهرو

Keywords:
About Manuchehr Ehterami By Mohamadrafi Ziyaei , Razi Hirmandi , Masud Kimiagar , Roya Sadr , Giti Safarzadeh , Jalal Samiei , Javad Farahmand , Aliasghar Forozantabar , Davoud Ghanbari , Hosein Safi , Ilia Dianoosh , Zohreh Amin

سرخط ... یادداشت پوپک صابری عزیز به مناسبت چهلمین روز درگذشت منوچهر احترامی

زندگینامه و نمونه دست‌خط منوچهر احترامی

مصاحبه با پورنگ پیروزفر، خواهر زاده‌ی منوچهر احترامی

نگاه مهمان، کاریکاتورهایی از منوچهر احترامی با آثاری از جواد علیزاده، ناصر پاک شیر، علیرضا کریمی مقدم، لاله ضیایی، سلمان طاهری، شهاب جعفرنژاد و یاشار صلاحی

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 3:41 توسط زن زمینی |