تبليغاتX
زن زمینی

قرار کفالت ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده پذیرفته شد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 3:32 توسط زن زمینی |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 4:14 توسط زن زمینی |

بچه‌ها گفتن روز سیزده‌به‌در که مردم تو پارکا جمعن روز خوبیه برای امضا جمع کردن. قرار بود من هم اگه کرج بودم با زینت و بقیه‌ی بچه‌ها بریم پارک چمران.متاسفانه من مسافرت بودم، اما  تو مسافرت هم می‌شد امضا جمع کرد!در نمایشگاهی که برای مسافرین شهر سمنان  تو چادرها در خیابون ورودی به شهر ترتیب داده بودن، فرصت خوبی بود. بخصوص که مسئولین غرفه‌ها اکثرا خانم بودن. چادر نیروی انتظامی هم درست بغل دستشون بود. جلوی چشم‌های کنجکاو اونا ورقه‌ها رو از کیفم درآوردم و با هر کدوم چند دقیقه‌ای صحبت کردم. تقریبا همه امضا کردند. یکیشون گفت شماها کجا بودید؟ من خیلی وقته منتظر این ورقه‌ها بودم.شماره‌ تلفنمو گرفت که بعدا باهام تماس بگیره، اگه تعدادشون به حد نصاب رسید، ازمون بخواد براشون کارگاه بذاریم.نیروی انتظامی هم با لبخند نظاره‌گرمون بود. اما اصلا نیومد بپرسه چیکار دارید می‌کنید. خسته‌نباشیدی بهشون گفتم. چندتا کاتالوگ شهر رو هم  ازشون گرفتم و گفتم شهر خیلی خوبی دارید بازم میاییم حتما. بعد رفتیم که سیزده‌مون رو در باغات  شهر زیبا و خنک شهمیرزاد به‌در کنیم.

وقتی از مسافرت برگشتم شنیدم ۵ نفر از بچه‌ها در پارک لاله دستگیر شدن. سه‌تاشون آزاد شدن و ناهید کشاورز و محبوبه‌ حسین‌زاده رو فرستادن اوین. هنوز هم اونجان.

من ناهید رو برای اولین بار در جلسه‌ای که در زیرزمین خانم دکتر ملاح برگزار شد دیدم. خیلی ازش خوشم اومد. اونقدر احساساتی و پرهیجان از جنبش زنان حرف می‌زد و دست‌هاشو جوری تکون می‌داد که آدم فکر می‌کرد می‌شه کسی بعد از شنیدن حرفاش ذره‌ای به نابرابری حقوق زن و مرد اعتقادی داشته باشه.محبوبه رو که از همون روزای اول خوندن وبلاگش دوست داشتم.

 شیرین عبادی رو که وکالتشون رو به عهده گرفته راه ندادن.

من نمی‌دونم این چه مملکتیه! آخه جمع‌کردن امضا هم شد جرم؟نمی‌دونم این موش و گربه‌بازیا برای چیه؟به یکی می‌گن کار شما جرم نیست و به یکی دیگه می‌گن جرمه.

امروز رفته بودم مطب جراح معروفی. خیلی نگرانم اوضاع سلامتیم بودم. ازقبل از نوروز  ناراحتی پیدا کرده بودم و تو عید هر چی به مطبش زنگ  می‌زدم کسی گوشی رو برنمی‌داشت. پیش دکترهای کشیک  بیمارستان‌ها هم نمی‌خواستم برم. این دکتره چند سال پیش منو عمل کرده بود و باز می‌خواستم حتما این ببینتم.

طبق معمول همیشه چند کتاب‌کوچک برده بودم برای مطالعه. دوست ندارم  تو اتاق انتظار مثل بقیه زل بزنم به دیگران. بخصوص حالا که از چشمام نگرانی می‌باره.

به نصفه‌ی یکی از کتاب‌ها رسیده بودم که یاد امضا‌گرفتن افتادم. فکر کردم وظیفه‌دارم  این طرح رو به همه بشناسونم.

اولش به خودم گفتم تو با این حالت و با این نگرانیت چه‌جوری می‌خوای با مردم سرو کله بزنی. ولی بعد به این نتیجه رسیدم که اتفاقا گرفتن امضا از نگرانیم کم می‌کنه.

جلو چشمان متعجب و نگران منتظران( این دکتر متخصص جراحی غدد سر طانیه و همه مثل خودم مضطربن. ) ورقه‌ها رو از کیفم درآوردم. و به چندتاشون دادم. یکی دونفر از شدت ناراحتی نگرفتن یا گرفتن و گذاشتن تو کیفشون. گفتن فکرمون کار نمی‌کنه بعدا می‌خونیم. گفتم اگه لطف کنید و الان بخونید ممنون می‌شم. چون الان امضا می‌خوام. به چندتاشون هم دفترچه رو دادم و گفتم بعد از خوندن بدن به آشناهاشون. به خانم منشی‌ها هم دادم. فکر می‌کنم یکیشون (اون خانم با شخصیت و مسن) همسر خود دکتر بود.

چند نفر با اشتیاق خوندن و ازم پرسیدن کجا رو باید امضا کنن و امضا کردن. آقایی بهم گفت من چون آقا هستم بهم نمی‌دید؟ فوری ورقه‌ای هم به او دادم. چند خط نخونده امضا کرد. گفت این مسئله که شک و تردید نداره. زن و مرد مساوی‌ان.

بعد از امضای اون افراد دیگه هم امضا کردن. هر دو منشی هم امضا کردن و خانم مسن گفت می‌شه ببرم دکتر هم امضا کنه؟ گفتم چرا نمی‌شه! خیلی هم خوب می‌شه!

 خانمی که لباس شیکی تنش بود گفت شما همون گروهی هستید که چند نفرتون رو دستگیر کردن؟ گفتم بله.  منظورتون همین خانوماییه که  سیزده‌به‌در تو پارک لاله گرفتن؟

گفت نه.  مگه تو پارک لاله هم گرفتن؟ منظورم... شروع کرد به یادآوری... اسمش شین داشت. شادی...

گفتم شادی صدر؟

گفت آهان آهان و یکی دیگه ط.. طلوع. پرسیدم طلعت؟ - آهان. همین!

فکر کردم می‌خواد بگه چون اینا زندانی شدن می‌ترسه امضا کنه. اما خیلی محکم دستشو دراز کرد برای گرفتن ورقه و خودکار.- پس بدین امضا کنم.

منشی مسن ازم خواست تا نوبتم می‌شه برای مطب‌های دیگر همین طبقه هم ببرم. بردم. اتاق انتظار اکثرشون خلوت بود. اما در هر کدوم چند نفر امضا کردن.

فقط یکی از منشی‌های جوون و یک خانوم نه‌ماه حامله امضا نکردن. گفتن با این که با مفاد این طرح  موافقیم، اما می‌ترسیم شغلمون رو از دست بدیم!

دکتر برام آزمایشات فوری نوشت و گفت سعی کن همین امشب بهم برسونی. و گفت فقط آزمایش و سونوگرافی بیمارستان .. رو قبول داره. با اینکه به همسرم نگفته بودم میام دکتر. اما بعد از تلفن به پسرم فهمیده بود و فوری خودشو رسونده بود به  مطب دکتر. اونا هم گفته بودن احتمالا رفته به بیمارستان .. . با نگرانی اومد. دید که ورقه‌های کمپین رو دادم دست یکی دو نفر که بخونن. با چشماش یه جوری نگاهم کرد که چه حوصله‌ای داری با این وضعیت.

هنوز ننشته  مرد حدودا شصت‌ساله‌ای باهاش شروع کرد به بحث.

من به همسر و دخترش که هر دو با حجاب سفت و سخت داشتن ورقه داده بودم و دیدم که ازشون گرفت و خوند و کمی باهاشون پچ‌پچ کرد. دختر خیلی محکم بهم گفت من امکان نداره امضا کنم به قول پدرم این ضد اسلامه. صدای پدرش هم اونقدر بلند بود که تمام بیماران منتظر نوبت که تعدادشون کم نبود توجهشون جلب شد.

مرد کاملا وارد مواضع مذهبی شده بود. آدم تحصیلکرده‌ای بود و سال‌ها در آمریکا و کشورهای اروپایی زندگی کرده بود. گاهی جمله‌ها و یا آیه هایی به انگلیسی می‌گفت که  ما می‌فهمیدیم اما جوابشو به فارسی می‌دادیم. دختر و زنش با افتخار نگاهش می‌کردن که یعنی ببینید چقدر پدر سواد داره.

با قیافه ای حق به جانب میگفت٬ در واقع داد می زد٬ که زن ها سه چهار روز قبل از پریود٬ هفت روز دوران پریود٬ و سه چهار روز بعدش خلق و خوی طبیعی ندارن برای همین نمی تونن قاضی خوبی بشن٬ برای همین شهادتشون به تنهایی قبول نیست یا نصف حساب می شه.

 همسرم خوشبختانه خلق و خوی آرومی داره کم‌کم بحث رو به سمت آرامش و نکات  مورد  توافق سوق دادو گفت خانمم  واون‌هایی که امضا جمع می‌کنن اصلا ضد مذهب نیستن. من هم شروع کردم با زن و دختر حرف زدن. اما اونا فقط گوششون به مرد بود. حرف مرد براشون آیه منزل بود.

پس من هم به بحثی که بین مرد و همسرم در گرفته بود پیوستم. خوشبختانه یواش یواش مرد آروم شد و حرفایی پیش اومد( در مورد زمانی که رئیس فلان جا بوده و سفیر در فلان کشور) که فهمیدیم به طور سببی با همسرم فامیله! البته فامیل دور. مستمعین کلی خندیدن. ماچ و بوسه ای رد و بدل شد  شماره تلفن به هم دادن و ...

مرد با خنده رو کرد به من :

حالا خداییش یه چیزی می‌گم بدت نیاد. اگه یه وقت بفهمی که  این فامیل ما  به ۳ تا زن بیوه‌ فقیر نون می‌رسونه ناراحت می‌شی؟

گفتم حتما منظورتون اون بند مربوط به تعدد زوجاته؟

گفت احسنت! در سوره ی نسا هست.

گفتم اولا نون رسوندن با صیغه کردن فرق داره. بعدشم زمان پیغمبر که این‌کارو می‌کردن ۹۹ درصد زن‌ها هیچ ممر درآمدی نداشتن.

بعدش پس وزارت رفاه به چه دردی می‌خوره؟ شوهر من مسئول نگهداری از زنان بی‌سرپرسته یا دولت؟ من با کارهای خیریه کلا موافقم. خودم هم تا حدی با این‌جور موسسات همکاری می‌کنم اما این همه پول نفت و...

شوهرم ادامه‌ی بحث رو  گرفت. بعد از نیم ساعت به جایی رسیدن که  مرد شروع کرد به انتقاد از عملکرد دولت نسبت به کارمندا و کارگرا و اقشار آسیب‌پذیر. و  در آخر زنان بی سرپرست. مجبور شد جلو زنش کم کم حق رو به ما بده.

نگاه زن و دخترش دیگر کاملا عوض شده بود. موقع خداحافظی زن و دخترش از ما خواستن که باهم رفت و آمد کنیم.

اونقدر موندم که آزمایشام حاضر شد و دویدیم به سمت مطب که داشت تعطیل می‌شد.

دکتر بعد از دیدن آزمایش‌ها گفت فردا صبح زود بیا برای عمل

حالا نمی‌دونم ورقه ببرم که موقع بیهوشیم شوهرم امضا جمع کنه یا نه.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 2:26 توسط زن زمینی |

مرد=زن

به دختر خوشگلي كه اين تاپ رو پوشيده بود گفتم ازش عكس بگيرم و براي كمپين لوگوي جديد درست كنم حيف كه كمي تار شده.

سيني هفت "حق"

سيني هفت حق

 از يكي از يكي از بچه ها پرسيدم چرا حقي كه اسم مرد روش نوشته روي موز نوشته شده و كلي خنديديم.

 اينم يكي ديگه:

ميز ناهار خيلي مفصل بود. و همه هم خيلي خوشمزه و جاافتاده. هر كدوم رو يكي از خانم ها درست كرده بود. طلعت عزيز رو ديدم با يه ديس بزرگ سالاد الويه اومد. يكي خورش فسنجون درست كرده بود آورده بود و ديگري خورش قرمه سبزي. يكي ديگه هويج پلو،  يكي مرغ سرخ كرده بود. و باقالي پلو و خورش بادمجون و خيلي چيزاي ديگه هم بود.

به پروين جون گفتم پشت ميز ناهار وايسه و غذا بخوره تا عكس بگيرم و براي مهرانگيز كار  بفرستم تا ببينه و خيالش راحت شه. اما عكس بي حجاب كه نمي شه اينجا گذاشت. بايد بقيه شو با اي ميل بفرستم.

ميز ناهار

مهموني خيلي خوبي بود.  كلي از بچه ها رو ديدم. بعدا راجع بهش مفصل مي نويسم.

*    *    *

ژيلا بني يعقوب مطلبي نوشته با عنوان " برای علی فرحبخش و همه روزنامه نگاران زندانی "

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:52 توسط زن زمینی |

شادی و محبوبه آزاد شدند.

سال نو بر همگی مبارک

 

این نقاشی هفت سین  را از وبلاگ حاجی واشنگتن برداشتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 2:39 توسط زن زمینی |