در نشست هنرمندان طنزپرداز که در ماه آذر توسط مجلهی گل آقا ترتیب داده شده بود. از پوپک صابری عزیز و سارا شنیدم که قراره کلاسهای طنزی در خود ساختمان گلآقا تشکیل بشه. درجا اسممو نوشتم.
عاشق طنزم. فکر میکنم دنیا بدون طنز خیلی چیزها کم داره. حتی جدیترین حرفها رو میشه با زبان طنز گفت بدون اینکه دلی آزرده بشه!
عاشق نوشتههای گلآقا( کیومره صابری) در روزنامهی اطلاعات بودم. اعتراف میکنم که اصلا اطلاعات را برای خوندن نوشتههای او میخریدم. چون ما اصولا خانوادگی از اول بچگیمون کیهانخون بودیم. البته نه کیهان امروزی. با چند بار خوندن ستون "گفتم گفت" صفحهی دومش برای همیشه عطای خوندن کیهان را به لقایش بخشیدیم و مشتری روزنامههای دیگری شدیم.
میگفتم. هر روز که اطلاعات میخریدم اول میرفتم سراغ صفحهی سوم و ستون دوستداشتنی گلآقا. یادش بهخیر. چقدر لذت میبردم. بعد که مجلهی گلآقا دراومد از همون شماره اول مشتریاش شدم. استغفرالله عین یه کتاب آسمانی ازش مواظبت میکردم. هنوز آرشیوم در خانهی مادریاست. هر بار که میرم خونهی مامان، یکیش را برمیدارم و میخونم و حلاوت همون روزهای اول را مزمزه میکنم.
خلاصه، قرار شد کلاسهای طنز 15 اسفند شروع بشه و تلفنی بهم ساعت دقیقشو اطلاع بدن. تلفن نزدن. خودم زدم. گفتن تعداد به حد نصاب نرسیده. مگه میشه؟ کلاسهای طنز گلآقا به حد نصاب - که ده نفر باشه - نرسیده؟ یعنی تو تهرون به این گل و گشادی و پرجمعیتی اینقدر علاقهمند به طنز کمه. تهرونی که بچههاش هزار جور کلاس میرن. از شنا و کوهنوردی و والیبال و بستکبال گرفته تا مجسمهسازی و گلدوری و آرایش و طراحی و... و فیزیک کوانتم و شیمی و ... ماشالله همه هم طناز و شوخ و بذلهگو و بامزه. اونوقت من از کرج اسم نوشتم.
بهم گفتن ناراحت نباش. دیرو زود داره اما سوخت و سوز نداره. احتمالا بعد از عید شروع میشه. اونم نشد. تا بالاخره سهشنبه پیش ایمیل پوپک به دستم رسید که چه نشستی که کلاسها یکشنبه شروع شدن. و حالا جلسه دومه.حالا من کی فهمیدم؟ ساعت 1 بعد از ظهر همون روز و کلاسها دو شروع میشه. یکعالمه هم کارداشتم و فرداش هم مسافر بودم. خواستم قهر کنم و نرم. اما مگه میشد کلاسها رو از دست داد.
غذا را نیمپز خاموش کردم. پریدم زیر دوش. گربهشور کردم تا بوی پیاز داغ از بین بره. بعدش برای بچهها نامهای مفصل نوشتم که گوشت نیمه پخته قراره به چه خورشی تبدیل بشه و برنج هم باید بذارن کامل دم بکشه و یادشون نره ساعت چهار برن جواب آزمایش هستهای تیروئیدم رو از آزمایشگاه بگیرن . چون بلافاصله بعد از مسافرت قرار بود برم تهران نشون دکترم بدم و بدون جواب آزمایش نمیشد. یه جارو برقی هم بکشن به خونه. یه تی هم به سرامیکها بکشن بد نیست. یادشون نره قبلش روزنامههای ریخته روی مبل رو جمع کنن. ظرف همسایه رو هم ساعت شش بعد از ظهر ببرن بدن و ...
تا ایستگاه تهران آژانس گرفتم. وقتی رسیدم اونجا ساعت دو شده بود. خوشبختانه ماشین کرج-ونک حاضر و آماده انگار فقط منتظر من بود که حرکت کنه.
سه رسیدم به میدون ونک. که چشمتون روز بد نبینه هرم گرما خورد تو صورتم. نزدیک بود غش کنم. گرمترین هوایی بود که در تهران تجربه کرده بودم. آخه بگو پوپک جون هوای 15 دی کجا و 18 تیر کجا؟
خلاصه که خودمو هولهولکی و دووندوون و عرقریزون یه جوری رسوندم. اما با دیدن استاد اون ساعت کلاس آقای احترامی تموم خستگیم در رفت. با علاقه نشستم سر کلاس.
آخه طنز عشق منه! روح منه!
کلاسهایی که این ترم میگذرونیم اینان:
1- شناخت طنز- آقای منوچهر احترامی
2- طنز مطبوعاتی(1)- خانم پوپک صابری
3- گزارش و مصاحبه- آقای علی زراندوز
4- سوژه یابی- خانم گیتی صفرزاده
به همت پوپک و بقیه اذناب گلآقا احسنت میگم. میدونم دارن کار بزرگی میکنن.
براشون آرزوی موفقیت دارم. همینطور برای خودم:)
سرتونو درد نیارم. ساعت شش و نیم از میدون آرژانتین راه افتادم. خیابونها خیلی شلوغ بود و تو خیابون گاندی دیگه ترافیک کاملا بسته بود. پیاده زودتر میرسیدم. نمیدونم چی شد از جلوی کفش آدینه سر درآوردم. یهو یه کفش نارنجی براق چشممو گرفت. گفتم بخرم نخرم. اما من جایی ندارم اینو بپوشم. گفتم حالا برم امتحانش کنم. وصفالعیش نصفالعیش. همینکه پام کردمش نمیدونم چی شد که جلب نظر همه رو کردم. از خانم مسن تا دختر نوجوون گفتن آقا ما هم همینو میخواهیم. همینشکل و همین رنگ. آقاهه هی جعبه باز میکرد و میداد دست مردم. از خانم بد حجاب ازش خوشش اومد تا حاجخانوم چادری. جوری که هر 12 جفت نارنجیش تموم شد. من با تعجب نظاره گر بودم و احساس مانکنی کفش بهم دست داده بود. وقتی دختر جوان و زیبایی با دیدن کفشم گفت به من هم یک 38 بدید و گفت تموم شمارههاش تموم شده. مگر اینکه این خانم نخوان( و منو نشون داد) دیگه کاملا جوگیر شده بودم. گفتم بیا، اینم صاحب پیدا کرد. با اینکه مطمئن نبودم کاربردی براش پیدا میکنم خریدمش...
از میدون ونک هم که رد میشدم دلم ضعف رفت و یک ساندویچ خریدم. ایستگاه ونک- کرج هم شلوغ بود و خیابان ها پر از ماشین و دود. ساعت ده شب که خسته و کوفته رسیدم خونه. دیدم غذای ظهر همونجور رو اجاق گازه و نه جارو و نه "ت"یی کشیده شده. نه روزنامهای جمع شده و نه جوابآزمایشی گرفته شدم. شوهر محترم و دو پسر دستهگل یک متر و نودیام منتظر منند که برایشان شام درست کنم. این هم طنز زیبای زندگی منه!
- ادبیات زنانه :: فرشته نوبخت
فمینیسم چیست؟
- برای رهگذران ۲۲ خرداد
منصوره شجاعی
- تاثیر 22 خرداد بر سازماندهی فضا در جنبش زنان
جلوه جواهری
- جملههای قصار در مورد زنان(با ای میل به دستم رسیده):
- زنهايي که به دنبال برابري با مردها هستند آرزوي بسيار کوچکي دارند !
" تيموتي ليري "
- اگر مردها ميتوانستند حامله شوند آن وقت سقط جنين آيين مقدسي ميشد !
"فلورانس کندي "
- زن بدون مرد مثل يک ماهي بدون دوچرخه است!
"گلوريا استاينم "
- شما هميشه ميتوانيد براي سالگرد ازدواج ، شوهرتان را غافلگير کنيد . فقط کافي است يادش بياوريد که آن روز سالگرد ازدواج شماست !!!
" ال شلاک "
- شوهرم گفت به فضاي بيشتري احتياج دارد ، من هم او رابه بيرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل کردم !
"رز آني "