تبليغاتX
زن زمینی

پونزده شونزده سال پیش، وقتی پسرم کوچکم حدودا ده ماهش بود. یک روز دیدم سرشو پایین گرفته و چهاردست و پا خیلی سریع، عین قرقی از اتاقش می‌دوه طرف من که توی هال نشسته بودم و روزنامه می‌خوندم. فکری به نظرم رسید. در راستای دویدنش نشستم روی فرش. چشمامو بستم و لبامو غنچه کردم و دستامو به نشانه‌ی در آغوش گرفتنش باز کردم و با صدای بچه گونه‌ای گفتم :

- یه "بوشک" بده به مامان!

و منتظر بوسه‌اش موندم.

هر چه منتظر شدم بوسه‌اش نرسید. لبهام گرمی لب‌ها و صورتش و گردنم گرمای لذت‌بخش دست‌های کوچکش که همیشه دورش حلقه می‌کرد حس نکرد. در عوض صدای دست‌و‌پای کوچکش روی زمین آپارتمان که از من دور می‌شد شنیدم. کجا رفت؟ چشمامو باز کردم دیدم به‌سرعت داره به سمت اتاقش می‌ره.

گفتم: عزیزدلم! خوشگلم! مامان فقط یه "بوشک" کوچولو ازت خواست ها... دوباره نشستم روی مبل و مشغول خوندن روزنامه شدم.

یکی دو دقیقه بعد باز صدای چهاردست‌وپا اومد پسرکوچولومو شنیدم و سرمو بلند کردم. چشای پسرکم از خوشحالی برق می‌زد. جسم سفید رنگ بزرگی از دهنش آویزون بود. اولش نفهمیدم چیه... بعد که دقت کردم دیدم پوشکه!

خیلی تعجب کردم. تا به‌‌حال سابقه نداشت خودش برای خودش پوشک بیاره. به سختی با اون پوشکی که برای دهن و هیکلش بزرگ بود خودشو به من رسوند و به کمک لباس و پاهام وایساد جلوم و پوشک رو انداخت تو دامنم!بغلش کردم و گفتم چیه عزیزم؟ جیش کردی. دست زدم دیدم خشکه. دیدم می‌گه:

بوشک، بوشک!

من منظورم بوسک بود و او رفته بود تموم کمدش رو به هم زده بود و پوشک پیدا کرده بود...


+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:36 توسط زن زمینی |