تبليغاتX
زن زمینی

زن زمینی

تال بن حیم بازیکن تیم چلسی ایرانی الاصل و نوه عمه ی اینجانب می باشد!

مهمونای خارجکی وقتی میان ایران از کمی تعداد فامیل- "کمی" که چه عرض کنم تقریبا فقط من موندم-  مجبورن بیان خونه ی ما. هر چقدر هم زحمت داشته باشند, یه خوبی  دارن و اونم اینه که با افتخارات فامیل ندیده آشنات می کنن. ما ایرانی ها هم که جونمونو می دیم برای اینکه بدونیم فلان بازیگر یا کارگردان یا خواننده یه رگش ایرانیه, رگ که چه عرض کنم حتی اگه مثلا گربه نیکول کیدمن ایرانی باشه و یا اون نویسنده برنده جایزه نوبل کی بود, آهان... دوریس لسینگ به خاطر مأموریت پدرش ایران  دنیا اومده ذوق مرگ می شیم که ببین ببین "هنر نزد ایرانیان است و بس".

حالا من می خوام یه خبر اینجوری بدم که شاید نشنیده باشید.

تال بن حیم بازیکن تیم چلسی ایرانی الاصل و واقعا نوه ی عمه مه. عمه منیر (منیر امین) که سالهاست در اسرائیل زندگی می کنه و متاسفانه من تابه حال ندیدمش. یعنی اگه دیده باشمش هم خیلی کوچیک بودم. خیلی سال قبل از انقلاب رفته. شوهر عمه م  هم ایرانیه.

اینها را عمه فروغ خواهر عمه منیر برام تعریف کرد. و از عروسی تال  گفت که میلیونها دلار خرج کرده و...

ما هم امشب به صرافت  افتادیم ببینیم عمه جان راست گفته یا نه که با یه سرچ کوچولو دیدیم بله!

حالا اینقدر عِرق فامیلی, هم خونی, همشهری بهمان دست داده که وقتی می خوانیم این رونی پدر سوخته  انگشت در چشم تال کرده چهار بند بدنمان تیر می کشد و می خواهیم هر جور شده رونی را گیر بیاوریم و پدر پدرسوخته اش را در آوریم. دنیا را چه دیدی شاید خونش را هم ریختیم!

دیکشنری حیم یادتون هست. کلا حیم ها همه از کلیمی های قدیمی ایرانی هستند. تال بن حیم یعنی تال پسر حیم.

اما نمی دونم چرا حتی تو ویکی پدیا حرفی از ایرانی الاصل بودن تال نیست. شاید او هم مثل آندره آغاسی دوست نداره ایرانی حساب بشه.اینم عکساش که خیلی شبیه به عمه جانه.

و ما همچنان مشغول افتخار کردنیم!

(بالاترین)

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 2:40  توسط زن زمینی  | 

به خاطر تعطیلی پنجشنبه ها, یک ترم دانشگاه پسرم پَر...

پسرک دانشجوی من این ترم مثلا اومده زرنگی کنه. تموم واحدهاشو تو دو روز گرفته. تا اینجا قضیه البته اشکالی نیست.

موضوع اینه که یکی از این دو روز که اکثر واحدهاش تو اون روزه, پنجشنبه ست که از صبح زود تا شب کلاس داره. اما  از اول مهر تا حالا فقط دو جلسه پنجشنبه تشکیل شده. یکی از این دو جلسه هم تعریف کردن استادها از خودشون و سطح سوادشون و تهدید دانشجوها به انداختن در صورت درس نخوندن بوده و جلسه یعدی بعد از چند تعطیلی, نالیدن از اوضاع مملکت و اینکه چه جوری درس بدیم وقتی همه پنجشنبه ها تعطیله.

بقیه روزها یا تعطیل بوده یا بین التعطیلین, یا به خاطر آلودگی هوا تعطیلش کردن و یا  امتحان کارشناسی ارشد از شانس بچه ها افتاده پنجشنبه و کلاسای اینا رو تعطیل کردن.

امتحانا هم نزدیکه و حتی پسر من هنوز نمیدونه چه کتابی باید برای درساش تهیه کنه.

مملکت که ماشاالله هزار ماشالله  کلا تعطیله. اما واقعا چه جوابی دارن به عمر هدر رفته جوونهای ما. یک ترم کامل پسر من از بین رفت با این تعطیلی های بیخود.

(بالاترین)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 2:21  توسط زن زمینی  | 

آرزوهای بزرگ برای شما از زبان ویکتور هوگو

   

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

    و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

    و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
    و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
    آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
    بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

    برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
    از جمله دوستان بد و ناپایدار،
    برخی نادوست، و برخی دوستدار
    که دست کم یکی در میانشان
    بی تردید مورد اعتمادت باشد.

    و چون زندگی بدین گونه است،
    برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
    نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
    تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
    که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
    تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

    و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
    نه خیلی غیرضروری،
    تا در لحظات سخت
    وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
    همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

    همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
    نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
    چون این کارِ ساده ای است،
    بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
    و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

    و امیدوام اگر جوان که هستی
    خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
    و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
    و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
    چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
    و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

    امیدوارم سگی را نوازش کنی
    به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
    وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
    چرا که به این طریق
    احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

    امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
    هرچند خُرد بوده باشد
    و با روئیدنش همراه شوی
    تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

    بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
    زیرا در عمل به آن نیازمندی
    و برای اینکه سالی یک بار
    پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
    فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

    و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
    و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
    که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
    باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

    اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
    دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

     (ویکتور هوگو)


(بالاترین)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 9:47  توسط زن زمینی  | 

خبر تاسف بار کشته شدن چند عضو باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند

یکی از ناراحت کننده ترین خبرهای این روزها، کشته شدن چند کوهنورد و اسکی باز کشورمون در اثر بهمن در گردنه دیزین به شمشک بود.

وقتی این خبر رو شنیدم نمی دونستم بیشترشون عضو باشگاهی هستن که من هم یک زمانی عضوش بودم و بهترین خاطرات دوران جوانیم رو با اعضاش گذروندم.

باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند  سالهای ساله دفترش در خیابون انقلاب سر لاله زاره و کوهنوردان و اسکی بازان قدری رو در سراسر کشور تربیت کرده.

باشگاه دماوند به جز درس عملی و تئوری کوهنوردی، درس زندگی و  شجاعت، انسانیت و احترام به طبیعت و محیط زیست، دوستی، همکاری، اتحاد، نوع دوستی، حمایت از حیوانات و خیلی چیزهای دیگر هم به ما  می آموخت...

گزارش  کامل پرویز شجاعی پارسا که خودش هم با گروه گرفتار بهمن بوده رو  در وبلاگش"ایران سرزمین من" بخونید:

گزارش سقوط بهمن در محور گردنه ديزين به شمشک

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 3:22  توسط زن زمینی  | 

این وبلاگ فیلتر شد

من نمی دونم چی می نوشتم که فیلترش کردن.

مردیم از شدت  داشتن آزادی بیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 14:54  توسط زن زمینی  | 

مطالب غیب شده در بلاگفا

دو مطلبم با نام های :

۱- پیشنهاد اضافه کردن "وزیر حساب" به کابینه, برای درست جساب کردن تعداد تظاهرکننده ها

۲- مسیرهای راهپیمایی در روز عاشورا

بدون هیچ دلیلی از وبلاگم حذف شدن. دلیلش چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 3:2  توسط زن زمینی  | 

نامه ژیلا بنی یعقوب به یک آقای دکتر در وزارت اطلاعات


نامه ای به یک آقای دکتر در وزارت اطلاعات

نمی دانم شما را باید به چه نامی خطاب کنم؟چون اصلا نام شما را نمی دانم و حتی نمی توانم آن را حدس بزنم.اما همکارانت شما را آقای دکتر صدا می زدند و شما هم خودتان را یک استاد دانشگاه و نویسنده معرفی کردید.از پشت چشم بند برزنتی ام هم قرار نبود که چهره شما را ببینم .انگار پس از پنجاه و چند روز بازجویی وارد مرحله جدیدی شده بودیم. شما به من گفتید:" قرار است با من بحث علمی و تئوریک کنید ونمی خواهید که مثل همیشه روی صندلی ای که رو به دیوار است بنشینم .گفتید صندلی ات را برگردان تا رو در رو با من صحبت کنید."

گفتید که بازجو نیستید ودر طول جلسات بحث و گفت و گو هیچ چیز یادداشت نخواهد شد.

با صدایی آرام و مهربان سحن می گفتید:"خانم !اگر هر مشکلی در اینجا دارید و هر خواسته ای دارید به من بگویید."

من گفتم :"دو هفته است که به مادرم تلفن نزده ام...."

پریدید توی حرفم و گفتید :"اصلا لازم نیست بگویی چند روز است که زنگ نزده ای ،این حق شما به عنوان یک زندانی ست که زنگ بزنی."

عجیب بود قبلا همه در این زندان به ما گفته بودند تلفن زدن حق ما نیست چرا که در مرحله تحقیقات هستیم و متهم در این مرحله حق ندارد تلفن بزند و اگر گاهی چنین اجازه ای به ما داده می شود فقط از سر لطف است. اما شما گفتید نه یک تلفن که می توانی چند تلفن بزنیاین حق همه شما متهمان است و من آن روز هم به مادرم زنگ زدم و هم به امیرکوچولوی هفت ساله که دلم برایش پر می کشید .

وقتی به اتاق بازجویی که یک سلول انفرادی بود و حالا قراربود محل گفت و گوی علمی باشد ، بازگشتم،دوباره با مهربانی گفتید:"قبل از شروع بحث هر درخواست دیگری هم که داری ،مطرح کن" و این بار ظرف کوچک ماست را که زندانبان به همراه عدس پلو به من داده بود ،به شما نشان دادم و گفتم :"بهمن،همسرم ، خیلی ماست دوست دارد و من می خواهم این ماست را برای او بفرستم.روان نویس تان را به من دادید و گفتید :اگر می خواهی پیامی برایش بنویس و من روی در پلاستیکی ماست نوشتم :"برای بهمن دوست داشتنی ام"

و شما خودتان ظرف ماست را برایش در سلول انفرادی بردید و وقتی برگشتید ،گفتید که مطممئن هستید این بهترین هدیه زندگی بهمن بوده که از همسرش دریافت کرده است .

و بعد نوبت گفت و گوی علمی شما با من رسید ،محور بحث عدم تقلب در انتخابات و برخی مسائل دیگر مربوط به اصلاح طلبان بود .مطالبی که اگر روزی حوصله کنم همین جا خواهم نوشت.

بحث های طولانی که تمام شد ،گفتم ":می دانید که بهمن ناراحتی قلبی دارد؟و این ماجرا سابقه ژنتیک نیز در خانواده شان دارد.می دانید که بهمن بیش از پنجاه و چند روز است که در انفرادی است."

گفتید :" منظورت را صریح تر بگو؟چه منظوری داری از این حرفها؟"

گفتم :درآهنی سلول تنگ انفرادی فقط روزی دو یا سه بار توسط زندانبان باز می شود."

گفتید :"منظورت را هنوز هم نمی فهمم .چرا درخواست ات را مستقیم بیان نمی کنی؟" گفتم:یعنی بیماری قلبی بهمن وقتی تنهاست برای من دلهره آورتر است .هر لحظه ممکن است اتفاقی برایش بیفتید و ساعتها بگذرد و کسی متوجه نشود. او که بازجویی هایش هم تمام شده لاالقل به یک سلول دو نفره منتلقش کنید."

گفتیید :به زودی به خانه باز می گردد.این بهتر نیست ؟

گفتم :خواهش می کنم به یک سلول دو نفره منتقلش کنید

گفتید:عجب حرفی می زنی؟چرا بفرستیمش سلول عمومی .او قرار است زودتر از تو آزاد شود.همین یکی –دو روز آینده.

گفتم :من آموخته ام که هیچ وعده ای را که در زندان به من داده می شود ،باور نکنم.

گفتید :حق داری .اما این بار باور کن .چون من که بازجو نیستم

این که به من حق دادید به دلم نشست و گفتم :

اجازه بدهید یک بار فقط یک بار هم که شده اعتمادی که در زندان وزارت اطلات به کسی می کنم شکاف بر ندارد.

گفتید :اطمینان داشته باش.

آقای دکتر ! یک هفته پیش من آزاد شدم و بهمن هنوز آزاد نشده است . دو هفته هم هست که به خانواده اش زنگ نزده و همه از او کاملا بی خبریم و این بی خبری مرا بیشتر نگران سلامتش می کند.راستی چه شد وعده هایی که با آن اطمینان به من دادید؟ یعنی هیچ وقت نباید در زندان به کسی اعتماد کنیم ؟حتی اگر آن شخص یک استاد دانشگاه خیلی مهربان و مودب باشد؟اگر بهمن را آزاد نمی کنید، لااقل پس از این همه روز از انفرادی به عمومی منتقلش کنید.اجازه بدهید اگر قلبش دچار مشکلی شد هم سلولی هایش متوجه شوند و زندانبان را خبر کنند، شاید که پزشک را بالای سرش بیاورند.آقای دکتر ! آقای استاد دانشگاه مسوولیت سلامت همسر عزیزم بهمن احمدی امویی بر عهده شما و همه همکارانتان در وزارت اطلات است .


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 4:18  توسط زن زمینی  | 

زن در سال 1488(صد سال دیگر)


توضيح: زهره امين اين گزارش را برای صفحه‌ی اينترنتی گل آقا تهيه کرده بوده اما ظاهرأ شرايط انتخابات باعث شده تا گزارش در آن صفحه منتشر نشود. ايشان علاقمند بودند که گزارش را در صفحه‌ی "جمعه برای زندگی" منتشر کنند و من هم با کمال ميل پذيرفتم - همايون خيری.×××××××××××××


باید مثل من چند روز مانده به انتخابات بخواهی با مردم در مورد چیزی جز انتخابات (آن هم این انتخابات بخصوص) صحبت کنی تا بفهمی من برای تهیه این گزارش چه‌ها کشیدم ...

در این روزها همه‌ی راه‌ها به رم – یعنی انتخابات- ختم می‌شود. وقتی موضوع گزارش را می‌گویم، خیلی‌ها بی‌اختیار جواب می‌دهند بستگی دارد در این انتخابات چه کسی برنده شود. می‌گویم عزیز من، منظورم یکی دو سال بعد نیست، "صد سال" بعد را می‌گویم. می‌گویند آهان، خوب باید فکر کنم.

زهرا یوحنایی، 34 ساله، روان درمانگر، دانشجوی دوره دکتری رشته روانشناسی در حال پخش پوسترهای کاندیدای مورد علاقه‌اش به ماشین‌های عبوری به سوال من جواب می‌دهد و من ناچارم هر جا می‌رود به دنبالش بدوم و حتی کمکش کنم.

شما فکر می‌کنید زن در سال 1488 چه وضعی دارد؟
اول از همه به سیاست حاکم برکشور بستگی دارد. از لحاظ روانشناسی- رشته خودم- بخواهی، کلأ زنان از نظر جسمی و روحی- عاطفی احتیاج به مراقبت بیشتری نسبت به مردان دارند و فکر نکنم این وضع تا صد سال بعد هم تغییری بکند. زن در جمع احساس امنیت بیشتری می‌کند و مرد در تنهایی. حتی اگر توجه کنی، زنان در عکس‌های دسته جمعی خوشحال‌ترند تا مثل مردان درعکس تکی.

البته امیدوارم تا صد سال دیگر آموزش مسائل روانشناسی از کودکی تا بزرگسالی در کشور اجرا شود و باتوجه به پیشرفت علم و بالاتر رفتن سطح سواد و بهره هوشی (به خاطر پیشرفت علم پزشکی) و قدرت اقتصادی زنان بتوانند هر چه بیشتر روی پای خودشان بایستند و با خدماتی که می‌گیرند سلامت روان بهتری داشته باشند.

مسئله ازدواج چه می شود؟ به نظر شما به همین شکل می‌ماند؟
بله, حتما. ازدواج الگویی ست که طی هزاران سال به دست آمده تا توانسته جوامع متمدن را بسازد. این جامعه کوچک هرگز از بین نمی‌رود. ممکن است تا آن زمان همه‌ی ازدواج‌ها روی کاغذ ثبت نشود و فقط یک "قول" باشد بین دو نفر. که آن هم بستگی به آزادی‌های صد سال دیگر در کشور ما دارد.

الهام جعفری، 29 ساله، فروشنده لوازم خانگی، برعکس زهرا اعتقاد دارد تا صد سال دیگر رسومی از قبیل خواستگاری و ازدواج و چهارشنبه سوری و حتی اعیادی مثل عید نوروز از بین می‌ رود و احتمالأ دختران از نوجوانی از خانواده جدا می‌شوند و می‌روند پی زندگی خودشان. زنان تا آن موقع به حق و حقوق‌شان می‌رسند و چون منظم‌تر از مردها هستند بیشتر پست‌های مدیریتی را می‌گیرند.

می‌پرسم عید نوزوز که از چند هزار سال قبل بوده، به نظرت در عرض صد سال از بین می‌رود؟
از همین حالا هم بیشتر مردم با اس ام اس و ای میل عید را تبریک می‌گویند، تا آن موقع که دیگر همین را هم نمی‌فرستند. زنان هم تا آن موقع دیگر حوصله مهمانداری ندارند.

مریم شهاب، 24 ساله همکار الهام می‌گوید:

صد سال دیگر زنان عشق می‌کنند. یکی یک روبوت می‌خرند و می‌دهند همه کارهای‌شان را بکنند.

مریم جان فکر می‌کنی شغل شما یعنی شغل فروشندگی تا صد سال دیگر هنوز باشد؟

فکری می‌کند و می‌گوید: متاسفانه نه. هر کس توی اینترنت کالای مورد علاقه‌اش را می‌بیند و سفارش می‌دهد. اما خودمانیم، خرید از نزدیک و امتحان کردنش یک مزه‌ی دیگر دارد.

می‌خندد و اضافه می‌کند: اصلا زن اگر نرود خرید پژمرده می‌شود.

به نظرت وضع مد و آرایش آن موقع چطور می‌شود؟
برای ابرو برداشتن یک دستگاه می‌خریم. وقتی می‌گذاریمش روی صورت، خودش در انواع مختلف ابرو برمی‌دارد و طبق مد روز آرایش‌مان هم می‌کند. ما هم حین کار برای اینکه حوصله‌مان سر نرود روزنامه اینترنتی می‌خوانیم. کوتاه کردن مو هم به همین صورت. دکمه‌ی مدلی که می‌خواهیم می‌زنیم و خودش همه کارها را می‌کند.

پیام قربانی، 21 ساله، دانشجوی رشته مدیریت و جهانگردی وقتی موضوع گزارش را می‌شنود فریادش به هوا می‌رود:






زن‌ها که الان هم دارند پادشاهی می‌کنند وای به حال صد سال بعد. آن موقع دیگر نیازی به مرد ندارند. فکرکنم مثل موجوداتی شوند که خودشان را ارضا می‌کنند و حتی بچه را به جای زاییدن از اینترنت داونلود می‌کنند. (دوستش که همراه اوست قاه قاه می‌خندد)

نه به خدا، خنده ندارد ... فکر کنم آن موقع دیگر به طور کامل دمار از روزگارمان در می‌آورند و بیشتر ما تا آن موقع دق مرگ شده‌ایم.

اما خوب ... کمبود مرد می‌شود و باز چند همسری مد می‌شود.

یه شوخی می‌گویم: به همین خیال باشید ...

نرگس ابولقاسمی، 38 ساله، کارمند آژانس هواپیمایی می‌گوید:

صد سال بعد همه‌ی کارها اینترنتی می‌شود و همه در منزل می‌نشینیم و ماشین‌ها برای‌مان کار می‌کنند. حتی یک لیوان آب خواستیم فوری جلوی‌مان حاضر می‌شود. آژانس هواپیمایی که زودتر از شغل‌های دیگر از بین می‌رود و از الان اینترنتی شده.

می‌پرسم: خوب اینطوری که زن‌ها همه چاق می‌شوند.
می‌گوید: آن موقع مجبوریم مرتب ورزش و پیاده روی کنیم.

در ضمن چیزی که برایم مسلم است صد سال دیگر زن‌ها بر دنیا مسلط می‌شوند.

بعد فکری می‌کند و اضافه می‌کند:
اما اگر همینطور تورم سالی 25% اضافه شود کارمان زار است و باید عطای استراحت و ورزش را به لقایش ببخشیم.
تا نفوس بدتری نزده از او تشکر می‌کنم و می‌روم سراغ نفر بعدی.

والیه محسنی، 57 ساله، مترجم، اعتقاد دارد اگر فرهنگ و بینش اجتماعی در این صد سال پیشرفت کند حتمأ زن‌ها همه جیز را در اختیار خود می‌گیرند. اما به شما بگویم، زن‌ها الان هم بر همه چیز مسلط هستند اما به صورت پنهان! خانم‌ها ذاتأ مدیران خوبی هستند وعاقل‌تر از آقایانند.

از او می پرسم کار ترجمه در صدسال بعد چطور می‌شود؟ کاملأ اتوماتیک؟
نه نه, ترجمه باید روح داشته باشد و هرگز ماشین مثل انسان نمی‌تواند به کلمات و جملات روح اضافه کند. صد سال که هیچ تا هزار سال دیگر فکر نکنم همچین ماشینی اختراع شود.

اقدس پایدار، 70 ساله، کارشناس بازنشسته وزارت علوم، رک و صریح می‌گوید:

همه چیز بستگی به حکومتی دارد که صد سال دیگر بر کشور حاکم است. شاید همینجا بمانیم.

مریم راستی، 31 ساله، اپتومتریست آهی می‌کشد و می‌گوید کاش تا صد سال بعد ما اپتومتریست‌ها بتوانیم مستقل از چشم پزشکان برای خودمان مطب بزنیم.

می‌پرسم ممکن است تا سال بعد دستگاهی اختراع شود که ما در کوچه و خیابان بتوانیم چشم‌مان را جلوی سوراخش بگیریم. با استفاده از کارت اعتباری شماره چشم‌مان را به ما بدهد و از آن طرف هم عینک برای‌مان بسازد و از شکاف دیگری تحویل بدهد. یا از طریق webcam چشممان را به دکتری در آن طرف دنیا نشان بدهیم.
می‌خندد و می‌گوید:

امکان ندارد. وضع چشم انسان جوری نیست که بدون معاینه حضوری بتوان با دستگاه یا مثلا webcam مشکلش را فهمید. حتی از نظر روانی بیمار احتیاج با همدردی پزشک دارد و روحیه هر بیمار با دیگری فرق دارد و نمی‌شود نسخه واحد برای درد واحد تجویز کرد.

در مورد رسم و رسومات ازدواج در صد سال بعد، مریم معتقد است که مهریه و جهیزیه و خواستگاری و حتی ازدواج به شکل امروزه حتمأ ور می‌افند. اما حتما الگویی دیگر جانشین سنت‌های امروزی می‌شود.

خوش به حال دختران آن موقع. الان وقتی می‌بینم پزشک متخصصی که از صبح تا شب با دانشجوهای دختر همکارش سروکار دارد اما مادرش را می‌فرستد برای پسندیدن یکی‌شان، می‌گویم کاش هر چه زودتر این سنت‌ها ور بیفتد. یعنی تا صد سال دیگر فکر پسرها مستقل می‌شود؟

شیدا و نیلوفر دو دختر 18 ساله که پیش دانشگاهی هستند وقتی موضوع مورد صحبت را می‌شنوند از خوشحالی جیغ می‌کشند. زن‌ها تا صد سال دیگه فرشته می‌شوند.

منظورتان را نمی‌فهمم.

شیدا می‌گوید: یعنی زن‌ها از شدت مقام بالا به آسمان‌ها می‌رسند. اون موقع دخترها می‌روند خواستگاری هر پسری که دوست دارند.

نیلوفر می‌گوید: نه، تا آن موقع ازدواج ور می‌افتد.

فواد،22 ساله، دانشجوی فیزیولوژی در حرف آن‌ها می‌پرد:

هر چیزی که در تاریخ اتفاق افتاده همیشه پای یک زن در میان بوده، مطمئنم که صد سال دیگر تمام دنیا به دست زن‌ها می‌افتد و ما بدبخت می‌شویم ...

شیدا و نیلوفر می‌گویند چند هزار سال شما سرور بودید حالا نوبت ماست.

سروناز جلیل زاده، 27 ساله، دیپلم، خانه‌دار که همراه مادرش به بیمارستان آمده، خیلی قاطع می‌گوید که تا صد سال دیگر همه سنت‌ها از جمله ازدواج از بین می‌روند. زن و مرد حقوق برابر خواهند داشت. تمام کار خانه با ماشین انجام می‌شود و ما زن‌ها کاری نداریم جز اینکه به خودمان برسیم و خودمان را خوشگل‌تر و خوش اندام‌تر بکنیم.





مرجان خانم که صندلی آن طرف‌تر نشسته می‌گوید دلت را صابون نزن یک وقت دیدی که صد سال دیگر یک شهاب سنگ بخورد به کره زمین و بوم بترکد و همه‌مان بمیریم. خوشبختانه من آن موقع زنده نیستم!

پرستو قاضی میرسعیدی، 25 ساله، لیسانس روانشناسی، خانه‌دار معتقد است که تا صد سال دیگر همه زن‌ها سیاستمدار می‌شوند و رهبری دنیا در دست آن‌ها می‌افتد و شغل‌های پایین‌تر که الان دست زن‌هاست به مردان می‌رسد. مثل منشی‌گری و فروشنده‌گی. 90% ورودی دانشگاه‌ها زن هستند. بعد ناگهان چیزی به ذهنش می‌رسد:

فکر می‌کنم چون زن‌ها همدیگر را قبول ندارند اولش گیس و گیس کشی و جنگ راه می‌افتد. ولی وقتی عادت کردند دنیا را آرامش فرا می‌گیرد. هر چه بشود دنیا خیلی بهتر از حالا می‌شود.

می‌پرسم آیا فکر می‌کنی صد سال دیگر زن‌هایی که می‌گویی رهبری جهان را به دست می‌گیرند دیگر حوصله بارداری و بچه‌داری را دارند؟
تا پرستو بیاید جواب بدهد، آقای رحیم ازغدی (پدر حسن ازغدی معروف) صدای ما را می‌شنود شوخی‌ای می‌پراند و می‌پرسد این مصاحبه‌ها را برای چه نشریه‌ای می‌گیری؟ تا می‌ گویم گل آقا، اشک در چشمش جمع می‌شود و می‌گوید خدا بیامرزدش. آقای صابری مرد خیلی خوبی بود.











می‌گویم نظر شما چیست؟ وضعیت زنان در سال 1488 چگونه خواهد بود؟

بعضی جواب‌ها را که شنیدم متاسف شدم. زنان ایرانی اگر بر اساس فرهنگ و فلسفه و تمدن اسلامی حرکت کنند روز به روز متعالی‌تر می‌شنود و کمتر به سمت هرج و مرج و فرهنگ غرب می‌روند. و هیچ سنتی هم از بین نمی‌رود. بخصوص مادری که وظیفه اصلی یک زن است.

همین سوال را از ساره افشین پور، 27 ساله، لیسانس روانشناسی، دانش‌پذیر مدیریت اجرایی، و مسئول دفتر یک فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ می‌پرسم.

فکر می‌کنی زنان در سال 1488 چه وضعیتی داشته باشند؟

بدون مکث می‌گوید: امیدوارم تا آن موقع زنان بتوانند قاضی بشوند.

انگار دل پری از این قضیه داری!
خوب زنان از نظر تحصیلات حقوقی و قدرت قضاوت هیچ کم از مردان ندارند و نمی‌دانم چرا نمی‌گذارند زنان قاضی شوند.

ساره ادامه می‌دهد: یکی از آرزوهای من اختراع دستگاه باطن سنج است. تا بتوانیم بفهمیم چه کسی واقعأ آدم خوبی است و چه کسی فقط تظاهر می‌کند. از دست متظاهران دلم خون است. تا صد سال دیگر همه کارها که ماشینی می‌شود هیچ، فکر می‌کنم تا آنوقت می‌توانیم کره زمین یا حتی کرات دیگری را از راه دور مدیریت الکترونیکی کنیم. مردسالاری حتمأ از بین خواهد رفت و راهکارسالاری جایگزینش می‌شود. یعنی هر کس راهکار بهتری ارائه داد همه خانواده قبول خواهد کرد. چه مرد خانواده باشد چه زن و چه فرزند یا حتی پدربزرگ.

نظم در صدسال دیگر بیشتر می‌شود و هر قانونی از بین رفت قانونی منسجم‌تر و بهتر جایش را می‌گیرد. مشکل ترافیک و آلودگی از طریق اختراع ماشین‌های بی‌دود و ساخت راه‌های زیرزمینی و روزمینی و هوایی حل خواهد شد. بین زن و مرد هیچ گونه تبعیضی نیست. هیچ جنگی در دنیا اتفاق نمی‌افتد و ...

آنجنان محو مدینه فاضله‌ای هستم که ساره دارد می‌سازد که گذشت زمان یادم می‌رود. به خودم می‌گویم بیکار بودی در این دوره دنیا آمدی؟ نمی‌شد صبر کنی تا صد سال بعد؟

لینک در آزاد نویس:

 زهره امین - زن در سال 1488

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:44  توسط زن زمینی  | 

به چه جرمی فرزندانم را اینطور بی رحمانه زدید؟

 

صبح سر میز صبحانه دست و پاهای کبود و ورم کرده پسر کوچکترم الوند  را که  می بینم بغض گلویم را می گیرد و چشمم نمناک می شود. دست کبودش را در دستم می گیرم و بی هوا  می بوسمش و  به شوخی به او می گویم به دنیای بزرگها و دانشجوها خوش آمدی. می گوید یعنی قرار است در دانشگاه مرتب ضربه باتوم بچشم؟

 می گویم بستگی دارد به این که به ناحق معترض باشی یا سرت را بندازی و فقط درست را بخوانی.

 

 الوند امسال تازه دبیرستان را تمام کرده و همین هفته پیش کنکور داده. ته تغاری خانواده  است و نسبت به پسر بزرگترم سهند کمی لوس.

می گویم ببخش که دیروز بردمت تهران. احتمالا تا چند روز نمی توانی ویلن بزنی.

ویلن زدن عشق بزرگ اوست و روزی نیست که دوسه ساعت نزند. حتی روزهای پیش از کنکور. و حالا تمام مفصل های دستش به خاطر ضربه شدید باتوم متورم و دردناک است و به سختی انگشتانش را خم می کند.

 

سهند باخنده می گوید دست من که بدتر شده (بازوی کبودش را نشان می دهد) لابد باید ظرف هم برایت بشورم.  به شوخی می گویم پس چه! تو که چند سال است دانشجو شده ای و باید به این چیزها عادت کرده باشی. و خم می شوم که  بازویش را نوازش کنم . می گوید مامان ناراحت نشو, باور کن درد ندارم.

می دانم برای راحتی خیال من می گوید.

 

برای توهین هایی که روز 18 تیر به فرزندان من و دیگران شد,  و صحنه هایی که آن روز دیدم چگرم خون است. هیچوقت نمی بخشم کسانی که مردم  بیگناه زیر ضربات باتوم و لگد و کتک گرفتند.

 

پنجشنبه وقتی سهند گفت که باید برای امتحان جمعه  شرکت نفت که در دانشگاه امیرکبیر برگزار می شود برود تهران شب منزل مادرم – که نزدیکی های آنجاست- بخوابد تا صبح بتواند به موقع به امتحان برسد, گفتم من هم خیلی وقت است آنجا سرنزده ام, با هم می رویم.(مادرم مدت زیادیست که خارج از کشور زندگی می کند و باید گاهگاهی سرکشی کنم که اوضاع مرتب است یا نه

)

 الوند گفت ولی آن طرفها( میدان انقلاب و چهارراه ولی عصر) مسیر راهپیمایی 18 تیر است. من و سهند به هم نگاهی کردیم و لبخند زدیم .

گفتیم کسی با ما کاری ندارد. کمی دورتر از ماشین پیاده می شویم و  بقیه راه را  از پیاده رو  می رویم. گفت من هم بیایم موبایلم خراب است  بدهم درستش کنند. گفتیم بیا چه بهتر.

 

راننده ماشین کرایه گفت: از اول بگویم من  تا خود میدان انقلاب نمی توانم بروم برای هزار و سیصد تومن کرایه ماشینم توسط این لباس شخصی های بی پدر مادر خورد شود.( او هم از راهپیمایی خبر داشت.)

گفتیم اشکالی ندارد,  تا هر جا توانستی برو.

خیلی دورتر پیاده مان کرد.

پیاده رو پر از مردمی بود که به سمت انقلاب می رفتند. از هر کوچه پس کوچه ای روان بودند. دیدن تعداد زیادی پلیس و نیروهای ویژه مسلح به انواع و اقسام سلاح سرد و گرم نگرانم کرد. نکند برای بچه های من یا برای جوان های دیگر اتفاقی بیفند؟
اما نه.  برای چه باید اتفاقی بیفتند. هیچکس نه شعاری می داد نه حرکت بخصوصی می کرد. حتی یک مورد مچ بند سبز  دست کسی  ندیدم. سکوت بود و راه رفتن در پیاده رو...

 قد پسرانم بلند است و می دیدم نظر نیروهای انتظامی را جلب می کند.

از هم جداشان کردم و خودم بینشان قرار گرفتم. تعداد زیادی موتور سوار دوترکه که باتوم به کمر داشتند در خیابانها جولان می دادند.

به این فکر افتادم که  مگر کمیسیون تفحص مجلس نگفته بود هیچ ارگان دولتی نیروی لباس شخصی مسلح ندارد  و ما نمی دانیم چه کسانی به کوی دانشگاه حمله کرده اند؟

پس اینها کیستند که آزادانه در خیابان  و پیاده رو به مردم دندان نشان می دهند. چرا نیروهای پلیس اینها را دستگیر نمی کند, که ناگهان گروهی پلیس لباس سبز یشمی با سپر و کلاهخود از خیابان و نیروهای لباس شخصی از پیاده رو سرمان ریختند. چه خوش خیال بودم من. این ها به نظر با هم همکار می آمدند.

عده ای دویدند و فرار کردند.

پیش خود گفتم ما که داریم می رویم منزل مادرم , پس برای چی باید فرار کنیم و هر دو پسرهایم را نگه داشتم و کشاندم گوشه ی پیاده رو فکر کردم نیروها از جلوی ما رد می شوند. اما زهی خیال باطل.

پلیس لباس سبز به روی من و بچه هام باتوم کشید و داد زد بروید گم شوید!

دستم را جلو آوردم :نزن, ما داریم می رویم خانه مادرم  و احمقانه فکر کردم حالی اش می شود. اما با باتومش ضربه های محکمی به دست این پسر و پای آن پسرم زد. داد زدم: برای چی می زنی؟ چند نفر در حال دو گفتند بدوید با اینها بحث نکنید. مغزشان کار نمی کند.

 پسرها مرا کشیدند و دویدیم.

گاز اشک آور زده بودند و چشم و گلویم می سوخت و پس از چند دقیقه نفسم گرفت. سرکوچه ای فرعی ایستادم نفسی تازه کنم که یکی دیگرشان به ما رسید. بی سوال پسرانم را به زیر ضربه گرفت.

- بی شرف کثافت برای چی می زنی؟

سهند سرم داد زد. با اینها حرف نزن. یکی دیگرشان داشت می رسید و دستش دستگاه شوکر بود.  پسرها با عجله دستم را گرفتند و کشیدند و با تمام قوا دویدیم.

 کمی  یواشتر کردیم, از هر سو  نیروی پلیس با حالتی خشن جلو می آمد . نمی دانستیم چکار کنیم که ناگهان  دستی از خانه ای بیرون آمد و آستین مانتویم را کشید و ما را به حیاط خانه شان برد. از لای در دیدیم دسته ای از دختر و پسرها موقع دویدن شعار الله اکبر می دادند. چند نفرشان گل دستشان بود.

بهشان حمله کردند.

سه نفرشان را  توانستند بگیرند. به سختی کتکشان زدند و دستگیرشان کردند, گل مریم از دست دختر به زمین افتاده بود و زیر چکمه نیروی ویژه له شده بود. کسی داد زد برای این دیوث ها گل آورید؟ اینها گل حالیشان است؟

پلیسی دنبالش کرد بگیردش که خوشبختانه موفق نشد.

 به زن گفتم بمیرم برای مادرهایشان. امشب باید کجا دنبالشان بگردند؟ با گریه گفت ببین چه زندگی برایمان ساختند.

 

کمی که خلوت شد از آن زن مهربان تشکر کردیم و دوباره راه افتادیم. هر لحظه تعداد نیروهای پلیس و موتورسوارهای بسیجی بیشتر می شد.

از کوچه پس کوچه ها به نزدیکی های خیابان ولی عصر رسیدیم . دیگر چاره ای نداشتیم, باید از خیابان اصلی می گذشتیم .ایندفعه از جلو بهمان حمله کردند. دیگر کوچه پس کوچه ها هم پر از نیروی انتظامی بود

همینطور بی دلیل  می آمدند  و هر که جلوی راهشان بود می زدند. کاری نداشتند زن چادری بچه بغل باشد یا پیرمردی عصا به دست که نان سنگک دستش است. یا بچه ی ده دوازده ساله.

دود گاز اشک آور همه جا را گرفته بود و دود چند کپه آتش هم اینجا و آنجا دیده می شد. عده ی زیادی از عابران حالشان به هم  خورده بود و هر که آب همراهش بود به آنها کمک می کرد.

تا شب هر کاری کردیم نتوانستیم راه یکی دو کیلومتری تا خانه ی مادرم را طی کنیم. ناجار تصمیم گرفتیم برگردیم.

موقع برگشتن هم چندین بار مورد حمله قرار گرفتیم.

 

نمی دانم اینها اینهمه سبعیت و وحشی گری را چگونه می خواهند توجیه کنند. البته می بینم  اصلا این اخبار را نشان نمی دهند که بخواهند توجیهش بکنند یا نکنند. شتر دیدی ندیدی.

 هیچ اتفاقی در این کشور نیفتاده.

همه چیز در امن و امان است.

مردم اصلا به هیچ چیز اعتراض ندارند.

نیروی لباس شخصی مسلح اصلا نداریم.

اصلا الکی مردم را  کتک نمی زنند و دستگیر نمی کنند.

این کبودی ها و تورم های روی دست پسرهایم خیالی بیش نیست.

کاش نبود...

 

سهراب اعرابی درست همسن و همکلاس الوند من است... او را در اعتراضات 30 خرداد دستگیر کردند و حالا جسدش را به مادرش خانم فهیمی از مادران صلح  تحویل می دهند ...

گریه امانم نمی دهد...

این درد به کجا بریم...

(لینک در بالاترین)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 4:15  توسط زن زمینی  | 

رئیس جمهور دروغگو, صدا و سیمای دروغگو

/**/     این روزها مرا به یاد روزهای زمان انقلاب57 می اندازد. ما هم آن روزها پر از شور و هیجان بودیم و امید فراوان به تغییر داشتیم. این روزها من و همسرم می توانیم جواب جوان هایی که مارا متهم می کردند برای به وجود آوردن این وضع بدهیم. می گوییم ما هم درست همین احساسات و هیجانات  امروز شما را داشتیم. دوست داشتیم وضع بهتر بشود و نه بدتر. اگر ما کاری نمی کردیم امروز شما می کردید اگر چه نتیجه کار ما آن روزها ثمر نداد امروز به کمک توان نسل شما و تجربه نسل ما نمی گذاریم نتیجه مان را کس دیگری صاحب شود.   این روزها من و شوهرم پدر و مادر خیلی از جوان ها هستیم. خوشحال می شوند وقتی مارا در کنار خود می بینند. با دستان خودم به دستان جوانان زیادی روبان سبز بسته ام. شب های زیادی تا صبح در کنار آنها بوده ایم.   این روزها حقایق را با چشمان  خودمان می بینیم و درست  قلب آن را  در صدا و سیما.   مجری هایی که از ته حلق و با هیجانی مصنوعی اخبار دروغ تحویل مردم می دهند مرا به یاد تقی رحمانی مجری رادیو تلویزیون دوران شاه می اندازند. همانطور که در پست قبلی نوشته ام روز انتخابات از 20 صندوق در منطقه عظیمیه کرج از صبح تا 12 شب بازرسی کردم. با افراد درون صف سی نفر سی نفر تا مصاحبه کردم. به طور متوسط از هر 30 نفر بین دو تا پنج نفرشان می خواستند به کاندیدایی جز موسوی رای بدهند. بازرس صندوق مدرسه دخترانه فارابی در باغستان ( محله ای متوسط رو به پایین نشین که پایگاه بسیج هم نزدیکش است) که عاقله مردی است می گوید 1070 رای در صندوق ما ریختند که حدود 770 تا  مال موسوی بود و کمتر از صد تا احمدی نژاد و 12تا رضایی و همین حدود کروبی و نه تا رای باطله داشتیم.  می گفت من خودم به موسوی رای ندادم اما نمی توانم ببینم به آسانی پا روی حقیقت می گذارند. مسئولین صیانت از آرا همه همین را می گویند. ما اینها را به چشم خودمان می بینیم اما صدا و سیما خیلی راحت دوسه ساعته اعلام می کند که احمدی نژاد با رای بسیار بالا اول شده و انتظار هم دارند مردم عین بز سرشان را پایین نگه دارند و بگویند ئه! جدا"... هر چه شما بگویید! اما نه. مردم برای اعتراض به خیابان ها می ریزند. صدا و سیما آن ها را اراذل و اوباش خطاب می کند. عصبانی تر می شویم و تعداد بیشتری در خیابان ها می ریزیم.   لباس شخصی های طرفدار آقای احمدی نژاد و نیروی انتظامی  با چوب و چماق و باتوم به جوانان حمله می کنند و شیشه های مغازه هایی که به آنها پناه می دهند می شکنند و مجری تلویزیون خیلی حق به جانب اعلام می کند جوانانی که کاندیدای مورد نظرشان رای نیاورده , از عصبانیت به اموال عمومی خسارت می زنند.   باز به خیابان می رویم تا بگوییم خیلی هستیم نه به اندازه آرای یک صندوق. محکمتر می زنندمان. جمعیت میلیونی ما  چند هزار نفر آدم ناراضی و بیمار معرفی می کنند. هر کجا اعلام تجمع می کنیم آنها به نفع خودشان مصادره اش می کنند و درست درهمان مکان اعلام تجمع می کنند. در اخبار بارها اعلام می شود. هر دقیقه زیر تمام برنامه از کودکان گرفته تا فیلم سینمایی زیر نویس می شود اتوبوس و ناهار و پول توجیبی یک روز حقوق به آن ها می دهند تا یک وقت خدای نکرده ضعف نکنند.   از شدت استیصال قرار می گذاریم هر شب از ساعت ده و نیم تا یازده روی پشت بام ها الله اکبر بگوییم. اول که با پررویی می خواهند الله اکبرها را به نفع رئیس جمهور تحمیلی مصادره کنند که مردم برای رفع سوءتفاهم شعارهای دیگری را هم اضافه می کنند. آن وقت احمدی مقدم باجناق آقای احمدی نژاد می آید تلویزیون و می گوید یک عده فرصت طلب آشوب می کنند و شب ها نمی گذارند مردم بخوابند.   احساس می کنم جوان های ما در این چند روز سال ها بزرگ شده اند و قد کشیده اند, عوض شده اند. جوانان ما باهوشند. فرق بین دوغ و دوشاب و راست و دروغ را می فهمند. به راحتی نمی شود گولشان زد. جوانان ما حاضر نیستند با روزی 30 هزار تومن پا روی حقایق بگذارند.  از امتحانات اخر ترم خود می گذرند اما از حقشان نه. جوانان ما دیگر به صدا و سیمایشان اطمینان ندارند . آنها با چشم خودشان می بینند که در طی شبانه روز چه دراین مملکت می گذرد و تلویزیون چه نشان می دهد.  

(لینک در بلاگ نیوز) ( لینک در بالاترین)               

/*]]-->
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:57  توسط زن زمینی  |