زنگ زده بودم ببینم مبلغ وثیقه اش جور شد یا نه.
شنیده بودم زمینی در سمنان که پدر یکی از بچه ها و ثیقه گذاشته بوده ۱۵ میلیون تومن کارشناسی شده و ۵ میلیون دیگه- از ۲۰ میلیون- مونده. گفتم ببینم می تونم کاری کنم یا نه و آیا سند اتوموبیل هم قبول می کنن. متاسفانه خونه های وام دار قبول نیست و این روزا بیشتر خونه ها وام دارند.
گفت دیگه احتیاجی نیست. زینب فردا قراره بیاد خونه.
خیلی خوشحالم. گرچه حتی یک دقیقه زندان حقش نبود. زینب کار خلافی انجام نداده!
خانمی مسن از آشنایان را برده بودم آرایشگاه مویش را کوتاه کند.
سالن ، برعکس همیشه ساکت و سوت و کور بود. خانم وزیری صاحب آرایشگاه که او هم زن مسنی بود و سالها بود کارها را به دست شاگردان زبر و زرنگش سپرده بود و خودش فقط مدیریت میکرد با سنگینی جلو آمد. دستی به موهای خانم همراهم کشید و پرسید چه مدلی میخواهید؟
- معصومخانم نیست؟
معصومه بهترین همکار او بود و بیشتر مشتریان در واقع به خاطر او به سالن میآمدند.
با اخم گفت: نخیر! خانم دیگه اینجا تشریف ندارن!
عجیب بود. همیشه با بهترین لحن و بسیار محبتآمیز راجع به او حرف میزد.
خانم همراهم با دودلی گفت: دستت درد نکنه. لطفا برام کوتاه کوتاه بزن. میخوام دیر بلند شه. اومدن به آرایشگاه برام سخت شده.
خانم وزیری به آهستگی و با تأنی شروع به کار کرد. موهای همراهم رو خیس کرد و با دستانی که متوجه شدم کمی هم میلرزد شروع به کار کرد.
همراهم که رویش نمیشد بگوید ای کاش خودت نمیزدی. باز حرف را به شاگردش کشید.
- معصومخانم کجا رفته؟ خودش آرایشگاه زده؟
خانم وزیری با بدخلقی گفت: اینا تا میان یه ذره کار یاد بگیرن، بعد از یه مدت یا فکر میکنن علامهی دهرن و میخوان مستقل شن که بعد از یه مدت بیشترشون هم با سر زمین میخورن. آخه آرایشگاه باز کردن که الکی نیست، مدیریت میخواد!
- پس آرایشگاه زده!
- نه بابا، نذاشتی اون یکی "یا" رو بگم.
گفتم که یا آرایشگاه میزنن و " یا" شوهر میکنن و پشت پا میزنن به اون همه استعداد هنری.
با تأسف ادامه داد: خانم این همه مشتری رو ول کرد و منو دستتنها گذاشت که بره بشه آرایشگر مخصوص خواهر شوهر، مادر شوهر!
- یعنی برای فامیل فقط کار میکنه؟
- نخیر! شوهرش اجازه نمیده جز تو خونه جای دیگه کار کنه. دختر مثل دستهگل منو برداشت برد خونهی مادر شوهر برای کارای خونهشون.
آخه بگو دختر، بد بود دستت تو جیب خودت بود؟ شوهرم میخواستی بکنی به یکی میکردی که اینجوری زندونیت نکنه. حیف شد واقعا.
خانم وزیری سر درد دلش باز شده بود. در حال زدن مو همینطور حرف میزد:
- به خدا خانم، من چهارتا پسر دارم. همهشون ماشاالله دکتر مهندس. دوتاشون کانادان و دوتاشون ایران. عروسام هر کدوم برای خودشون یه پا مَردن! مگه پسرام جرأت دارن بهشون بگن بالا چشمتون ابروئه! همه سر کار می رن. اونایی که کانادان که ششماه ششماه میرن مأموریت خارج کشور. مگه پسرای من میتونن بهشون بگن نرو! نخیر خانم. اینا میرن هند، کره، فرانسه، انگلیس. قبلش یه هماهنگ میکنن بعدش دِ برو که رفتیم.
من خودم خانم، نمیدونید چقدر مبارزه کردم با چهار تا پسر هم کارای خونه رو میکردم که شوهره غر نزنه و هم آرایشگاه میچرخوندم. گفتم دوست ندارم دستم پیش شوهر دراز کنم. شوهره هزار بامبول درمیاورد که من کارمو ول کنم اما اصلا و ابدا محل نذاشتم.
زن باید جربزه داشته باشه. زن باید مستقل فکر کنه!
زن این دوره که براش راحتتره از اونوقتای ماست که با چنگ و دندون کارمونو نگهداشتیم.
اصلا انتظار نداشتم معصومه اینقدر ضعیف و شوهرذلیل باشه.
باعث شد هم من ضرر کنم و هم خودش. از کجا معلوم دوباره شاگرد نگیرم، تا کار بگیره نره؟
خانم وزیری همینطور میگفت و میگفت. و از لازمهی استقلال و آزاداندیشی زنان میگفت و اینکه زن نباید اجازه بده شوهر تو هر کارش دخالت کنه.
موهای همراهم تمام شده بود. قیافهاش نشان میداد که چندان راضی نیست. اما چه میشد کرد؟ معصومخانم دیگر نبود که مطابق میلش بزند.
تشکری کرد و رفت سراغ مانتو روسریاش.
من که تا اون لحظه ساکت مونده بودم و به درددلاش گوش میکردم به نظرم اومد بهترین فرصته که ازش امضا بگیرم.
دفترچه و ورقهی یکمیلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان رو درآوردم و شروع کردم برایش توضیح دادن. خانم مسن همراهم هم آمد. او خودش امضا کرده بود و در تأئید حرفهای من چیزهایی میگفت.
خانم وزیری گوش داد گوش داد تا اینکه دست دراز کرد دفترچه رو از من گرفت.
سرسری با شک نگاهی به آن انداخت.
- امضا میکنید؟
- باید از آقامون اجازه بگیرم!
نشنیده گرفتم.
- میخواهید دفترچه رو مطالعه کنید. به شوهرتون هم بدید بخونه. دفعهی بعد که اومدم ورقه امضا رو با خودم میارم.
- اگه آقامون اجازه نده محاله امضا کنم.
- خوب با ایشون هم مشورت کنید.
- مشورت نه. اجازه! اگه شوهرم اجازه نده امضا نمیکنم.
- حتی اگه قبول داشه باشید.
- حتی اگه قبول داشته باشم!
من اینطور وقتها واقعا نمیفهمم اجازه گرفتن از آقا واقعیست یا فقط یک بهانهست.
" مامان رفته بیمارستان برای درآوردن رحمش.
گفتن باید اجازه شوهرت باشه.
گفته شوهرم نیست.
گفته پس اگه پسر بزرگ داری اجازه کتبی اون باید باشه.
مامان هم دعواش شده و فریاد زده آخه من به پسری که از این رحم زاییدمش برم بگم اجازه میدی من رحمم را دربیارم؟
آخه گوسفندی تا چه حد؟ تا کی؟ شنیده بودیم در ایران زن جزو دارایی شوهرش محصوب میشه ولی انگاری جدیدا زن خانواده دارایی تک تک مردان فامیل هست.
خدایا شکرت که دارایی هیچ مردی نیستم.."
اگر در این مملکت شوهر زنی اجازهی عمل جراحی ندهد، تکلیف چیست؟
کی میفهمند که این قوانین دیگر کهنه و پوسیده شدهاند.
چرا باید دختر جوانی خدا را شکر کند که در ایران ازدواج نکرده؟
باعث تأسفه!
چه کسانی امضا نمیکنند؟
بعضی از:
1- روشنفکران پرادعا
درصد بسیار بالایی از این امضانکنندگان متاسفانه از روشنفکرانی هستند که سالهاست داعیهی طرفداری از برابری زن با مرد دارند و با اطمینان کامل از امضا کردنشان بهشان مراجعه میکنی.
تا آخر به تو "نه" نمیگویند. دو سه ساعت وقتت را میگیرند تا فیهاخالدون کمپین را بیرون بکشند.
- مؤسسش کیست؟ افرادش چه کسانی هستند؟ چه کسانی تابهحال امضاکردهاند؟ اجدادشان چهکاره بودهاند؟ چرا سیاسی نیستید؟ چرا ضد مذهب نیستید؟ فایده دارد؟ دلتان خوشاست. و هزار و یک حرف اینچنینی دیگر . با یک عالم سفسطه. آخرش هم امضا نمیکنند. دلیل واقعیشان را هم هرگز نمیفهمی.
2- ناامیدان
موقع توضیحاتت مأیوسانه و غمگین نگاهت میکنند. نمیشود! میشود؟ نهنه، امکان ندارد!
نمیگذارند. به مجلس هم برود رد میکنند. من اینها را که گفتی قبول دارم اما چون میدانم بیفایده است عقل حکم میکند که خودم را سنگ روی یخ نکنم.
حاضر نیستند دفترچه را بخوانند. همه را نخوانده میدانند اما به "تلاش برای بهبودی اوضاع" اعتقادی ندارند. یا میگویند از من دیگر گذشته!
3- بیخیالان
برایشان توضیح میدهی. با بیتفاوتی گوش میدهند. موقع توضیحاتت چهرهشان داد میزند که "به من چه؟! " نگاهشان تمسخرآمیز است. میگوید:
این مملکت دیگر به درد زندگی نمیخورد . من دارم میروم به یک کشور پیشرفته. تو هم بیخودی وقتت را تلف میکنی. این مملکت درست شدنی نیست. این مردم لایقشان همین قوانین است.
4- شکاکان
بعد از شنیدن یا خواند دفترچه میگویند اینها را که نوشته؟ وابسته به جایی، یا کشور دیگری نیستید؟ برایمان دردسر درست نشود؟ باید با کسی مشورت کنیم. باید بیشتر راجع به شما تحقیق کنیم.
5- ترس از بریده شدن باریکه آب
بعضی مستخدمین دولتی و بازنشستگان میترسند. میگویند حاضرند کمک دیگری از دستشان برمیآید برای جنبش بکنند اما اسمشان آورده نشود. بعضی از پشتکنکوریها هم همینطور. میگویند اسمها را چک میکنند. برایمان بد میشود. اخراجمان میکنند. ممنوع الخروج میشویم و...
6- ترس از تناقض این طرح با مذهب
علیرغم اینکه بیشتر مذهبیها با روی باز از این طرح استقبال میکنند و به سرعت امضا میکنند،حتی گاهی مشتاقتر از غیر مذهبیها(چون که ضررهای این قوانین را بیشتر از بقیه با پوست و گوشت خود حس کردهاند)، اما بعضی که مطالعهی کمتری دارند میترسند که امضا کردنشان باعث برباد رفتن ایمانشان شود. بیشتر آنان از سورهی نساء فاکت میآورند که در آن آیه چنان آمده و در این یکی چنین.
میگویند این احکام ازلی و ابدی هستند و قابل تغییر نیستند. هر چقدر هم بگویی که احکام ثانویه میتوانند برطبق زمان تغییر کنند و این قوانین در زمان خودش خیلی مترقی بودهاند، ولی اگر حضرت پیغمبر در زمان ما زندگی میکردند مسلما قوانین طور دیگری بود استغفرللهی میگویند و رد میشوند.
7- مردان و نفع شخصی
پیش میآید که به زن و مردی ورقه را میدهی بخوانند، زن امضا میکند و مرد میگوید من بر علیه منافع خودم کاری نمیکنم. چاقو دسته خودش را که نمیبرد. منی که دوبرابر خواهرم ارث میبرم چرا باعث شوم که سهمم کم شود.
خوشبختانه رویش نمیشود جلوی زن همراهش از لذت توانستن اختیار کردن چند همسر حرف بزند.
هر چه به او بگویی تغییر قوانین به نفع شما هم هست زیر بار نمیرود.
8- ترس از سیاسی بودن این طرح
یک عده میگویند شما چه بخواهید و چه نخواهید کارتان سیاسیست. و چون من کار سیاسی نمیکنم پس امضا نمیکنم.
9- اعتراض به سیاسی نبودن این طرح
یک عده هم اعتقاد دارند باید سیاسی باشیم.
میگویند باید تندتر عمل کنید. با یکی از اپوزیسیونهای دولت متحد شوید. اعتراض دارند به اینکه چرا از همه قشرها در کمپین هست. هر چه بگویی تغییر قوانین ضد زن خواستهی مشترک همهمان است زیر بار نمیروند. میگویند باید مواضع سیاسی مشخصی داشته باشید!
10- تاثیر دستگیریها
در کل دستگیریهای اخیر اعضای کمپین در جلوی مجلس و پارک لاله و... بیشتر باعث معروفیت و همینطور محبوبیت طرح یک میلیون امضا در بین مردم شده و آنهایی که از جریان بااطلاعند به محض دیدن ورقه خیلی زود امضا میکنند. دستگیریها را عادلانه نمیدانند و امضا را حداقل کاری میدانند برای همدردی.
اما با دوسه مورد هم برخورد کردم که بعد از فهمیدن این موضوع از بقیهی خانمهای محل جمعآوری امضا از امضا خودداری کردهاند.
- دنبال دردسر نمیگردم که.
11-ترجیح دادن منافع کوتاه مدت به دراز مدت
و مقدم دانستن منافع شخصی نسبت به منافع گروهی
میگویند "دیگی که برای من نجوشه، میخوام سرسگ توش بجوشه!"
میگوید من از زندگیام بسیار راضیام. شوهرم خوب است. خانه و ماشین را به اسمم کرده. هیچی کم و کسر ندارم. میگویی برای دیگران امضا کن. میگوید چه نفعی برای من دارد؟ دیگران به من چه؟
12- از آقامون باید بپرسم
خیلی از خانمها با اینکه ادعای استقلال دارند ولی در عمل بدون اجازهی او آب نمیخورند. وقتی از طرح یکمیلیون امضا حرف میزنی سرشان را به علامت تأئید تکان میدهند، اما وقتی میگویی اگر موافقی امضا کن میگوید:
- باید از آقامون اجازه بگیرم. او از من در مسائل اجتماعی بیشتر سرش میشود. به من گفته بدون اطلاع او هیچجا را امضا نکنم.
13- ما اینجا غریبیم
شهری که من در آنجا زندگی میکنم اصطلاحا شهر هفتاد و دو ملت نامگذاری شده، بعضیها هم به آن میگویند خوابگاه تهران. در طول روز شاید حتی با یکی از اهالی اصیل اینجا روبهرو نشوی. هر کسی از شهری از ایران به اینجا مهاجرت کرده. اینجا را مال خودشان نمیدانند. میگوید من اصفهانیم، من شیرازیام، من بلوچم، من یزدیام، من تهرانیام، من از آبادان به اینجا مهاجرت کردم. میگویم مسائل زنان مربوط به تمام زنان ایران است، هر کجا که زندگی کنی. میگوید من اینجا به هیچکس کاری ندارم.
همیناست که ما در شهر پرجمعیتمان (حدود 2 تا 3 میلیون نفر) یک انجیاوی مختص به زنان نداریم. بعضیها اینجا را خانه خود نمیداند.
عدهای از آنان میگویند اگر بلایی سر ما بیاید، یا مارا بگیرند، چه کسی از ما حمایت میکند؟ تهرانیها به فکر هم هستند. اما برای ما کاری نمیکنند.
14- من هیچجا را امضا نمیکنم
عدهای به محض دیدن ورقه میگویند امضا نمیکنم. علتش را میپرسی. محکم میگوید: من اصولا هیچجا را امضا نمیکنم.
http://www.weforchange.info/spip.php?article587
www.iran-emrooz.net/index.php?/politic2/more/12677
http://www.rahman-hatefi.net/amhaei%20ke%20emza%20nemikonnad-225-860208.htm
http://www.iransos.com/maghaleh/04.07/anhaei_keh_emza_namikonannd.htm