تبليغاتX
زن زمینی

نامه ای به یک آقای دکتر در وزارت اطلاعات

نمی دانم شما را باید به چه نامی خطاب کنم؟چون اصلا نام شما را نمی دانم و حتی نمی توانم آن را حدس بزنم.اما همکارانت شما را آقای دکتر صدا می زدند و شما هم خودتان را یک استاد دانشگاه و نویسنده معرفی کردید.از پشت چشم بند برزنتی ام هم قرار نبود که چهره شما را ببینم .انگار پس از پنجاه و چند روز بازجویی وارد مرحله جدیدی شده بودیم. شما به من گفتید:" قرار است با من بحث علمی و تئوریک کنید ونمی خواهید که مثل همیشه روی صندلی ای که رو به دیوار است بنشینم .گفتید صندلی ات را برگردان تا رو در رو با من صحبت کنید."

گفتید که بازجو نیستید ودر طول جلسات بحث و گفت و گو هیچ چیز یادداشت نخواهد شد.

با صدایی آرام و مهربان سحن می گفتید:"خانم !اگر هر مشکلی در اینجا دارید و هر خواسته ای دارید به من بگویید."

من گفتم :"دو هفته است که به مادرم تلفن نزده ام...."

پریدید توی حرفم و گفتید :"اصلا لازم نیست بگویی چند روز است که زنگ نزده ای ،این حق شما به عنوان یک زندانی ست که زنگ بزنی."

عجیب بود قبلا همه در این زندان به ما گفته بودند تلفن زدن حق ما نیست چرا که در مرحله تحقیقات هستیم و متهم در این مرحله حق ندارد تلفن بزند و اگر گاهی چنین اجازه ای به ما داده می شود فقط از سر لطف است. اما شما گفتید نه یک تلفن که می توانی چند تلفن بزنیاین حق همه شما متهمان است و من آن روز هم به مادرم زنگ زدم و هم به امیرکوچولوی هفت ساله که دلم برایش پر می کشید .

وقتی به اتاق بازجویی که یک سلول انفرادی بود و حالا قراربود محل گفت و گوی علمی باشد ، بازگشتم،دوباره با مهربانی گفتید:"قبل از شروع بحث هر درخواست دیگری هم که داری ،مطرح کن" و این بار ظرف کوچک ماست را که زندانبان به همراه عدس پلو به من داده بود ،به شما نشان دادم و گفتم :"بهمن،همسرم ، خیلی ماست دوست دارد و من می خواهم این ماست را برای او بفرستم.روان نویس تان را به من دادید و گفتید :اگر می خواهی پیامی برایش بنویس و من روی در پلاستیکی ماست نوشتم :"برای بهمن دوست داشتنی ام"

و شما خودتان ظرف ماست را برایش در سلول انفرادی بردید و وقتی برگشتید ،گفتید که مطممئن هستید این بهترین هدیه زندگی بهمن بوده که از همسرش دریافت کرده است .

و بعد نوبت گفت و گوی علمی شما با من رسید ،محور بحث عدم تقلب در انتخابات و برخی مسائل دیگر مربوط به اصلاح طلبان بود .مطالبی که اگر روزی حوصله کنم همین جا خواهم نوشت.

بحث های طولانی که تمام شد ،گفتم ":می دانید که بهمن ناراحتی قلبی دارد؟و این ماجرا سابقه ژنتیک نیز در خانواده شان دارد.می دانید که بهمن بیش از پنجاه و چند روز است که در انفرادی است."

گفتید :" منظورت را صریح تر بگو؟چه منظوری داری از این حرفها؟"

گفتم :درآهنی سلول تنگ انفرادی فقط روزی دو یا سه بار توسط زندانبان باز می شود."

گفتید :"منظورت را هنوز هم نمی فهمم .چرا درخواست ات را مستقیم بیان نمی کنی؟" گفتم:یعنی بیماری قلبی بهمن وقتی تنهاست برای من دلهره آورتر است .هر لحظه ممکن است اتفاقی برایش بیفتید و ساعتها بگذرد و کسی متوجه نشود. او که بازجویی هایش هم تمام شده لاالقل به یک سلول دو نفره منتلقش کنید."

گفتیید :به زودی به خانه باز می گردد.این بهتر نیست ؟

گفتم :خواهش می کنم به یک سلول دو نفره منتقلش کنید

گفتید:عجب حرفی می زنی؟چرا بفرستیمش سلول عمومی .او قرار است زودتر از تو آزاد شود.همین یکی –دو روز آینده.

گفتم :من آموخته ام که هیچ وعده ای را که در زندان به من داده می شود ،باور نکنم.

گفتید :حق داری .اما این بار باور کن .چون من که بازجو نیستم

این که به من حق دادید به دلم نشست و گفتم :

اجازه بدهید یک بار فقط یک بار هم که شده اعتمادی که در زندان وزارت اطلات به کسی می کنم شکاف بر ندارد.

گفتید :اطمینان داشته باش.

آقای دکتر ! یک هفته پیش من آزاد شدم و بهمن هنوز آزاد نشده است . دو هفته هم هست که به خانواده اش زنگ نزده و همه از او کاملا بی خبریم و این بی خبری مرا بیشتر نگران سلامتش می کند.راستی چه شد وعده هایی که با آن اطمینان به من دادید؟ یعنی هیچ وقت نباید در زندان به کسی اعتماد کنیم ؟حتی اگر آن شخص یک استاد دانشگاه خیلی مهربان و مودب باشد؟اگر بهمن را آزاد نمی کنید، لااقل پس از این همه روز از انفرادی به عمومی منتقلش کنید.اجازه بدهید اگر قلبش دچار مشکلی شد هم سلولی هایش متوجه شوند و زندانبان را خبر کنند، شاید که پزشک را بالای سرش بیاورند.آقای دکتر ! آقای استاد دانشگاه مسوولیت سلامت همسر عزیزم بهمن احمدی امویی بر عهده شما و همه همکارانتان در وزارت اطلات است .


+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 4:18 توسط زن زمینی |


توضيح: زهره امين اين گزارش را برای صفحه‌ی اينترنتی گل آقا تهيه کرده بوده اما ظاهرأ شرايط انتخابات باعث شده تا گزارش در آن صفحه منتشر نشود. ايشان علاقمند بودند که گزارش را در صفحه‌ی "جمعه برای زندگی" منتشر کنند و من هم با کمال ميل پذيرفتم - همايون خيری.×××××××××××××


باید مثل من چند روز مانده به انتخابات بخواهی با مردم در مورد چیزی جز انتخابات (آن هم این انتخابات بخصوص) صحبت کنی تا بفهمی من برای تهیه این گزارش چه‌ها کشیدم ...

در این روزها همه‌ی راه‌ها به رم – یعنی انتخابات- ختم می‌شود. وقتی موضوع گزارش را می‌گویم، خیلی‌ها بی‌اختیار جواب می‌دهند بستگی دارد در این انتخابات چه کسی برنده شود. می‌گویم عزیز من، منظورم یکی دو سال بعد نیست، "صد سال" بعد را می‌گویم. می‌گویند آهان، خوب باید فکر کنم.

زهرا یوحنایی، 34 ساله، روان درمانگر، دانشجوی دوره دکتری رشته روانشناسی در حال پخش پوسترهای کاندیدای مورد علاقه‌اش به ماشین‌های عبوری به سوال من جواب می‌دهد و من ناچارم هر جا می‌رود به دنبالش بدوم و حتی کمکش کنم.

شما فکر می‌کنید زن در سال 1488 چه وضعی دارد؟
اول از همه به سیاست حاکم برکشور بستگی دارد. از لحاظ روانشناسی- رشته خودم- بخواهی، کلأ زنان از نظر جسمی و روحی- عاطفی احتیاج به مراقبت بیشتری نسبت به مردان دارند و فکر نکنم این وضع تا صد سال بعد هم تغییری بکند. زن در جمع احساس امنیت بیشتری می‌کند و مرد در تنهایی. حتی اگر توجه کنی، زنان در عکس‌های دسته جمعی خوشحال‌ترند تا مثل مردان درعکس تکی.

البته امیدوارم تا صد سال دیگر آموزش مسائل روانشناسی از کودکی تا بزرگسالی در کشور اجرا شود و باتوجه به پیشرفت علم و بالاتر رفتن سطح سواد و بهره هوشی (به خاطر پیشرفت علم پزشکی) و قدرت اقتصادی زنان بتوانند هر چه بیشتر روی پای خودشان بایستند و با خدماتی که می‌گیرند سلامت روان بهتری داشته باشند.

مسئله ازدواج چه می شود؟ به نظر شما به همین شکل می‌ماند؟
بله, حتما. ازدواج الگویی ست که طی هزاران سال به دست آمده تا توانسته جوامع متمدن را بسازد. این جامعه کوچک هرگز از بین نمی‌رود. ممکن است تا آن زمان همه‌ی ازدواج‌ها روی کاغذ ثبت نشود و فقط یک "قول" باشد بین دو نفر. که آن هم بستگی به آزادی‌های صد سال دیگر در کشور ما دارد.

الهام جعفری، 29 ساله، فروشنده لوازم خانگی، برعکس زهرا اعتقاد دارد تا صد سال دیگر رسومی از قبیل خواستگاری و ازدواج و چهارشنبه سوری و حتی اعیادی مثل عید نوروز از بین می‌ رود و احتمالأ دختران از نوجوانی از خانواده جدا می‌شوند و می‌روند پی زندگی خودشان. زنان تا آن موقع به حق و حقوق‌شان می‌رسند و چون منظم‌تر از مردها هستند بیشتر پست‌های مدیریتی را می‌گیرند.

می‌پرسم عید نوزوز که از چند هزار سال قبل بوده، به نظرت در عرض صد سال از بین می‌رود؟
از همین حالا هم بیشتر مردم با اس ام اس و ای میل عید را تبریک می‌گویند، تا آن موقع که دیگر همین را هم نمی‌فرستند. زنان هم تا آن موقع دیگر حوصله مهمانداری ندارند.

مریم شهاب، 24 ساله همکار الهام می‌گوید:

صد سال دیگر زنان عشق می‌کنند. یکی یک روبوت می‌خرند و می‌دهند همه کارهای‌شان را بکنند.

مریم جان فکر می‌کنی شغل شما یعنی شغل فروشندگی تا صد سال دیگر هنوز باشد؟

فکری می‌کند و می‌گوید: متاسفانه نه. هر کس توی اینترنت کالای مورد علاقه‌اش را می‌بیند و سفارش می‌دهد. اما خودمانیم، خرید از نزدیک و امتحان کردنش یک مزه‌ی دیگر دارد.

می‌خندد و اضافه می‌کند: اصلا زن اگر نرود خرید پژمرده می‌شود.

به نظرت وضع مد و آرایش آن موقع چطور می‌شود؟
برای ابرو برداشتن یک دستگاه می‌خریم. وقتی می‌گذاریمش روی صورت، خودش در انواع مختلف ابرو برمی‌دارد و طبق مد روز آرایش‌مان هم می‌کند. ما هم حین کار برای اینکه حوصله‌مان سر نرود روزنامه اینترنتی می‌خوانیم. کوتاه کردن مو هم به همین صورت. دکمه‌ی مدلی که می‌خواهیم می‌زنیم و خودش همه کارها را می‌کند.

پیام قربانی، 21 ساله، دانشجوی رشته مدیریت و جهانگردی وقتی موضوع گزارش را می‌شنود فریادش به هوا می‌رود:






زن‌ها که الان هم دارند پادشاهی می‌کنند وای به حال صد سال بعد. آن موقع دیگر نیازی به مرد ندارند. فکرکنم مثل موجوداتی شوند که خودشان را ارضا می‌کنند و حتی بچه را به جای زاییدن از اینترنت داونلود می‌کنند. (دوستش که همراه اوست قاه قاه می‌خندد)

نه به خدا، خنده ندارد ... فکر کنم آن موقع دیگر به طور کامل دمار از روزگارمان در می‌آورند و بیشتر ما تا آن موقع دق مرگ شده‌ایم.

اما خوب ... کمبود مرد می‌شود و باز چند همسری مد می‌شود.

یه شوخی می‌گویم: به همین خیال باشید ...

نرگس ابولقاسمی، 38 ساله، کارمند آژانس هواپیمایی می‌گوید:

صد سال بعد همه‌ی کارها اینترنتی می‌شود و همه در منزل می‌نشینیم و ماشین‌ها برای‌مان کار می‌کنند. حتی یک لیوان آب خواستیم فوری جلوی‌مان حاضر می‌شود. آژانس هواپیمایی که زودتر از شغل‌های دیگر از بین می‌رود و از الان اینترنتی شده.

می‌پرسم: خوب اینطوری که زن‌ها همه چاق می‌شوند.
می‌گوید: آن موقع مجبوریم مرتب ورزش و پیاده روی کنیم.

در ضمن چیزی که برایم مسلم است صد سال دیگر زن‌ها بر دنیا مسلط می‌شوند.

بعد فکری می‌کند و اضافه می‌کند:
اما اگر همینطور تورم سالی 25% اضافه شود کارمان زار است و باید عطای استراحت و ورزش را به لقایش ببخشیم.
تا نفوس بدتری نزده از او تشکر می‌کنم و می‌روم سراغ نفر بعدی.

والیه محسنی، 57 ساله، مترجم، اعتقاد دارد اگر فرهنگ و بینش اجتماعی در این صد سال پیشرفت کند حتمأ زن‌ها همه جیز را در اختیار خود می‌گیرند. اما به شما بگویم، زن‌ها الان هم بر همه چیز مسلط هستند اما به صورت پنهان! خانم‌ها ذاتأ مدیران خوبی هستند وعاقل‌تر از آقایانند.

از او می پرسم کار ترجمه در صدسال بعد چطور می‌شود؟ کاملأ اتوماتیک؟
نه نه, ترجمه باید روح داشته باشد و هرگز ماشین مثل انسان نمی‌تواند به کلمات و جملات روح اضافه کند. صد سال که هیچ تا هزار سال دیگر فکر نکنم همچین ماشینی اختراع شود.

اقدس پایدار، 70 ساله، کارشناس بازنشسته وزارت علوم، رک و صریح می‌گوید:

همه چیز بستگی به حکومتی دارد که صد سال دیگر بر کشور حاکم است. شاید همینجا بمانیم.

مریم راستی، 31 ساله، اپتومتریست آهی می‌کشد و می‌گوید کاش تا صد سال بعد ما اپتومتریست‌ها بتوانیم مستقل از چشم پزشکان برای خودمان مطب بزنیم.

می‌پرسم ممکن است تا سال بعد دستگاهی اختراع شود که ما در کوچه و خیابان بتوانیم چشم‌مان را جلوی سوراخش بگیریم. با استفاده از کارت اعتباری شماره چشم‌مان را به ما بدهد و از آن طرف هم عینک برای‌مان بسازد و از شکاف دیگری تحویل بدهد. یا از طریق webcam چشممان را به دکتری در آن طرف دنیا نشان بدهیم.
می‌خندد و می‌گوید:

امکان ندارد. وضع چشم انسان جوری نیست که بدون معاینه حضوری بتوان با دستگاه یا مثلا webcam مشکلش را فهمید. حتی از نظر روانی بیمار احتیاج با همدردی پزشک دارد و روحیه هر بیمار با دیگری فرق دارد و نمی‌شود نسخه واحد برای درد واحد تجویز کرد.

در مورد رسم و رسومات ازدواج در صد سال بعد، مریم معتقد است که مهریه و جهیزیه و خواستگاری و حتی ازدواج به شکل امروزه حتمأ ور می‌افند. اما حتما الگویی دیگر جانشین سنت‌های امروزی می‌شود.

خوش به حال دختران آن موقع. الان وقتی می‌بینم پزشک متخصصی که از صبح تا شب با دانشجوهای دختر همکارش سروکار دارد اما مادرش را می‌فرستد برای پسندیدن یکی‌شان، می‌گویم کاش هر چه زودتر این سنت‌ها ور بیفتد. یعنی تا صد سال دیگر فکر پسرها مستقل می‌شود؟

شیدا و نیلوفر دو دختر 18 ساله که پیش دانشگاهی هستند وقتی موضوع مورد صحبت را می‌شنوند از خوشحالی جیغ می‌کشند. زن‌ها تا صد سال دیگه فرشته می‌شوند.

منظورتان را نمی‌فهمم.

شیدا می‌گوید: یعنی زن‌ها از شدت مقام بالا به آسمان‌ها می‌رسند. اون موقع دخترها می‌روند خواستگاری هر پسری که دوست دارند.

نیلوفر می‌گوید: نه، تا آن موقع ازدواج ور می‌افتد.

فواد،22 ساله، دانشجوی فیزیولوژی در حرف آن‌ها می‌پرد:

هر چیزی که در تاریخ اتفاق افتاده همیشه پای یک زن در میان بوده، مطمئنم که صد سال دیگر تمام دنیا به دست زن‌ها می‌افتد و ما بدبخت می‌شویم ...

شیدا و نیلوفر می‌گویند چند هزار سال شما سرور بودید حالا نوبت ماست.

سروناز جلیل زاده، 27 ساله، دیپلم، خانه‌دار که همراه مادرش به بیمارستان آمده، خیلی قاطع می‌گوید که تا صد سال دیگر همه سنت‌ها از جمله ازدواج از بین می‌روند. زن و مرد حقوق برابر خواهند داشت. تمام کار خانه با ماشین انجام می‌شود و ما زن‌ها کاری نداریم جز اینکه به خودمان برسیم و خودمان را خوشگل‌تر و خوش اندام‌تر بکنیم.





مرجان خانم که صندلی آن طرف‌تر نشسته می‌گوید دلت را صابون نزن یک وقت دیدی که صد سال دیگر یک شهاب سنگ بخورد به کره زمین و بوم بترکد و همه‌مان بمیریم. خوشبختانه من آن موقع زنده نیستم!

پرستو قاضی میرسعیدی، 25 ساله، لیسانس روانشناسی، خانه‌دار معتقد است که تا صد سال دیگر همه زن‌ها سیاستمدار می‌شوند و رهبری دنیا در دست آن‌ها می‌افتد و شغل‌های پایین‌تر که الان دست زن‌هاست به مردان می‌رسد. مثل منشی‌گری و فروشنده‌گی. 90% ورودی دانشگاه‌ها زن هستند. بعد ناگهان چیزی به ذهنش می‌رسد:

فکر می‌کنم چون زن‌ها همدیگر را قبول ندارند اولش گیس و گیس کشی و جنگ راه می‌افتد. ولی وقتی عادت کردند دنیا را آرامش فرا می‌گیرد. هر چه بشود دنیا خیلی بهتر از حالا می‌شود.

می‌پرسم آیا فکر می‌کنی صد سال دیگر زن‌هایی که می‌گویی رهبری جهان را به دست می‌گیرند دیگر حوصله بارداری و بچه‌داری را دارند؟
تا پرستو بیاید جواب بدهد، آقای رحیم ازغدی (پدر حسن ازغدی معروف) صدای ما را می‌شنود شوخی‌ای می‌پراند و می‌پرسد این مصاحبه‌ها را برای چه نشریه‌ای می‌گیری؟ تا می‌ گویم گل آقا، اشک در چشمش جمع می‌شود و می‌گوید خدا بیامرزدش. آقای صابری مرد خیلی خوبی بود.











می‌گویم نظر شما چیست؟ وضعیت زنان در سال 1488 چگونه خواهد بود؟

بعضی جواب‌ها را که شنیدم متاسف شدم. زنان ایرانی اگر بر اساس فرهنگ و فلسفه و تمدن اسلامی حرکت کنند روز به روز متعالی‌تر می‌شنود و کمتر به سمت هرج و مرج و فرهنگ غرب می‌روند. و هیچ سنتی هم از بین نمی‌رود. بخصوص مادری که وظیفه اصلی یک زن است.

همین سوال را از ساره افشین پور، 27 ساله، لیسانس روانشناسی، دانش‌پذیر مدیریت اجرایی، و مسئول دفتر یک فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ می‌پرسم.

فکر می‌کنی زنان در سال 1488 چه وضعیتی داشته باشند؟

بدون مکث می‌گوید: امیدوارم تا آن موقع زنان بتوانند قاضی بشوند.

انگار دل پری از این قضیه داری!
خوب زنان از نظر تحصیلات حقوقی و قدرت قضاوت هیچ کم از مردان ندارند و نمی‌دانم چرا نمی‌گذارند زنان قاضی شوند.

ساره ادامه می‌دهد: یکی از آرزوهای من اختراع دستگاه باطن سنج است. تا بتوانیم بفهمیم چه کسی واقعأ آدم خوبی است و چه کسی فقط تظاهر می‌کند. از دست متظاهران دلم خون است. تا صد سال دیگر همه کارها که ماشینی می‌شود هیچ، فکر می‌کنم تا آنوقت می‌توانیم کره زمین یا حتی کرات دیگری را از راه دور مدیریت الکترونیکی کنیم. مردسالاری حتمأ از بین خواهد رفت و راهکارسالاری جایگزینش می‌شود. یعنی هر کس راهکار بهتری ارائه داد همه خانواده قبول خواهد کرد. چه مرد خانواده باشد چه زن و چه فرزند یا حتی پدربزرگ.

نظم در صدسال دیگر بیشتر می‌شود و هر قانونی از بین رفت قانونی منسجم‌تر و بهتر جایش را می‌گیرد. مشکل ترافیک و آلودگی از طریق اختراع ماشین‌های بی‌دود و ساخت راه‌های زیرزمینی و روزمینی و هوایی حل خواهد شد. بین زن و مرد هیچ گونه تبعیضی نیست. هیچ جنگی در دنیا اتفاق نمی‌افتد و ...

آنجنان محو مدینه فاضله‌ای هستم که ساره دارد می‌سازد که گذشت زمان یادم می‌رود. به خودم می‌گویم بیکار بودی در این دوره دنیا آمدی؟ نمی‌شد صبر کنی تا صد سال بعد؟

لینک در آزاد نویس:

 زهره امین - زن در سال 1488

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:44 توسط زن زمینی |

 

صبح سر میز صبحانه دست و پاهای کبود و ورم کرده پسر کوچکترم الوند  را که  می بینم بغض گلویم را می گیرد و چشمم نمناک می شود. دست کبودش را در دستم می گیرم و بی هوا  می بوسمش و  به شوخی به او می گویم به دنیای بزرگها و دانشجوها خوش آمدی. می گوید یعنی قرار است در دانشگاه مرتب ضربه باتوم بچشم؟

 می گویم بستگی دارد به این که به ناحق معترض باشی یا سرت را بندازی و فقط درست را بخوانی.

 

 الوند امسال تازه دبیرستان را تمام کرده و همین هفته پیش کنکور داده. ته تغاری خانواده  است و نسبت به پسر بزرگترم سهند کمی لوس.

می گویم ببخش که دیروز بردمت تهران. احتمالا تا چند روز نمی توانی ویلن بزنی.

ویلن زدن عشق بزرگ اوست و روزی نیست که دوسه ساعت نزند. حتی روزهای پیش از کنکور. و حالا تمام مفصل های دستش به خاطر ضربه شدید باتوم متورم و دردناک است و به سختی انگشتانش را خم می کند.

 

سهند باخنده می گوید دست من که بدتر شده (بازوی کبودش را نشان می دهد) لابد باید ظرف هم برایت بشورم.  به شوخی می گویم پس چه! تو که چند سال است دانشجو شده ای و باید به این چیزها عادت کرده باشی. و خم می شوم که  بازویش را نوازش کنم . می گوید مامان ناراحت نشو, باور کن درد ندارم.

می دانم برای راحتی خیال من می گوید.

 

برای توهین هایی که روز 18 تیر به فرزندان من و دیگران شد,  و صحنه هایی که آن روز دیدم چگرم خون است. هیچوقت نمی بخشم کسانی که مردم  بیگناه زیر ضربات باتوم و لگد و کتک گرفتند.

 

پنجشنبه وقتی سهند گفت که باید برای امتحان جمعه  شرکت نفت که در دانشگاه امیرکبیر برگزار می شود برود تهران شب منزل مادرم – که نزدیکی های آنجاست- بخوابد تا صبح بتواند به موقع به امتحان برسد, گفتم من هم خیلی وقت است آنجا سرنزده ام, با هم می رویم.(مادرم مدت زیادیست که خارج از کشور زندگی می کند و باید گاهگاهی سرکشی کنم که اوضاع مرتب است یا نه

)

 الوند گفت ولی آن طرفها( میدان انقلاب و چهارراه ولی عصر) مسیر راهپیمایی 18 تیر است. من و سهند به هم نگاهی کردیم و لبخند زدیم .

گفتیم کسی با ما کاری ندارد. کمی دورتر از ماشین پیاده می شویم و  بقیه راه را  از پیاده رو  می رویم. گفت من هم بیایم موبایلم خراب است  بدهم درستش کنند. گفتیم بیا چه بهتر.

 

راننده ماشین کرایه گفت: از اول بگویم من  تا خود میدان انقلاب نمی توانم بروم برای هزار و سیصد تومن کرایه ماشینم توسط این لباس شخصی های بی پدر مادر خورد شود.( او هم از راهپیمایی خبر داشت.)

گفتیم اشکالی ندارد,  تا هر جا توانستی برو.

خیلی دورتر پیاده مان کرد.

پیاده رو پر از مردمی بود که به سمت انقلاب می رفتند. از هر کوچه پس کوچه ای روان بودند. دیدن تعداد زیادی پلیس و نیروهای ویژه مسلح به انواع و اقسام سلاح سرد و گرم نگرانم کرد. نکند برای بچه های من یا برای جوان های دیگر اتفاقی بیفند؟
اما نه.  برای چه باید اتفاقی بیفتند. هیچکس نه شعاری می داد نه حرکت بخصوصی می کرد. حتی یک مورد مچ بند سبز  دست کسی  ندیدم. سکوت بود و راه رفتن در پیاده رو...

 قد پسرانم بلند است و می دیدم نظر نیروهای انتظامی را جلب می کند.

از هم جداشان کردم و خودم بینشان قرار گرفتم. تعداد زیادی موتور سوار دوترکه که باتوم به کمر داشتند در خیابانها جولان می دادند.

به این فکر افتادم که  مگر کمیسیون تفحص مجلس نگفته بود هیچ ارگان دولتی نیروی لباس شخصی مسلح ندارد  و ما نمی دانیم چه کسانی به کوی دانشگاه حمله کرده اند؟

پس اینها کیستند که آزادانه در خیابان  و پیاده رو به مردم دندان نشان می دهند. چرا نیروهای پلیس اینها را دستگیر نمی کند, که ناگهان گروهی پلیس لباس سبز یشمی با سپر و کلاهخود از خیابان و نیروهای لباس شخصی از پیاده رو سرمان ریختند. چه خوش خیال بودم من. این ها به نظر با هم همکار می آمدند.

عده ای دویدند و فرار کردند.

پیش خود گفتم ما که داریم می رویم منزل مادرم , پس برای چی باید فرار کنیم و هر دو پسرهایم را نگه داشتم و کشاندم گوشه ی پیاده رو فکر کردم نیروها از جلوی ما رد می شوند. اما زهی خیال باطل.

پلیس لباس سبز به روی من و بچه هام باتوم کشید و داد زد بروید گم شوید!

دستم را جلو آوردم :نزن, ما داریم می رویم خانه مادرم  و احمقانه فکر کردم حالی اش می شود. اما با باتومش ضربه های محکمی به دست این پسر و پای آن پسرم زد. داد زدم: برای چی می زنی؟ چند نفر در حال دو گفتند بدوید با اینها بحث نکنید. مغزشان کار نمی کند.

 پسرها مرا کشیدند و دویدیم.

گاز اشک آور زده بودند و چشم و گلویم می سوخت و پس از چند دقیقه نفسم گرفت. سرکوچه ای فرعی ایستادم نفسی تازه کنم که یکی دیگرشان به ما رسید. بی سوال پسرانم را به زیر ضربه گرفت.

- بی شرف کثافت برای چی می زنی؟

سهند سرم داد زد. با اینها حرف نزن. یکی دیگرشان داشت می رسید و دستش دستگاه شوکر بود.  پسرها با عجله دستم را گرفتند و کشیدند و با تمام قوا دویدیم.

 کمی  یواشتر کردیم, از هر سو  نیروی پلیس با حالتی خشن جلو می آمد . نمی دانستیم چکار کنیم که ناگهان  دستی از خانه ای بیرون آمد و آستین مانتویم را کشید و ما را به حیاط خانه شان برد. از لای در دیدیم دسته ای از دختر و پسرها موقع دویدن شعار الله اکبر می دادند. چند نفرشان گل دستشان بود.

بهشان حمله کردند.

سه نفرشان را  توانستند بگیرند. به سختی کتکشان زدند و دستگیرشان کردند, گل مریم از دست دختر به زمین افتاده بود و زیر چکمه نیروی ویژه له شده بود. کسی داد زد برای این دیوث ها گل آورید؟ اینها گل حالیشان است؟

پلیسی دنبالش کرد بگیردش که خوشبختانه موفق نشد.

 به زن گفتم بمیرم برای مادرهایشان. امشب باید کجا دنبالشان بگردند؟ با گریه گفت ببین چه زندگی برایمان ساختند.

 

کمی که خلوت شد از آن زن مهربان تشکر کردیم و دوباره راه افتادیم. هر لحظه تعداد نیروهای پلیس و موتورسوارهای بسیجی بیشتر می شد.

از کوچه پس کوچه ها به نزدیکی های خیابان ولی عصر رسیدیم . دیگر چاره ای نداشتیم, باید از خیابان اصلی می گذشتیم .ایندفعه از جلو بهمان حمله کردند. دیگر کوچه پس کوچه ها هم پر از نیروی انتظامی بود

همینطور بی دلیل  می آمدند  و هر که جلوی راهشان بود می زدند. کاری نداشتند زن چادری بچه بغل باشد یا پیرمردی عصا به دست که نان سنگک دستش است. یا بچه ی ده دوازده ساله.

دود گاز اشک آور همه جا را گرفته بود و دود چند کپه آتش هم اینجا و آنجا دیده می شد. عده ی زیادی از عابران حالشان به هم  خورده بود و هر که آب همراهش بود به آنها کمک می کرد.

تا شب هر کاری کردیم نتوانستیم راه یکی دو کیلومتری تا خانه ی مادرم را طی کنیم. ناجار تصمیم گرفتیم برگردیم.

موقع برگشتن هم چندین بار مورد حمله قرار گرفتیم.

 

نمی دانم اینها اینهمه سبعیت و وحشی گری را چگونه می خواهند توجیه کنند. البته می بینم  اصلا این اخبار را نشان نمی دهند که بخواهند توجیهش بکنند یا نکنند. شتر دیدی ندیدی.

 هیچ اتفاقی در این کشور نیفتاده.

همه چیز در امن و امان است.

مردم اصلا به هیچ چیز اعتراض ندارند.

نیروی لباس شخصی مسلح اصلا نداریم.

اصلا الکی مردم را  کتک نمی زنند و دستگیر نمی کنند.

این کبودی ها و تورم های روی دست پسرهایم خیالی بیش نیست.

کاش نبود...

 

سهراب اعرابی درست همسن و همکلاس الوند من است... او را در اعتراضات 30 خرداد دستگیر کردند و حالا جسدش را به مادرش خانم فهیمی از مادران صلح  تحویل می دهند ...

گریه امانم نمی دهد...

این درد به کجا بریم...

(لینک در بالاترین)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 4:15 توسط زن زمینی |

/**/     این روزها مرا به یاد روزهای زمان انقلاب57 می اندازد. ما هم آن روزها پر از شور و هیجان بودیم و امید فراوان به تغییر داشتیم. این روزها من و همسرم می توانیم جواب جوان هایی که مارا متهم می کردند برای به وجود آوردن این وضع بدهیم. می گوییم ما هم درست همین احساسات و هیجانات  امروز شما را داشتیم. دوست داشتیم وضع بهتر بشود و نه بدتر. اگر ما کاری نمی کردیم امروز شما می کردید اگر چه نتیجه کار ما آن روزها ثمر نداد امروز به کمک توان نسل شما و تجربه نسل ما نمی گذاریم نتیجه مان را کس دیگری صاحب شود.   این روزها من و شوهرم پدر و مادر خیلی از جوان ها هستیم. خوشحال می شوند وقتی مارا در کنار خود می بینند. با دستان خودم به دستان جوانان زیادی روبان سبز بسته ام. شب های زیادی تا صبح در کنار آنها بوده ایم.   این روزها حقایق را با چشمان  خودمان می بینیم و درست  قلب آن را  در صدا و سیما.   مجری هایی که از ته حلق و با هیجانی مصنوعی اخبار دروغ تحویل مردم می دهند مرا به یاد تقی رحمانی مجری رادیو تلویزیون دوران شاه می اندازند. همانطور که در پست قبلی نوشته ام روز انتخابات از 20 صندوق در منطقه عظیمیه کرج از صبح تا 12 شب بازرسی کردم. با افراد درون صف سی نفر سی نفر تا مصاحبه کردم. به طور متوسط از هر 30 نفر بین دو تا پنج نفرشان می خواستند به کاندیدایی جز موسوی رای بدهند. بازرس صندوق مدرسه دخترانه فارابی در باغستان ( محله ای متوسط رو به پایین نشین که پایگاه بسیج هم نزدیکش است) که عاقله مردی است می گوید 1070 رای در صندوق ما ریختند که حدود 770 تا  مال موسوی بود و کمتر از صد تا احمدی نژاد و 12تا رضایی و همین حدود کروبی و نه تا رای باطله داشتیم.  می گفت من خودم به موسوی رای ندادم اما نمی توانم ببینم به آسانی پا روی حقیقت می گذارند. مسئولین صیانت از آرا همه همین را می گویند. ما اینها را به چشم خودمان می بینیم اما صدا و سیما خیلی راحت دوسه ساعته اعلام می کند که احمدی نژاد با رای بسیار بالا اول شده و انتظار هم دارند مردم عین بز سرشان را پایین نگه دارند و بگویند ئه! جدا"... هر چه شما بگویید! اما نه. مردم برای اعتراض به خیابان ها می ریزند. صدا و سیما آن ها را اراذل و اوباش خطاب می کند. عصبانی تر می شویم و تعداد بیشتری در خیابان ها می ریزیم.   لباس شخصی های طرفدار آقای احمدی نژاد و نیروی انتظامی  با چوب و چماق و باتوم به جوانان حمله می کنند و شیشه های مغازه هایی که به آنها پناه می دهند می شکنند و مجری تلویزیون خیلی حق به جانب اعلام می کند جوانانی که کاندیدای مورد نظرشان رای نیاورده , از عصبانیت به اموال عمومی خسارت می زنند.   باز به خیابان می رویم تا بگوییم خیلی هستیم نه به اندازه آرای یک صندوق. محکمتر می زنندمان. جمعیت میلیونی ما  چند هزار نفر آدم ناراضی و بیمار معرفی می کنند. هر کجا اعلام تجمع می کنیم آنها به نفع خودشان مصادره اش می کنند و درست درهمان مکان اعلام تجمع می کنند. در اخبار بارها اعلام می شود. هر دقیقه زیر تمام برنامه از کودکان گرفته تا فیلم سینمایی زیر نویس می شود اتوبوس و ناهار و پول توجیبی یک روز حقوق به آن ها می دهند تا یک وقت خدای نکرده ضعف نکنند.   از شدت استیصال قرار می گذاریم هر شب از ساعت ده و نیم تا یازده روی پشت بام ها الله اکبر بگوییم. اول که با پررویی می خواهند الله اکبرها را به نفع رئیس جمهور تحمیلی مصادره کنند که مردم برای رفع سوءتفاهم شعارهای دیگری را هم اضافه می کنند. آن وقت احمدی مقدم باجناق آقای احمدی نژاد می آید تلویزیون و می گوید یک عده فرصت طلب آشوب می کنند و شب ها نمی گذارند مردم بخوابند.   احساس می کنم جوان های ما در این چند روز سال ها بزرگ شده اند و قد کشیده اند, عوض شده اند. جوانان ما باهوشند. فرق بین دوغ و دوشاب و راست و دروغ را می فهمند. به راحتی نمی شود گولشان زد. جوانان ما حاضر نیستند با روزی 30 هزار تومن پا روی حقایق بگذارند.  از امتحانات اخر ترم خود می گذرند اما از حقشان نه. جوانان ما دیگر به صدا و سیمایشان اطمینان ندارند . آنها با چشم خودشان می بینند که در طی شبانه روز چه دراین مملکت می گذرد و تلویزیون چه نشان می دهد.  

(لینک در بلاگ نیوز) ( لینک در بالاترین)               

/*]]-->
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:57 توسط زن زمینی |

من امروز به حدود 20 حوزه رآی گیری در کرج سر زدم.  از صف های طویل -که در طول عمرم به یاد ندارم  برای انتخابات چنین صف هایی تشکیل شود- عکس گرفتم. با مردم مصاحبه کردم.  کلی حرف زدم. خیلی هاشان شناسنامه هایشان را نشانم می دادند که تا به حال رإی نداده اند اما به خاطر خود موسوی یا خاتمی یا به خاطر نفرت از  دروغ و ریای احمدی نژاد آمده بودند رای بدهند. از تیمسار بازنشسته تا دانش اموز پیش دانشگاهی که به خاطر کنکور چند ماه است به جز برای رفتن به کلاس و مدرسه از خانه در نیامده.

در هر حوزه صدها نفر زیر طوفان و  رعد و برق و باران شدید در تاریکی هنوز در صف ایستاده بودند و خم به ابرو نمی آورند.

تقریبا همه طرفدار موسوی بودند. اینکه می گویم تقریبا شاید از هر صد نفر 90 نفر گفتند که فقط آمده اند به موسوی رای بدهند.

حتی معدود کسانی که می گفتند آمده اند به احمدی نژاد رآی بدهند به شکست او اذعان داشتند.

بیشتر وقت ها مخصوصا می رفتم سراغ آن هایی که ظاهرشان به نظر حزب اللهی می آمد اما به محض اینکه می گفتم به نظر شما چه کسی پیروز انتخابات است فوری می گفتند البته که "موسوی"...

خود من ساعت 11 شب موفق به دادن رای شدم و هنوز  صدها نفرپشت سرم در صف بودند و تعداد زیادی از مردم از ترس بسته شدن در به سمت حوزه می دویدند.


حالا با چه منطق و با چه رویی اعلام می کنند احمدی نژاد 69 درصد و موسوی 29 درصد رای آورده اند؟

وچرا از الان شهر پر شده از نیروی انتظامی و یگان ویژه؟ چرا رادان حکومت نظامی اعلام کرده؟

 بوی گند تقلب را می شنوم.

 نصف شب به ستاد موسوی رفتم.  تمام بچه ها بدون استثنا گزارشی مثل من می دادند. همه آماده برای برگزاری جشن تا صبح بودند که اطلاع دادند صندوقی در یکی از روستاهای کرج باز شده که رای احمدی نژاد شش برابر موسوی بوده. همه یخ زدیم.

امکان ندارد! شروع تقلب...

خودشان می دانند دروغ گفتن به مردم خطر دارد. هزینه دارد. برای همین به نوعی حکومت نظامی اعلام کرده اند. وقتی می گویند تجمع هواداران کاندیداها ممنوع و شهر پر شده از نیروی انتظامی یعنی حکومت نظامی دیگر!

اگر رویه شان را عوض نکنند مطمئنا  مردم ساکت نمی نشینند. عده ای حتما به خیابان ها خواهند ریخت و تظاهرات و احتمالا کارهای دیگری(!) می کنند.

حکومت باید از خدایش باشد رئیس جمهور محبوب مردم باشد نه منفور...

به کجا داریم می رویم؟

من به شخصه  نمی توانم چهار سال دیگر احمدی نژاد را تحمل کنم.  این مرد  هیچ جوره در حد و اندازه ی ایران و ایرانیان نیست...



+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:45 توسط زن زمینی |


  عزمم را جزم كردم و سريع وارد دفتر كميته‌ امداد شدم.
از كنار ميزي كه شناسنامه‌هاي عكس‌دار بچه‌هاي بي‌سرپرست رويش چيده شده بود رد شدم .  نگاهشان رويم سنگيني مي‌كرد. يك‌راست به طرف خواهر كميته‌اي كه پشت پيشخوان ايستاده بود رفتم و بعد از سلامي كوتاه حرف دلم را رك و راست زدم.
- خانم عزيز، دلم مي‌خواهد يكي از اين كودكان نيازمند را به فرزند خواندگي قبول كنم اما متاسفانه به  كميته امداد اعتمادي ندارم و براي همين تابه‌حال در صندوق‌هايتان در كوچه و خيابان پولي نينداخته‌ام. خودتان هم حتما مي‌دانيد چقدر شايعات پشت سر اين كميته هست. مي‌خواهم حساب بانكي خود كودك يا مادرش را داشته باشم.
آب دهانش را قورت داد و گفت:
- خوب بله، البته. اما شما بايد به حساب كميته امداد بريزيد و بعد ما خودمان به حساب او مي‌ريزيم.(در اين نوع فرزند خواندگي كودك در خانواده‌ي خودش كه معمولا بدون سرپرست است بزرگ مي‌شود. سرپرست از نظر آن‌ها يعني پدر)
گفتم:
 ببينيد، ما خانواده‌اي كارمند هستيم، دلم نمي‌خواهد ناني را كه از دهن بچه‌هاي خودم مي‌برم به جاي دهان آن كودك در جيب كسي ديگري برود. من موارد زيادي شنيده‌ام كه حامي به موقع پول به حساب كميته ريخته و به طور اتفاقي فرزند خوانده را در جايي ديده و فهميده 9 ماه است پولي به او نداده‌اند. براي شما چه فرقي مي‌كند؟ من شماره حساب بچه و حتي آدرس و شماره تلفن او را مي‌خواهم و كپي شناسنامه برايم كافي نيست.
خواهر كميته‌اي به فكر فرو رفت و بعد رفت با همكاران ديگرش مشورت كند.

من هم مثل هر انسان ديگري هميشه به فكر كساني كه  در وضعيت  اقتصادي  بدي هستند،بخصوص كودكان، هستم و به سهم خودم سال‌هاست كه چه از طريق موسسه‌هاي خيريه و چه به طور مستقيم كمك مي‌كنم.
 
 سال‌ها پيش وقتي  با همسرم ازدواج كردم پايم را در يك كفش كردم " به جايي كه خودمان بچه‌دار شويم  برويم از پرورشگاه كودكي را بياوريم و بزرگ كنيم."  شوهرم بعد از چندين روز فكر كردن، صادقانه اعتراف كرد  تصميم گيري برايش خيلي سخت است و ته دلش فكر مي‌كند بزرگ كردن بچه‌ي امانتي سخت‌تر از بچه‌ي خود آدم است.  بعد از كلي بحث به اين نتيجه رسيديم  برويم پيش  دكتر روانشناسمان دكتر محيط.
دكتر با حوصله به حرف‌هاي هر دوتايي‌مان گوش كرد و دست آخر به من گفت چون شوهرت ته دلش مخالف است بهتر است خودتان بچه‌دار شويد.
بعد فهميديم بچه‌ گرفتن از پرورشگاه شرايط سختي دارد كه يكيش ورقه آزمايشگاه براي ناباروري يكي از زوجين است كه ما نمي‌توانستيم تهيه كنيم و ديگري نوبت انتظار طولاني‌ست كه گاهي تا سال‌ها طول مي‌كشد.

 حالا كه بچه‌هايم بزرگ شده‌اند ، با اينكه  در رفاه كامل نيستيم و مخارج دانشگاه آزاد پسر بزرگم اذيتمان مي‌كند، اما فكر كردم مي‌توانم مخارج كودك ديگري را هم به عهده بگيرم. بايد فكر كنم به جاي دو بچه سه بچه‌دارم.

خواهر كميته‌اي برگشت و شروع كرد به توجيه علت دير واريز كردن پول حامي‌ها. حرفش را قطع كردم و گفتم من اين‌ها را نمي‌فهمم بايد مستقيم به حساب بچه واريز كنم.
در ضمن دوست دارم براي تولدش هديه‌اي بگيرم و بفرستم. مي‌خواهم تلفني از وضع تحصيلي‌اش بپرسم. با مادرش درد دل كنم تا اگر مشكل ديگري داشته باشند سعي كنيم با هم حلش كنيم...

سري به نشانه‌ي درك كردن حرف‌هاي من تكان داد و مرا به سر ميز برد و گفت حالا شما يكيشان را انتخاب كنيد تا ببينيم چكار مي‌توانيم بكنيم.
انتخاب كردن كودكي از بين آن‌همه بچه بي‌سرپرست مشكل بود. در اين بين نگاه شيطان و خندان پسركي كه موهايش را از ته زده بود و گوش‌هاي بزرگي داشت جلبم كرد.
خواهر كميته‌اي اما به دنبال دختري برايم بود. پرسيدم چرا تعداد پسران بي‌سرپرست اينقدر بيشتر از دختران است، شايد ده برابر.
گفت آخر خانواده‌ها بيشتر حامي دختربچه‌ها مي‌شوند و اگر هم پسر قبول كنند پسران خوشگل و كوچولو را انتخاب مي‌كنند.
گفتم پس من همين پسرك شيطان و خندان ده دوازده ساله را قبول مي‌كنم. اتفاقا حرف اول اسمش مثل بچه‌هاي خودم با الف شروع مي‌شود.
پسرك در يكي از شهرهاي محروم مرزي زندگي مي‌كرد.
خواهر كميته‌اي بعد از انجام كارهاي لازم و بعد از اينكه من فرم‌هايي را پر و  امضا كردم، شماره تلفن كميته ‌امداد آن شهر مرزي را داد و گفت همين ها را به مسئولش آقاي ... بگويم تا شايد شماره تلفن و شماره حساب خود بچه را بدهد. تشكر كردم و به خاطر بي‌اعتمادي‌ام از او معذرت خواستم و گفتم به شما برنخورد با شخص شما نبودم. شما اينجا زحمت مي‌كشيد. با لبخندي گفت نه اشكالي ندارد. زياد از اين حرف‌ها مي‌شنويم.

آمدم از خانه با مسئول كميته امداد آن شهر صحبت كردم. همان چيزها را گفتم.
او با روي خوش گفت كه كاش همه حامي‌ها مثل شما  مسئولانه برخورد مي‌كردند و اصرار مي‌كردند كه مستقميا كمك كنند.
 فكر كنم تجربيات بدي داشت.
شماره تلفن و آدرس و شماره حساب پسرك را داد اما توصيه كرد  شماره تلفن و آدرس خودم را فعلا به آنها ندهم و رابطه ترجيحا يك‌طرفه باشد.و گفت به خاطر جلوگيري از سوءاستفاده. از او خيلي تشكر كردم.

وقتي از تلفن عمومي محل به خانه‌شان زنگ زدم قلبم مي‌زد. برخورد خيلي خوبي داشتند و همينطور لهجه‌ي بسيار شيريني. با مادرش كلي رفيق شديم و عین دو خواهر با هم درد دل کردیم.( متوجه شدم كميته هيچ كمكي براي خودكفا شدن چنين خانواده‌هايي نمي‌كند. و فقط كمك ناچيز مالي مي‌كند.)

 آمدم عكس پسرك را  چسباندم به ديوار هال خانه و به پسرها گفتم بچه‌ها اين هم داداش جديدتان. هم آن‌ها و هم همسرم وقتي به خانه‌آمد خيلي استقبال كردند و درباره‌ي‌نوع كمك‌ها با هم خيلي حرف زديم.
قرار است به جز كمك‌هاي ماهانه، هر كداممان كادويي براي تولدش بگيريم و برايش بفرستيم.
  
 توضيح: چند ماه پيش در وبلاگ زيتون مطلبي در مورد فرزند خواندگي خواندم. وقتي با ايميل برايش از تجربه‌ي خودم گفتم  زيتون از من خواست كه در وبلاگم بنويسمش.

(لینک در بالاترین)
 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 5:5 توسط زن زمینی |


 دوسه روزي بود كه از چند جاي ماشين صداي تلق تولوق مي‌آمد.
 آن روز صبح قرار بود ماشين را ببرم تعميرگاه مجاز و بدهم  هم يك  آچاري به پيچ‌هايش بكشند و  هم شمع‌هايش را عوض كنند. پسرم كه طرف‌هاي تعميرگاه كاري داشت گفت تا آنجا با من مي‌آيد.
صبح وقتي بيدار شدم ديدم او دوشش را گرفته و دارد موهاي انبوهش را اتو مي‌كشد. با حسرت نگاهش كردم. روزي من هم موهايم به زيادي او بود. حالا هم كمتر شده و هم به خاطر روسري  اصلا به موهايم نمي‌رسم.

نشان به آن نشان كه صبحانه آماده كردم. برنج شستم و خيس كردم و نمك زدم. مرغ از فريزر درآوردم  گذاشتم در ظرفي تا يواش يواش يخش وا برود.اتاق پذيرايي را كه به خاطر مهماني ديشب ريخت و پاش بود جمع و جور كردم و او هنوز داشت موهايش را اتو مي‌كشيد.
وقتي مي‌خواسيم از خانه خارج شويم، جلوي آينه‌ي دم در  چند ثانيه‌اي ايستاد و با رضايت هيكلش را برانداز كرد و اين‌طرف  و آن طرف چرخاند . به خاطر ورزش‌ مداوم چيزي اضافه ندارد قدش هم تا حدودي بلند است..
دوتايي كه رسيديم پاركينگ، جوري نگاهم كرد كه يعني "من بشينم پشت فرمون."
كله‌اي تكون دادم كه يعني"تو بشين."
از پاركينگ كه پيچيديم توي كوچه، عينك آفتابي‌اش را از بالاي سرش آورد پايين  و شيشه را كشيد پايين. تند كه مي‌رفت باد مي‌پيچيد در موهاي بلند انبوهش كه در حالت عادي  تا پايين شانه‌هاش مي‌رسيد و قسمتي از آن‌ها را  از پنجره بيرون مي‌كشيد. حواسم  بود كه گاهي از توي آينه‌ي جلو خودش را با تحسين نگاه مي‌كند.
جلوي تعميرگاه كه ايستاد، گفتم تو اينجا وايسا تا من برم ببينم داخل جا هست يا نه.
راهروي باريكي بود  به اندازه عرض يك ماشين و بعد اتاقك پذيرش و بعد محوطه‌اي كه پر بود از ماشين شبيه مدل ماشين ما.
در اتاقك دو خانم يكي حدود 35 و ديگري  42 ساله نشسته بودند. از پنجره‌ي جلوي اتاقك داشتم مشكل ماشين را مي‌گفتم كه يكيشان گفت الان مسئولش مي‌آيد مشكلات را مي‌پرسد و فرم پر مي‌كند و رو كرد به شخصي كه من درست نمي‌ديدمش: آقاي ... فلاني لطفا برويد اين ماشين را تحويل بگيريد. و تا او از در پشتي بيايد با خنده  گفت الان يه آقاي خوش‌تيپ خوش‌هيكل مياد عيباي ماشينتون رو بنويسه. و با چشمكي گفت: اونقدر خوش‌تيپ كه كيف كني و روزت ساخته بشه!
درحيني كه اينرا مي‌گفت پسر جواني كه موهايش را سيخ سيخ بالا آورده بود و تي‌شرت نقش‌دار تنگ استرچ با شلوار كمربند نقره‌اي فاق كوتاه پوشيده بود و گردنبند زمختي به گردن داشت با چشم‌هاي مغرور به طرفم آمد.
حرف‌هاي همكارانش را شنيده بود و من به شوخي در حاليكه با چشم‌هاي تنگ از سر تا پاي اورا برانداز مي‌‌كردم و با پشت چشم نازك  خطاب به خانم‌ها گفتم:
- خودم يكي از همين خوش‌تيپ‌ها و ناز بشي‌بلاها توي ماشين دارم.
شليك خنده‌ي خانم‌ها از اتاقك بلند شد به طوري كه تمام كارگراني كه در محوطه مشغول كار بودند سر بلند كردند ببينند چه خبراست.
زن جوان‌تر به من گفت:
- اي ول! اي ول، حاضر جواب!(آن جوان ظاهرا پسر خانم 42 ساله بود)
پسر  در كل‌كل ما دخالت نكرد. همانطور مغرور به سمت ماشينمان رفت و با پسرم كه او هم سرش را بالا گرفته بود مشغول صحبت شد. من  جلو رفتم و شروع كردم مشكلات ماشين را توضيح دادن كه ديدم هر دو زن دوان دوان آمدند و چند متري  ما ايستاده مشغول تماشا كردن پسرم شدند . من فوري دستهايم را به كمرم زدم. لبهايم را نازك كرده به طرفين صورتم كشيدم وابروهايم را بالابردم و با افتخار  با كله و  چشم به پسرم اشاره كردم... دوباره شليك خنده‌شان بلند شد و دوان دوان سرجاي خود برگشتند.
وقتي كارمان تمام شد پسرم كنجكاوانه پرسيد موضوع خنده‌ي اون خانم‌ها چه بود؟
ماجرا را تعريف كردم. قهقه خنده‌اش به هوا رفت:
- شما خانوما سر چه چيزهايي با هم كل‌كل داريد.
عصر پسرم سر راهش رفته بود ماشين را بگيرد.
 مي‌گفت خدا بگم چيكارت كنه مامان، از اولي كه قبض رو دادم و چشمشون به من افتاد غش‌غش مي‌خنديدن تا آخرش كه سويچ را تحويل دادن و كلي هم خدمت شما سلام رسوندن.
 
   

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:28 توسط زن زمینی |


پسر پيش‌دانشگاهي‌ام دمغ اومده خونه، كوله‌شو پرت مي‌كنه روي مبل و سلام جويده‌اي تحويلم مي‌ده.
- چي شده عزيزم، پكري.
- مامان چرا مردم  اين‌طوري‌ين؟ چرا من نمي‌تونم مثل بقيه باشم.
- احساستو درك مي‌كنم، منم گاهي از اين‌فكرا مي‌كردم،  حالا اتفاقي افتاده؟
- نه... ولي...(پس از اصرار من ادامه مي‌ده) تازه فهميدم  دوست‌ صميميم "ف" كه 6 ساله با هم همكلاسيم، بسيجي شده بوده و به من نگفته.
غصه‌ام مي‌شه. پس "ف" هم!


سه سال پيش پسرم گفته بود كه بيشتر همكلاسي‌هاش با اينكه اصلا مذهبي نيستن و بعضي حتي به مذهب و خدا اعتقاد ندارن به خاطر استفاده از سهميه بسيج در زمانٍ كنكور، رفتن و كارت بسيج گرفتن.
 پسر بزرگم به شوخي گفت:
- سنگ مفت و گنجشك مفت. تو هم برو كارت بگير. من خر بودم، اما  تموم دوستاي من كه كارت گرفته بودن با معدل و تراز كنكور پايين و رتبه‌هاي پايينٍ ‍ صد هزار بهترين رشته و بهترين شهر قبول شدن. يه روز كه به شوخي به بابا گفتم من هم عضو شم بهم گفت:
" اگه  براي استفاده از مزايا بخواي بر خلاف عقيده‌ت بسيجي بشي شب‌ها هم بهتره بري مسجد بخوابي. خونه‌ي من جاي تظاهر و ريا نيست."


پسر كوچيكم كه يكي از بهترين مدارس پيش‌دانشگاهي  مي‌ره مي‌گه:
- از 30 نفر بچه‌هاي كلاسمون مي‌دونستيم 20 نفرشون از همون اول دبيرستان بسيجي شدن. من باهاشون قاطي نمي‌شدم. غافل از اين‌كه هشت نفر ديگه كه يكيش همين "ف"  نامرده يواشكي رفتن جاي ديگه كارت بسيج گرفتن و حالا براي شركت در كنكور رو كردن.


 پرسيدم: بسيجي شدن همينطور الكيه؟ نبايد هيچ فعاليتي بكنن؟
گفت: چرا براشون كلاس و جلسه مي‌ذارن. باید حتما شرکت کنن. گاهي گشت  خيابون و بازرسي ماشين‌ها. من هرگز حاضر نيستم براي به دست‌آوردن بهترين مقام دنيا هم ازين كارا كنم. حالا فقط من موندم و "پ" كه اونم درسش اونقدر خوبه كه احتياج به سهميه نداره. چند ساله شاگرد اوله و معدلش نزديك بيسته. اما من با رتبه‌ي مشابه بقيه بچه‌ها بايد رشته‌ي خيلي پايين‌تري بزنم.

تو دلم گفتم: آخ، كه مثل من و بابات شدي كه به خاطر عقايدمون از تموم منافعمون گذشتيم. از اخراج و بيكاري هم نترسيديم و حالا زندگيمونو که  با زوج‌هاي مشابه خودمون مقايسه مي‌كنيم زمين تا آسمون فرق مي‌كنه.دوستان شوهرم هر کدوم فرمانداری استانداری چیزی شدن و دوستان من هم تا حالا با حقوق و مزایا بازنشسته آموزش و پرورش شدن.

- حالا ناراحتي ازاين كارا نمي‌كني پسرم؟
- نه اتفاقا، خوشحالم اهل دروغ و دغل و تظاهر نيستم. ناراحتيم اينه كه چرا ديگران به راحتي دست به اينكارا مي‌كنن. صبح تا شب هم دارن از حكومت بد مي‌گن اما به خاطر نفع شخصيشون مي‌رن بسيجي مي‌شن. من به كي ديگه مي‌تونم اعتماد كنم.

- شما كه تو مدرسه‌تون همين يه كلاسو نداريدُ بقيه كلاس‌ها وضشوه چطوره؟
- تقريبا همين وضعه، حتي پسر مدير( كه خيلي آدم خوبيه) و برادرزاده‌ش كه مي‌شناسيشون اصلا مذهبي نيستن. هر دو بسيجي شدن.
مدير مي‌گه بچه‌ها براي آينده‌تون هركاري كه به صلاحتونه  انجام بديد. به درست و غلطش كاري نداشته باشيد. مهم اينه كه از مدرسه ما بريد به بهترين دانشگاه‌هاي كشور. وگرنه بعدا افسوس مي‌خوريد.

يادم مياد پارسال كه پسر همسايه كه درست حسابي درس نمي‌خوند و هوش چنداني نداشت در كمال تعجب همه در رشته مهندسي مكانيك يكي از مهمترين شهرهاي كشور قبول شد. بعدا فهميديم كه او هم كارت بسيج داشته. فكر كنيد تو خونه و محل اهل ديمبل دومبول و ژل زدن مو و بعد مي‌رفته تو يه محل ديگه موهاشو به طرف پايين شونه مي‌كرده و يه پيرهن گشاد رو تي‌شرت تنگ بدن‌نماش مي‌پوشيده و گشت مي‌داده و حالا داره حاصلشو مي‌بره.

امشب هم كه تلويزيون اعلام كرد مدت خدمت سربازي براي بسيجي‌ها تا 9 ماه ممكنه كم بشه در صورتيكه براي ليسانسيه‌ها يكماه، براي فوق ليسانس‌ها دو ماه و دكترا چهارماه كم مي‌شه. حالا فكر كنيد بسيجي‌ها كه  به راحتي به مدارج بالا و دكترا مي‌رسن ديگه  مدت سربازیشون چقدر میشه؟ لابد به صفر میرسه

يعني با نشون دادن در باغ سبز و تبعيضي كه با ديگر جوون‌هاي مملكت مي‌ذارن تقريبا همه  رو دارن وادار به عضويت در بسيج مي‌كنن.
از طرفي براي پسرم نگرانم. بعدا نشه مثل من. و بياد مطلبي بنويسه تحت عنوان: ما قربانيان عضو نشدن در بسيج...
براي تمام جوان‌ها نگرانم كه بايد به خاطر آينده‌شان دورويي بياموزند.
 شايد  اين ماجرا  در همه مدارس شايع نباشه. و اميدوارم در اين مدرسه بخصوص يك استثنا باشه.

( لینک در بالاترین) (لینک در بلاگ نیوز)

سهمیه بسیجی جبهه ندیده ! /فرهاد حیرانی

------

چند لینک:

کتاب جغرافیا از نظام آموزشی کشور حذف شد/ عبدالطیف عبادی

مادر جلوه جواهری: ماموران همچنان در خانه هستند و کلید را هم نداده اند!

در روز جهانی کارگر تعدادی از کارگران کمپینی ها و طرفداران حقوق کارگر در پارک لاله دستگیر شدند/ این هم از هدیه روز کارگر

بازداشتی های روز جهانی کارگر ممنوع الملاقات هستند / نه بابا هدیه شون خیلی چرب و چیلی بوده.توروخدا خجالت ندید.

/ مهدی محسنی

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:37 توسط زن زمینی |

بعد از نوشتن مطلب " یک پیاده روی بدون مزاحم و موی دماغم آرزوست..." به غیر از دوستانی که همدردی و سعی در ریشه یابی مسئله کرده بودند ( که از آنها تشکر می کنم), آقایی که انگار فکر کرده بود من به او تهمت زده ام که دنبالم راه افتاده, در نظرخواهی هر چه از دهن مبارکشان بیرون آمده با اسامی مختلف به من گفته اند.

لازم می بینم توضیحاتی به این آقا و همفکران ایشان که زن را مسبب اصلی مزاحمت مردان برای زنان می دانند بدهم.

اول از همه روشن کنم که برخلاف نظر این آقا به هیچ وجه تعریف این مسائل افتخاری برایم نبوده و نیست. بلکه خواستم یکی از معضلات و مشکلاتی که زنان در جامعه با آن مواجهند و شدیدا در عذابند و شرم می کنند در جایی بازگو کنند مطرح کنم.

توجه کنیم که همین مشکل که به نظر این آقا افتخار محسوب می شود باعث کمتر ظاهر شدن بسیاری از خانم های مملکتمان در جامعه است. بسیاری از آقایان به خاطر همین معضل به همسر خود اجازه کار و حتی خرید نمی دهند.

متاسفانه من از شدت ناراحتی کامنت های توهین آمیز را پاک کردم. تا اینجایی که در خاطرم مانده کامنت هایش را به صورت خلاصه اینجا می نویسم. چون گفته های این آقا را ممکن است حتی در کلانتری بشنویم:

- کرم از خود درخت است!

- خیال می کنی خیلی خوشگلی که مردها به دنبالت راه می افتند؟

-عکس خودت را در اینجا بگذار ببینیم مالی هستی.

-بده فیلمی از طرز راه رفتن از تو بگیرند, لابد بدجور راه می روی .

- لابد جلف لباس میپوشی یا آرایش زیاد میکنی؟

- تا دختران جوان مانده اند کی دیگر به تو متلک میگوید؟

- خیالبافی کرده ای.

- در دبی که پر است از دختران سفیدرو و موبور روسی کی دیگر به تو نگاه می کند؟

- اگر بدت آمده چرا کارت مرد عرب را نگه داشته ای؟

- پای چپ را به دیواره در ماشین تکیه دادن کجایش زشت است؟

جواب:

من اصلا خودم را خوشگل و خوش اندام نمی دانم. وفکر می کنم مزاحمت و متلک گفتن فقط مختص خانم های خوشگل نیست. شاید آنها بیشتر متلک بشنوند اما شما از هر زن یا دختری بپرسید حتما در طول روز چند بار با مزاحمت های کلامی اینچنینی روبه رو می شود. گاهی حتی همین خوشگل نبودن و خوش اندام نبودن هم بهانه ای می شود برای آزار و اذیت . بعضی آقایان فکر می کنند همین که زنی به خیابان آمد لابد کرم دارد و آمده حرفی یا متلکی جنسی بشود.

داشتن سینه یا باسن بزرگ یا حتی کوچک, خوش اندام بودن, عینکی بودن, کمر باریک, معلوم بودن قوزک پا, پوشیدن کفش صندل, حتی نقش روسری و رنگ مانتو شلوار و دوچرخه سوار شدن... هیچکدام از اینها دلیلی برای اذیت شدن نیست ولی ما زنان هر روزه بابت این ها مورد آزار قرار می گیریم.

برای اینکه خیال این آقا را راحت کنم تا شب ها بتواند سر راحت بر بالین زمین بگذارد باید بگویم.

من روزی دو دقیقه هم وقت جلوی آینه نمی گذرانم, نصف این وقت هم برای این است که مبادا نخی به مانتویم چسبیده باشد. بعضی آشنایان که وبلاگ مرا می خوانند می دانند که من نه آرایش غلیظ می کنم, نه موهایم را های لایت می کنم نه مانتوهای تنگ و کوتاه و چسبان می پوشم و نه موقع راه رفتن قر می دهم !

(که اگر کسی هم همه این کارها را هم بکند هیچ دلیلی ندارد مورد اذیت آقایان قرار بگیرد.)

اینکه تا دختران جوان مانده اند چرا به دنبال من می افتند دلیلش را باید از خود مزاحمین بپرسید. من خودم هم خجالت می کشم از بیان این واقعیات. مطمئنا دنبال دختران جوان خیلی بیشتر می افتند ولی احتمالا آن ها درست مثل زمان جوانی من به خاطر ترس از تهمت هایی از قبیل آنچه در نظرخواهی من نوشته شده بود هیچ جا بازگویشان نمی کنند.

در واقع من این را نوشتم برای دل همه ی زنان مملکتم.

هیچ خیالبافی هم در نوشته هایم وجود نداشت. تازه خیلی از کارها و حرف هایشان را به خاطر زشتی سانسور کردم.

اگر از گذاشتن پای مرد شیخ در دبی به دیواره در ماشین شیخ در دبی ناراحت شدم دلیلش این بود که ضمن صحبت با من مرتب با دستش میان پایش را می خاراند.همه چیز را که نمی شود واضح گفت.

و اینکه چرا با وجود اینهمه دختر روس سفید و بور به من گیر داده اند باز هم دلیلش را باید از خودشان پرسید. من هم تعجب کردم. نگفتم همه مردان در دبی اینطور بودند. گفتم سه شبانه روز با همسرم در آنجا می گشتیم هیچکس حتی نگاهم نکرد. وقتی تنها بودم این موارد برایم پیش آمد.

چرا کارتش را نگه داشتم؟ تمام مدارکی مسافرت به دبی را در کیف اهدایی آژانس مسافرتی نگه داشتم که کارت هم بینشان بود. مثل کارت تلفن دبی, بلیت های هواپیما, درهم ها و دلارهای اضافی, بروشورها, بلیتها. دنیا را چه دیدی شاید هم روزی با خبرنگاری واقعا بروم از خانواده ی این آقا گزارشی تهیه کنم.

من مردهای مزاحم را مقصر نمی دانم. همانطور که دوستان دیگر هم در نظرخواهی نوشته اند اینها معلول این اجتماع نا به سامان هستند. اگر در جامعه ی ما و بقیه کشورهای اسلامی این همه جداسازی جنسیتی انجام نمی شد. اگر از نظر اقتصادی هر جوانی وسعش می رسید همسر یا دوست دختری بگیرد, این همه بیمار جنسی در خیابان وجود نداشت.

 ( لینک در بلاگ نیوز)

 (لینک در بالاترین)

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:27 توسط زن زمینی |

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:44 توسط زن زمینی |