مؤسسهی گل آقا طبق یک سنت دیرینه که از سال ۷۹ شروع شده، همه ساله یک روز را به عمل انساندوستانه اهدای خون در محل مؤسسه اختصاص میدهد.

خون دادن با لبخند
امسال نیز به کوشش پوپک صابری، گیتی صفرزاده، علی زراندوز و بقیهی اذناب گلآقا، روز یکشنبه ششم مرداد ۸۷ از ساعت سه تا شش عصر، خون بعضی از اهالی طنز در شیشه شد.
به گفته گیتی صفرزاده، در سال ۸۳ سازمان انتقال خون طی جشنی که در سالن خود سازمان برگزار شد، به کیومرث صابری تندیسی اهدا کرد که کاش خودش بود و با دست خودش آن را میگرفت.
در سه ساعت برنامه، کارمندان و پزشک مهربان سازمان انتقال خون با رویی گشاده و آرامشبخش در محیطی استریل مشغول معاینه و خونگیری بودند.
اهداکنندگان محترم پس از دادن ۴۵۰ سیسی خون، با شربت و آبمیوه و کیک و خرما حسابی پذیرایی میشدند و به قدری از این قسمت برنامه لذت میبردند که رویمان نشد از اهداکنندهها انگیزهی اصلیشان را بپرسیم!

علیرضا دستانداز ۳۰ ساله، تکنسین کامپیوتر حدود ۱۰ سال است سالی دو بار خون میدهد. او با خنده میگوید: «اگر خودم هم یادم برود، سازمان انتقال خون با نامه یادآوری میکند.»
میپرسم «تقاضای خون با دعوتنامه؟ مگر خون کم داریم؟» تکنسین انتقل خون که کنار نشسته، با لبخندی میگوید: «الحمدالله ما نجیبترین و مهربانترین مردم دنیا را داریم و کمبود خون نداریم. اما خون آقای دستانداز از نوع کمیاب و «ار هاش» (RH) منفی است. خیلیها منتظر خون ایشاناند و برای همین برایش دعوتنامه میفرستیم.»
فیلمبردار شبکه یک تلویزیون هم جوگیر میشود و روی تخت میخوابد که خون بدهد.
دو نفر از بچههای کلاس طنزنویسی که در آن ساعت در مؤسسه برقرار بود، هنگام جیم شدن از سر کلاس، سر از اتاق خونگیری درآوردند و هنگام خوردن شربت، دچار رودروایسی با استاد ساعت بعدشان که مشغول خون دادن بود، شدند و روی هم ۹۰۰ سیسی خون اهدا کردند.

کارمند سازمان انتقال خون: لطفاً ۴۰-۳۰ تا کیک و آبمیوهی دیگر بفرستید. نمیدانم چرا تا به حال 20 نفر خون دادهاند؛ ولی هر صد تا کیک و آبمیوهمان تمام شده.
خانم دکتر نخلستانی پزشک گروه در مورد شرایط یک اهداکنندهی خون میگوید: «سن اهداکننده باید ترجیحاً بالای ۱۸ سال و وزنش بالای ۵۵ کیلوگرم باشد.
سلامت فرد اهداکننده را قبل از خونگیری به طور کامل چک میکنیم. چون سلامت خوندهنده در درجه اول اهمیت برای ما قرار دارد و اگر هر گونه ایراد و اشکالی مثل وزن کم، سن کم، فشار خون خیلی بالا یا پایین، بیماریهای شدید جسمی، سابقه یرقان و موارد دیگر باشد، از او خون نمیگیریم.
خون هر اهداکننده مورد هفت آزمایش قرار میگیرد: از نظر ویروسی، هپاتیت بی و هپاتیت سی، اچ.آی.وی، بیماریهای مقاربتی، گروه خونی و ار هاش.
آقایان هر سه ماه، یک بار و خانمها هر چهار ماه، یک بار میتوانند خون بدهند.
اگر فرد اهداکننده در مراکز خود انتقال خون، خون بدهد، کارت انتقال خون به آدرسی که میدهد، برایش پست میشود. وگرنه به مؤسسهای که به طور دستهجمعی خون دادهاند، ارسال میشود.»

مصاحبه پوپک صابری با خبرنگار «سلامت" در مورد لزوم اهدای خون طنز پردازان و تزریق شادی به مردم
در پایان مراسم، مؤسسه گلآقا به رسم یادبود هدایایی به خونگیرندگان و خوندهندگان تقدیم کرد و همه خوشحال و راضی مؤسسه را ترک میکنند. راستی کسانی که خون طنزپردازان را دریافت میکنند، حس طنزشان قوی میشود؟
"روزهای دانشکده"
نوشتهی: جامس تروبر
ترجمهی: زهره امین
من تمام واحدهایی را که در دانشگاه گرفته بودم، گذراندم بهجز درس گیاهشناسی.
دلیلش هم این بود که تمام دانشجویان گیاه شناسی باید در هفته ساعتهای متمادی را داخل آزمایشگاه در حال بررسی سلولهای گیاهی در زیر میکروسکوپ بگذرانند و من هرگز نتوانستم با میکروسکوپ چیزی را ببینم.
من هرگز، حتی برای یکبار هم که شده نتوانستم یک سلول را از توی لولهی میکروسکوپ ببینم و این مسئله باعث عصبانیت استاد راهنما میشد.
او در آزمایشگاه دور و بر دانشجویانی که در حال کشیدن سلولها بودند، میچرخید و از پیشرفت آنها که چنین نقشهای جالبی از سلولهای گل کشیدهاند لذت میبرد، تا بالاخره نوبت به من میرسید. من فقط آنجا میایستادم و میگفتم:
- من نتوانستم چیزی ببینم!
او با صبر و حوصلهی زیاد توضیح میداد که همه چهطور توانستهاند با میکروسکوپ ببینند. ولی بحث ما همیشه با خشم استاد تمام میشد. او ادعا میکرد که من واقعا میتوانم ببینم ولی وانمود میکنم که نمیتوانم. به او میگفتم:
- به هر حال شبیه چیزیاست که از زیبایی گل نشأت میگیرد.
او میگفت:
- مادر این درس هیچکاری به زیبایی و این حرفها نداریم. ما فقط با چیزی که من به آنها مکانیسم گلها میگویم سرو کار داریم.
- خوب، پس من چیزی نمیبینم!
- فقط یکبار دیگر سعی کن.
و من بار دیگر چشمم را بر لولهی میکروسکوپ میگذاشتم و باز هم چیزی بهجز یک مادهی شیریرنگ تیره(پدیدهای که در اثر تنظیم غلط میکروسکوپ به وجود میآمد) نمیدیدم. آخر قرار بود یک سلول گیاهی، بسیار روشن، زنده و فعال که مثل ساعت کار میکند ببینم. به استاد میگفتم:
- چیزی مثل مقداری شیر میبینم!
اینبار میگفت شاید من میکروسکوپ را خوب تنظیم نکردهام، به همین خاطر خودش دوباره میکروسکوپ را برای من و شاید برای خودش تنظیم میکرد.
من دوباره نگاه میکردم و جز شیر چیزی نمیدیدم.
بالاخره این واحد را به سال بعد انداختم و یک سال منتظر شدم تا سعیام را بکنم(آخر این واحد اجباری بود و باید یکی از واحدهای بیولوژی را میگذراندیم تا فارغالتحصیل شویم).
سال بعد که استاد مربوطه با پوستی برنزه شده مثل شاهتوت و چشمانی شفاف و مشتاق بهخاطر توضیح دادن ساختمان سلول برای دانشجویانش از تعطیلات برگشته بود، تا مرا در اولین ساعت آزمایشگاه دید با مهربانی گفت:
- خوب، این دفعه دیگر قرار است ما سلولها را ببینیم.
- بله، آقا.
دانشجویان سمت راست، سمت چپ و جلوییام باز هم داشتند سلولها را میدیدند و تازه مهمتر اینکه بهآرامی مشغول کشیدن شکل آنها در دفترهایشان بودند و البته باز هم من هیچچیز ندیدم!
استد اینبار با حالتی جدی رو به من کرد و گفت:
- بهخاطر خدا. با هر تنظیمی از میکروسکوپ که تابهحال بشر شناخته، امتحان میکنیم. اصلا خودم شیشه را طوری تنظیم میکنم تا بتوانی بهراحتی سلولها را ببینی. وگرنه من قسم میخورم که بعد از 22 سال تدریس گیاهشناسی، تدریس را رها کنم. من...
به طور ناگهانی صحبتش را قطع کرد چون تمام بدنش داشت مثل لایونل برگمور(نام یک هنرپیشه سالهای 1878-1954) میلرزید و خیلی مصنوعی سعی میکرد بر اعصابش مسلط باشد. این ماجرا حسابی او را از کوره بهدر برده بود. بنابراین ما با هر تنظیمی که برای بشر شناخته شده بود دوباره تلاش کردیم اما باز من، به جز همان مادهی مبهم شیری رنگ آشنا، چیزی ندیدم.
در همان موقعها بود که ناگهان با تعجب و شعف چیزی دیدم. نقطهها، لکهها و خطهای رنگارنگی شبیه به صور فلکی. و با تردید شروع به کشیدن آنها کردم.
استاد راهنما که متوجه فعالیت محسوس من شده بود، در حالیکه لبخندی برلب داشت و ابروهایش با امیدواری بالا رفته بود از سر نیمکت مجاور برگشت، به طرفم آمد، به نقشهی سلولی که کشیده بودم نگاه کرد و با صدایی شبیه به جیغ پرسید:
- این چیه؟!!
- این همان چیزیاست که دیدم.
او که در جا کنترلش را از دست داده بود، فریاد زد:
- تو ندیدی، ندیدی، ندیدی!
و سپس بر روی میکروسکوپ خم شد، با چشمانی باز به درون آن نگاه کرد و با ناراحتی فریاد زد:
- این که چشم خودت است. تو طوری لنزهای میکروسکوپ را تنظیم کردهای که عکس چشمت را منعکس میکند. تو چشم خودت را کشیدهای.