تبليغاتX
زن زمینی

 
 سال‌ها پیش با خدیجه مقدم در خانه‌ی خانم دکتر ملاح رئیس جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست آشنا شدم.
 همه می‌دانند که در ِ خانه‌ی خانم دکتر ملاح به روی تمام عاشقان محیط زیست همیشه باز است. آن روز اعضای جمعیت از شهرهای ایران دور هم جمع شده بودیم و نماینده‌ی هر شهر گزارش کار زیست‌محیطی  شهر خودش را می‌داد. جلسه از صبح زود تا عصر دیروقت طول کشید.هر کس به نوبت مقاله‌ می‌خواند و بروشور زیست‌محیطی شهرش را به دیگران می‌داد.
 من اعتراف می‌کنم دو بار از شدت خستگی دقایقی به دمپایی‌های نرم و سفید خانم دکتر در دستشویی‌شان پناهنده شدم.
اما در سالن و در بین جمعیت، از صبح توجهم به  کسی  جلب شد که بدون هیچ خستگی با چهره‌ای متبسم، متبسم و مهربان مدام یا در حال خواندن مقاله‌ بود یا مشتاقانه نوشته و بروشور و مجله‌های شهر‌های دیگر را می‌گرفت و در مورد آن‌ها نظر می‌داد و بحث می‌کرد.
 سعی کردم به او نزدیک شوم و از او راهنمایی‌هایی در مورد شهری که درآن زندگی می‌کنم بخواهم. حس کردم خیلی چیزها می‌توانم از او یاد بگیرم. با رویی باز از من استقبال کرد و سوال‌هایم را یک‌به‌یک جواب داد. شماره‌ای رد و بدل کردیم برای ارتباط بیشتر.
هنوز یک هفته نشده بود که زنگ زد.
ـ زهره جان، فردا صبح ‌زود داریم می‌رویم شمال برای اعتراض به آلودگی دریای خزر. می‌آیی؟
و من شرمنده شدم که باید با خانواده هماهنگ می‌کردم، برای بچه‌ها غذا درست می‌کردم، بچه‌ها را به دست کسی می‌سپردم و اصلا آماده نبودم.
 گفت اصلا اشکال ندارد. ایشالا دفعه بعد.
بعدا پیش خودم گفتم که خدیجه هم شرایط خانوادگی  مشابه مرا دارد. گیرم بچه‌هایش کمی بزرگتر از بچه‌های من هستند. 
گفتم دیدی، خدیجه لابد می‌بیند آبی از من گرم نمی‌شود و دیگر به من زنگ نمی‌زند.
اما زد. هر دفعه با صدایی مهربان و  آرام دعوتم می‌کرد به برنامه‌هایی که دوست داشتم در آن شرکت کنم.
می‌دانستم خدیجه برای زنان بی‌سرپرست کیان‌مهر هم کار می‌کند. برای فرهنگسرایی ویژه‌ی زنان در بم و خیلی کارهای عام‌المنفعه‌ی دیگر. 
با اشتیاق با دوستانم در مورد کارهای او صحبت می‌کردم  و سعی می‌کردیم از او الگو بگیریم.
عجیب بود که تا اسم خدیجه را می‌آوردم برای همه آشنا بود.
یا در نوجوانی همسایه‌شان بود یا در جوانی. یا پدر یکی با پدرش دوست بود یا آن‌یکی دوست صمیمی خواهر شوهرش.
 
بعدها که کمپین یک میلیون امضا به وجود آمد خیلی خوشحال شدم باز هم  در کنار خدیجه هستم.
قهرمان‌پرست نیستم اما اسم خدیجه باعث ‌شد که دوستانم خیلی سریعتر به جنبش زنان بپیوندند. خدیجه با تند‌روی نکردن و اخلاق خوب و آرام سریع دیگران را جذب می‌کند.

 خدیج دوستدار محیط زیست، طرفدار حقوق انسا‌ن‌ها، طرفدار برابری زنان با مردان، یاریگر آسیب‌دیده‌های بلایای طبیعی و خواهان صلح و دوستی است.
در ِ خانه‌ی خدیجه مقدم، مثل خانم ملاح، به روی تمام زنان همفکرش باز است.

من تعجب کردم از دستگیری خدیجه و از سوال پلیس امنیت:
 - نام هفت هشت تن از زنان فعالی که به خانه‌ات رفت و آمد دارند بگو.
سوال پلیس باید این می‌بود:
- نام هفت هشت تن از زنان فعالی را بگو که تا به‌حال به خانه‌ی تو نیامده‌اند.

جای خدیجه در زندان نیست.
خدیجه در قلب‌های تک‌تک ما جای دارد.
کدامیک از ما تا به حال به منزل خدیجه نرفته بودیم؟
کدامیک از ما او را دوست خود نمی‌دانیم و دوستش نداریم؟
خدیجه در قلب‌های تک‌تک ما جای دارد.

یادم است برای جشن روز جهانی زن ، هشت مارس، با چندتا از بچه‌ها اشتباهی به در خانه‌ی خدیج رفتیم.
در همان لحظه او با قیافه‌ای خسته و بسیار پکر از تاکسی جلوی پای ما پیاده شد.
- زهره اینجا چه می‌کنی؟
- برای تبریک هشت مارس آمدیم.
با خنده گفت:
- جشن اینجا نیست. من همین‌الان از بیمارستان میام. اکبر پروستات بدخیم داشت عمل کرد. شب تا همین الان پیشش بودم.
- ای وای ببخشید. ای کاش تو هم می‌تونستی با ما بیایی. اما می‌بینم خیلی خسته‌ای.
- خستگی چیه؟ همین الان یک دوش می‌گیرم و پشت سر شما میام. اصلا مگه می‌شه تو جشن روز جهانی زن و بخصوص روز تقدیر از پروین شرکت نکرد.
باورم نمی‌شد اما آمد. مثل همیشه پر انرژی، شاد، زیبا و پرشور...
وقتی میکروفون را به‌دست گرفت و حرف زد با افتخار نگاهش کردم.
پیش خود گفتم خوش به‌حال همسرش، دخترش ، پسرش و نوه‌ی گلش ایلیا و خوش‌به حال همه‌ی ما که اورا داریم.
اگر همه مثل خدیج بودیم دنیای ما  دنیای بهتری بود.
خدیج جان دوستت داریم. جای تو در زندان نیست  ...

ایلیای کوچک دلش برای آغوشت تنگ شده.  و دل ما هم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 2:41 توسط زن زمینی |

مطلبی برای سایت تغییر برای برابری:

یک:

رفته‌ام ماشینمان را بیمه شخص ثالث کنم. مسئول دفتر خانمی جوان و خوش‌برخورد است. غیر از من کس دیگری در دفتر نیست. به فکرم می‌رسد که تا اوراق بیمه را مطالعه و امضا می‌کنم، دفترچه‌ی کمپین را بدهم بخواند. موضوع دفترچه را می‌پرسد. می‌گویم برای برابری حقوق زنان و مردان امضا جمع می‌کنیم. استقبال می‌کند و شروع می‌کند به خواندن دفترچه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 2:36 توسط زن زمینی |

سردمداران تلویزیون جمهوری اسلامی ایران  مدت‌هاست  سعی دارند در قالب فیلم‌ها و سریال‌ها مسئله‌ی جنس دوم بودن زن و چند همسری را جا بیندازند و در این راه متاسفانه هنرمندان کشور ما در حد توان خود در این امر خطیر آن‌ها را یاری می‌رسانند!
یکی از این هنرمندان بزرگ ما جناب آقای "سیروس مقدم" است که با توجه به کارنامه‌اش،  سریال‌های" نرگس" و "اغما" و آخرین شاهکارش "پیامکی از دیار باقی"، یکی از خوش‌خدمت‌ترین کارگردانان در این امر مهم می‌باشد!
در فیلم‌های او زن خوب معمولا غیر فعال(خانم)، منتظر بخت و اقبال خوش ( البته با چشمانی اشکبار)، خانه‌نشین(نجیب)، خانه‌دار بشور و بساب و مهمان‌نواز (کدبانو)، حرف‌گوش کن و مطیع(فرمانبر شوهر یا پدر یا برادر)، با گذشت( اگر شوهرش سرش هوو آورد می‌بخشد)، وفادار(حتی اگر شوهرش خیانت کند)، چشم و گوش بسته، خنگ و خرافاتی و دیگر اخلاق و رفتار حسنه‌ی اینچنینی است.
سیروس مقدم  وقتی می‌بیند کسی معترضش نیست و پرنده‌ی اقبال صدا و سیما با کیسه‌ای پر از پول قلمبه روی شانه‌هایش نشسته،  سریال "پیامکی از دیار باقی" را برای نوروز مردم تدارک می‌بیند تا همه  در تعطیلات  عید حسابی از افکار ضدزن او مستفیض بشوند. اینکه‌ زن فقط ابزار خوش‌گذرانی مرد است. زن یکیش کم است دوتا که شد خاطر جمع است! زن اول میان‌سال و دنیا دیده و مادر بچه‌ها و مادربزرگ نوه‌ها و زن دوم جوان و بانشاط  که با او رستوران و مکان‌های تفریحی بروی و سرحال بیایی!
من تمام قسمت‌های  سریال "پیامکی از دیار باقی" را ندیدم اما با دیدن  همان چند قسمت  به‌اندازه‌ی کل پانزده قسمتش حرص خوردم.
داستان   سریال ظاهرا از این قرار است.
منصور سیم‌خواه مردی  پولدار، خوشگذران، تپل مپل و بامزه است ( با شنیدن این صفات حدس می‌زنید چه کسی باید نقش او را بازی کند؟ بله، خودش است. محمدرضا شریفی‌نیا)
 که با همسر مهربان( افسانه بایگان) و دو پسر بزرگش  روزگار را به خوشی می‌گذراند.
او در حال ساختن برج بلندی‌ست که بیشتر واحدهای آن‌را پیش‌فروش کرده.
سیم‌خواه ناگهان درمی‌یابد که زمین آن متعلق به فرد دیگری‌ست. غیر از شخصی که زمین را به آن‌ها فروخته.
خریداران واحدهای برج وقتی متوجه می‌شوند، حکم جلب او را می‌گیرند. سیم‌خواه برای اینکه گیر نیفتد با راهنمایی یک آدم شارلاتان( نادر سلیمانی) تصمیم می‌گیرد که در ظاهر بمیرد و بعد که آب‌ها از آسیاب افتاد با پول‌هایش به خارج  از کشور فرار کند.
اول کسی را استخدام می‌کنند که  دو ساعتی به جای او نقش مرده را بازی کند(شفیعی جم) اما او درست سر بزنگاه از اینکار سر باز می‌زند و  خود سیم‌خواه مجبور می‌شود در قبر بخوابد. تنها راه ارتباطی او با دنیای خارج یک موبایل است و یک راه هوا به خارج قبر برای نفس کشیدن.
ماجراهایی پیش می‌آید که در قبر خوابیدنش دو روزی طول می‌کشد و سیم‌خواه با شنیدن حوادثی که در بیرون اتفاق می‌افتد متحول می‌شود و توبه می‌کند و...
 داستان بدی نیست. اما حواشی آن که تقریبا کل قسمت‌های سریال بر مدار آن می‌چرخد و نتیجه‌گیری آخر سریال  بسیار برای من و هر دختر و زنی که آن‌را دیده بود زننده و زشت بود.

از اول سریال ما متوجه می شویم که سیم‌خواه دختر جوان بیست‌ساله‌ای را هم به عقد خود درآورده و برای  او و مادرش( شهره لرستانی) خانه‌ای شیک اجاره کرده.
سازنده‌ی سریال بسیار طبیعی جلوه می‌دهد که دختر جوان به‌خاطر پول و زمین همسر او شده و  مرتب سر سند و زمین با او جر و بحث کند و یا با کارمند معاملات ملکی یواشکی سروقت زمینی که سیم‌خواه به او وعده داده در لواسان برود.
ما تماشاگران قرار است در سرتاسر قسمت‌های سریال بخندیم به ریش همسر اول که تا می‌آید بویی از این ماجرا ببرد سیم‌خواه با زرنگی و خوش‌زبانی یک‌جور سرو ته قضیه را هم می‌آورد.
و قرار است بخندیم به حرف‌های مادر ِ زن جوان(شهره لرستانی) که به او یاد می‌دهد چطور برود حق خودش را با آپارتی‌گری به عنوان زن دوم بگیرد و مرتب گوشزد می‌کند که سیم‌خواه جنایت نکرده. حق شرعی‌اش است که تجدید فراش کند و  امری طبیعی است. بخصوص حالا که باردار است و سیم‌خواه که دو پسر داشته دختر می‌خواسته!(سیروس مقدم رویش نشده که سیم‌خواه دو دختر داشته باشد و پسر بخواهد و مثلا خواسته روشنفکر بازی دربیاورد که دختر بعد از دو پسر بد نیست بخصوص که در بطن یک زن جوان همسر دختر مرد پرورش پیدا کند.)
بعدا زن اولش را می‌بینیم که با گریه می‌گوید:
" آخی... منصور جون، تو دختر می‌خواستی... به خودم می‌گفتی" بعد یادش می‌افتد که دیگر قادر به حاملگی نبوده و یواش یواش او هم متحول می‌شود...
پسرانش که مسئله‌ی ازدواج مجدد او را می‌فهمند با نگاه‌های شیطنت‌آمیز به او ای‌ول می‌گویند( یعنی کاش ما جای تو بودیم)
زن در مراسم ختم صوری شوهرش وقتی زن جوان را می‌بیند اول شوکه می‌شود. کمی به مرد فحش و بد بیراه می‌دهد و کم‌کم موضوع برایش جا می‌افتد.
من قسمت آخرش را ندیدم. دوستم می‌‌گفت:
- کاش می دیدی. من آن شب  تا صبح خوابم نبرد. از بس احساس تحقیر و جنس دوم بودن می‌کردم!
گفتم ببین درست حدس می‌زنم؟ حتما در قسمت آخر به میمنت و مبارکی همه با هم آشتی کردند و زن دوم  به منزل زن اول نقل مکان کرد و همگی مشتاقانه‌  منتظر به دنیا آمدن خواهر کوچیکه‌ی خانواده شدند.
انتظار داشتم قضیه به این شوری هم نباشد.
اما دوستم گفت درست همین طور شد. منظورش این‌بود آقایون عزیز بی‌خود خودتان را عذاب ندهید و قضیه زن دوم را از زن اولتان پنهان نکنید.
هر دو را ببرید پیش هم. یک شب طبقه پایین و یک شب طبقه بالا. زن قلبش مهربان  است. ممکن  است دوسه روزی غرغر کند اما یواش یواش با موضوع کنار می‌آید و هر بلایی که شما سرش بیاورید می‌پذیرد. چون شمایید که پول به خانه می آورید و حرف اول را شما باید بزنید!
من فکر می‌کنم دیگر وقتش رسیده که همگی اعتراض کنیم به این روش موذیانه‌ی سیمای جمهوری اسلامی.
هر چه ما تلاش می‌کنیم برای شناساندن حقوق زن به خودمان و دیگران و لزوم عوض شدن قوانین تبعیض آمیز،  صدا و سیما تبلیغ می‌کند بر لزوم بودن قوانین تبعیض آمیز بین زنان و مردان.
ما ابزارمان چند ورق کاغذ و یک خودکار است و آن‌ها مهمترین رسانه کشور را در اختیار دارند.
 طبق آمار هر خانواده‌ی ایرانی یک رادیو و یک تلویزیون در خانه‌اش دارد. حتی نبردمان هم نابرابر است!
 چه خوب می‌شود هر کس که می‌تواند در اینترنت اعتراضش را به گوش مردم و مسئولین برساند.  و خواهشمان از بازیگران عزیز که به خاطر نان تن با بازی در هر فیلمی ندهند.
به امید محو تمام نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌ها...

(بالاترین)

 در این رابطه:
مگر خلاف شرع کردم؟ (کاوه مظفری)  و در سایت مردان برای برابری

اگر نوشته  دیگه ای در این مورد دیدید لطفا لینکش رو برام بفرستید.
 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 4:23 توسط زن زمینی |

 نمی‌دونم چی شد زدم کانال آموزشی تلویزیون  یا به اصطلاح کانال 7. احتمالا چون هیچکدوم از کانال‌های دیگه برنامه‌ای نداشتن، روی عادت یه دور همه کانال ها رو زدم تا رسیدم به هفتمین کانال!

توجهم جلب شد. مردی جوان و خوش‌لباس و خوش‌تیپ، (حدود سی‌ساله) در محضر دادگاه داشت تقاضای اجازه‌ی گرفتن همسر دوم می‌کرد.  همسر اول؟ معلوم است، حاضر نبود.

جالب بود که همزمان فیلم را استاد دانشگاه حقوق با چند نفر از دانشجوهایش در اتاقی دیگر تماشا می‌کردند و استاد وسط‌های دادگاه داشت توضیح می‌داد که طرز دادن حکم برای این‌طور پرونده‌ها چطور باید باشد.

قاضی به مرد گفت مدارکتون رو لطفا بدهید!

 فکر کردم مدرک عدم سازش یا ناشزه بودن زن یا چنین مدارکی باید باشد. اما در مقابل چشم‌های حیرت‌زده‌ام مرد یک دفترچه حساب و یک سند خانه ارائه کرد. قاضی با دقت کامل رقم دفترچه حساب را خوند:

- چهار میلیون تومن! با چهره ای حاکی از دقت و نهایت امانت گفت:  بله. درسته... اینم سند یه آپارتمان صد متری.... و حکم داد:  بله، شما توانایی و استطاعت ازدواج مجدد را دارید!

وبه خانم منشی که در کنارش نشسته بود گفت اجازه نامه ازدواج مجدد را برای این مرد صادر کنید و برای امضا پیش من بیاورید.

مرد گل از گلش شکفت و از قاضی تشکر کرد.

در اتاق دیگر دانشجوی دختر از استاد که مرد بود پرسید:

- استاد حضور همسر اول الزامی نیست؟

- نخیر! چون مرد استطاعت اداره دو زن را دارد.

دختر بدون هیچ اعتراضی سری تکان داد و مشغول یادداشت کردن حرفهای استادش شد.

شوکه شده بودم. شنیده بودم لایحه‌ی جدید خانواده که به مرد اجازه ازدواج مجدد رو بدون اجازه از زن اول می‌ده اما فکر نمی‌کردم این فکر را در تلویزیون آموزشی کشورمون به این واضحی تبلیغ کنن.

(تغییر برای برابری) (میدان زنان) (سایت بهزاد افشاری) (بالاترین) (خبرنامه) ( مهمان مدرسه فمینیستی) ( سایت محمود اکبری) (انجمن حق زنان)

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:52 توسط زن زمینی |