تبليغاتX
زن زمینی

 

خانم یک میلیون امضا!!! / زهره امین

دخترک مانتو سبز تا من را  دید با خنده  گفت:

  "سلام خانم یک‌میلیون امضا."

با تعجب نگاهش کردم. گفت:

" نشناختین؟ تو اتوبوس؟ هر کاری کردیم نذاشتید امضا کنیم! یادتون اومد؟"

یادم آمد. شناختمش.

 چند روز پیش  در اتوبوس، ردیف اول قسمت خانم‌‌ها نشسته بودم. مشغول  صحبت با خانم بغل دستی‌ام بودم.  از سر کار می‌آمد و می‌نالید از دست شوهرش که در خانه نشسته و او باید خرج زندگی را بدهد.

یک‌دفعه یاد دفترچه‌ی توی کیفم افتادم. درش آوردم. گفتم بد نیست او هم از برنامه‌ی یک میلیون امضا خبر داشته باشد.

برایش می‌گفتم و او با کنجکاوی گوش می‌داد.

 اتوبوس در ایستگاهی نگه‌داشت و خیل دختران مدرسه‌ای با روپوش‌هایی به رنگ سبز یشمی و زیتونی  به داخل اتوبوس سرازیر شد. معلوم بود تازه تعطیل شده‌اند. قسمت خانم‌ها پر پر شده بود و قسمت آقایان هنوز جای خالی داشت. به دخترانی که بالای سرمان به  میله‌ها آویزان بودند گفتم:

" چرا نمی‌رید اونجا بنشینید؟"

 گفتند:

"خانم، اونجا مردونه‌ست."

گفتم:

" صندلی برای نشستنه. مرد و زن نمی‌شناسه. من هر وقت تو زنونه جا نباشه می‌رم  مردونه. کسی هم چیزی بهم نمی‌گه."

 

 یکیشان گفت:

" آخه ما کوچیکیم مارو دعوا می‌کنن. شما رو جرأت ندارن."

اصرار نکردم.

خانم بغل دستی که درمورد  طرح یک‌میلیون امضا خیلی کنجکاو شده بود گفت:

 "الان می‌رسیم. می‌شه بقیه‌ی صحبتاتو ادامه بدی؟ "

 بخش سن کیفری و سنگسار و تعدد زوجات  رو هم که گفتم آهی کشید و گفت: "یعنی روزی رو می‌بینیم که درست بشه؟"

 گفتم:

 "چرا نمی‌شه. بیشتر کشورها این مشکلو حل کردن. انشاالله تو کشور ما هم به کمک خودمون حل می‌شه."

 گفت:

 "الهی آمین. حالا این امضاها رو کجا باید بکنیم؟"

 گفتم:

 "اتفاقا تو کیفم  ورقه‌ی امضا دارم."
و درآوردم.

 دختران چسبیده به میله حواسشان رفته بود به حرف‌های ما. وقتی زن داشت دنبال خودکار می‌گشت. دختری که از همه شیطان‌تر بود گفت:

"می‌شه به ماها هم بگید موضوع این کتابچه رو؟"

 در حالیکه  زن بغل دستی را  راهنمایی می‌کردم که چطور فرم را پر کند،‌ خلاصه‌ای برایشان گفتم.

دخترک گفت:

"ما هم  می‌خواهیم امضا کنیم! "

دوستانش با همهمه حرفش را تأئید کردند.

پرسیدم:

"چند سالتونه؟"

چند نفر گفتن: ۱۶. یکی دیگرگفت 15.

گفتم:

 "نمی‌شه. باید بالای 18 سال باشید."

توجه دختران دیگر هم جلب شده بود و تعداد زیادی  بالای سرمان جمع شده بودند.

همه با هم گفتند:

 "چرا؟ مگه ما چمونه؟"

گفتم:

 "اتفاقا یکی از بندهای این دفترچه بالارفتن سن مسئولیت کیفری از 9 سال دختران و 15 سال پسران به 18 ساله. یعنی شما تا اون سن اگر خدای نکرده کار اشتباهی بکنید مثل یک آدم بزرگ 40 ساله محاکمه نمی‌شید."

همین دختر شیطان که امروز توی کوچه دیدم گفت:

"پس چرا ما همه‌مون تونستیم تو انتخابات  رأی بدیم."

بقیه هم گفتند:

"آره پس ما چه‌طوری رأی دادیم؟"

گفتم:

 "اتفاقا خوب مثالی زدید. آیا شما کاندیدایی که بهش رأی دادید خوب می‌شناختید؟ راجع بهش تحقیق کرده بودید؟ "

صادقانه گفتند:

"نه!"
یکیشان گفت:

 "من به فامیلمون رأی دادم. بابام گفت به این رأی بده."

گفتم:  "اگر این کاندیدا نتونست در شورا درست کار کنه آیا مسئولیت تو با پدرت یکیه؟"

گفت: " معلومه که نه. تقصیر بابام می‌شه که گفت به این رأی بدم!"

گفتم: " همینه. تو تا 18 سال هیچ مسئولیت کیفری مثل آدم‌ بزرگا نخواهی داشت."

به شوخی اضافه کردم:  "در ضمن کسی هم به زور نمی‌تونه مجبورت کنه شوهر کنی."

با لپ‌های سرخ شده خندید.

خانمی از پشت سر زد روی شانه‌ام.

"می‌دید منم امضا کنم؟"

زن بغل دستیم فرم و خودکار خودش را داد به  زن پشتی‌ و گفت: " بده همه امضاش کنن. بالای 18 ساله‌ها فقط."

 بحث من و دخترکان هنوز ادامه داشت.

دختری از پشت داد زد:

 "چیزی هم راجع به حرمسرای یعضی آقایون نوشتن؟"

 کتابچه رو دراز کردم دادم بهش و گفتم:

 "بخون ببین نوشته یا نه.  بعدا بده دوستاتم بخونن."

دخترک شیطان هنوز اصرار داشت فرم را امضا کند.

"خانم، باشه. می‌نویسم 18 ساله. کسی که نمی‌فهمه. به‌خدا هر چیزی که تاحالا گفتید فهمیدم و باهاش موافقم."

به شوخی گفتم:

 "مگه این ورق امتحانیه که می‌خوای تقلب کنی؟"

خندید. و بعد  با دلخوری ساختگی گفت:

"خانوم، باشه. دلمو شکوندین."

داشتم به ایستگاه مقصدم می‌رسیدم و ورقه عقب اتوبوس دست‌به دست می‌گشت.

زنگ  روی میله را فشار دادم و بلند شدم. اتوبوس ایستاد و ورقه هنوز به دستم نرسیده بود.

راننده داد زد: " پس چرا پیاده نمی‌شید؟!"

یکی از خانم‌ها داد زد:

 "آقای راننده بذار من هم امضا کنم بدم این خانوم."

راننده اتوبوس چهره‌اش از توی آینه‌ی بزرگ جلوی اتوبوس  بود لبخند بزرگی زد و گفت: "دوباره چه خوابی برای ما مردای زن‌ذلیل دیدید؟"

در حالی‌که بالاخره تونسته بودم ورقه رو به‌چنگ بیارم موقع پیاده شدن گفتم: "خواب ‌‌خوش."

 صدای خنده‌ی  دختراکان سبز پوش اتوبوس را برداشت.

و حالا دخترک  مرا "خانم یک میلیون امضا" صدا می کرد. خجل بودم  از حافظه‌ام.

گفتم: "یادم افتاد. چطوری دخترشیطون و باهوش؟"

گفت: "ممنون خانوم.  به مامانم و خواهرم که دانشجوئه  جریان شما رو گفتم. خیلی دلشون می خواد امضا کنن.بازم از اون ورقا دارید؟"

داشتم. یک  دفترچه و یک ورق امضا به او  دادم. شماره تلفنم رو هم رویش نوشتم. با خوشحالی گرفت و گفت:

"پرش می‌کنم و بهتون زنگ می‌زنم. مطمئن باشید."

گفتم: "خودت تنهایی پرش می‌کنی؟"

 گفت: "نه به‌خدا. می‌دم بالای 18 ساله ها."

 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 2:13 توسط زن زمینی |