×علیرضا خمسه: جامعهی سالم جامعهای شادمان است و هرگز جامعهی عبوس جامعهی سالمی نخواهد بود.
× پوپک صابری: امیدوارم ضرورت لیخند و شادمانی در جامعه به شعار تبدیل نشود.

سه شنبه 23 مهر، ساعت 11 صبح کنفرانس مطبوعاتی دومین جشنواره فیلم کمدی گلآقا در محل موسسه برگزار شد.
در این نشست علیرضا خمسه و پوپک صابری و آقای ضیائی از طرف هیئت امنا و داوران جشنواره در مورد چگونگی انتخاب فیلمها و داوری توضیحاتی را ارائه کردند و همچنین به سوال خبرنگاران پاسخ دادند.
ابتدا علیرضا خمسه که سال گذشته هم در جشنواره اول فیلمهای کمدی عضو هیئت داوران و همچنین مجری مراسم بود درمورد لزوم تولید فیلمهای کمدی سخن گفت و تأکید کردجامعهی سالم جامعهای شادمان است و هرگز جامعهی عبوس جامعهی سالمی نخواهد بود.

وی افزود که در حال حاضر جز موسسه گلآقا هیچ موسسهای این هدف را به طور جدی دنبال نمیکند.
او نتیجهی این جشنوارهها را در وهلهی اول روحیه شاد و سپس کشف استعدادهای درخشان در مقولهی کمدی، ارتقاء روحیهی نقدپذیری و توجه به چهرههای پیشکسوت طنز دانست.
خمسه سپس سعید پورصمیمی را چهرهی منتخب پیشکسوت این دوره از جشنواره معرفی کرد و بازی درخشان او را با بازی پرویز فنیزاده که اتفاقا زمانی با هم همکلاس بودند مقایسه کرد.

در جشنواره سال پیش هم از مرتضی احمدی تجلیل شد. چه خوب است از هنرمندان تا هستند تقدیر کنیم.
سخنران بعدی پوپک صابری صاحب امتیاز و مدیر مسئول نشریه طنز گلآقا بود که توضیحاتی در مورد چگونگی برگزاری جشنواره اول داد و گفت ما درست از هفتهی بعد از جشنواره اول، یعنی از هفتهی آخر آذر ماه 86 برای جشنواره امسال برنامهریزیها را شروع کردیم. اما متاسفانه نتوانستیم به بعضی اهدافمان از جمله درست کردن بانک فیلم و حمایت از فیلمسازان طنز برسیم. امیدوارم امسال بتوانیم بهتر از سال پیش عمل کنیم.

پوپک صابری اظهار امیدواری کرد که ضرورت لیخند و شادمانی در جامعه به شعار تبدیل نشود و گفت احساس میکنم زنگ خطر در فضای طنز جدیاست و شاید این جشنواره باعث شود مردم و مسئولین به این زنگ خطرها توجه کنند.
خمسه ادامه داد ملت ایران ملتیاست که همیشه دوست دارد زنگ خطرها را خاموش کند و به شوخی مثالی از دوستش آورد که بوق خطر اتوموبیلش را که باید در سرعت بالای 120 کیلومتر بوق بزند قطع کرده تا اعصابش به هم نریزد. بوق خطر سینمای ما هم میگوید جامعه دارد به سمت ناخوشی میرود و باید کاری کرد. متاسفانه کمدی سازان ما نسبت به بیست سال پیش نگاهشان تلختر شده. فیلمنامهها هم تلختر و گریهآور شدهاند.
سپس آقای ضیایی کاریکاتوریست و عضو هیئت داوران جشنواره کلیاتی در مورد شیوههای داوری ذکرکرد. و تاکید داشت که ما کمدی را به صورت ژانر میپذیریم.

ما در دیدن فیلمهای کمدی بین طنز و شوخ طبعی را با لودگی و مسخرهبازی فرق گذاشتهایم.
از بین فیلمهای کمدی این یکسال، بعد از جشنواره اول، 12 فیلم انتخاب کردهایم:
1-سرود تولد، 2- نصف مال من نصف مال تو، 3- رفیق بد، 4- توفیق اجباری، 5-کلاهی برای باران، 6- کلاغ پر، 7- اگه میتونی منو بگیر، 8- پیکنیک در میدان جنگ، 9- همیشه پای یک زن در میان است، 10- ده رقمی، 11-دایره زنگی و 12- زنها فرشتهاند.
در این داوریها سعی کردهایم از دید گلآقایی یعنی طنزی که با انساندوستی عجین است و فکاهی را بدون هجو و هزل نشان میدهد، به فیلمها نگاه کنیم.
ضیایی خاطر نشان کرد متاسفانه سینمای کمدی دارد به هرز میرود و کیفیت فیلمها خیلی پایین آمده. همهی این 12 فیلم یا پایانش به ازدواج ختم میشود یا در طولش بالاخره یک ازدواجی صورت میگیرد. مسائل دیگر اجتماعی در آنها کمتر دیده میشود. متاسفانه برای فیلمسازان ما فروش گیشه مهمتر از کیفیت شدهاست. طنز مولف به آن صورت نداریم. فیلمنامهنویسها روی دیالوگها کار نمیکنند.
فیلم مارمولک نشان داد که اتفاقا فیلمی که بر اندیشه سوار باشد فروش هم میکند.
بعد از پایان صحبتها، هر سه سخنران به سوالات خبرنگاران پاسخ دادند.
علیرضا خمسه هیئت امنای این جشنواره را اعلام کرد:
1- منوچهر احترامی(طنز نویس)
2- آقای شاهسواری(تهیه کننده)
3- آقای فرجی(مدیر شبکه دو)
4- مرضیه برومند( کارگردان)
5- پوپک صابری(مدیر مسئول گلآقا)
6- آقای مسجد جامعی
7- محمد احصایی( خطاط)
اعضا هيئت داوران : محمدرفيع ضيايي، فاطمه معتمدآريا، داوود رشيدي، فرهاد توحيدي و گیتی صفرزاده.

تاریخ و محل جشنواره رو با آواز میخونم یادتون نره:
سهشنبه ۳۰ مهر ۸۷- ساعت ۶:۳۰ اریکه ایرانیان. قبلش برید گلفیلم بعدش این قسمت ثبت نام کنید.
در حاشیه:
1- علیرضا خمسه در جایی داشت میگفت که چه خوب است از هنرمندان تا هستند تقدیر کنیم. گرچه سعید پورصمیمی تا آنجایی که دیدم آنقدر از نظر سلامتی مواظب خودش است که فکر کنم 120 سال را شیرین عمر کند و علتش را نخوردن گوشت و خوردن غذاهای گیاهی دانست و به شوخی اضافه کرد البته دلیل اصلی سلامتش ازدواج نکردن است و مطمئنا از همه ما بیشتر عمر میکند(خنده حضار)
2- یکی از جوایز نفیسی که در جشنواره گل آقا به منتخبین هدیه داده میشود سینی گلآقایی ست که جنس آن نقره و قیمتش حدود 400 هزار تومان است.( این را خانم صابری به من که فکر میکردم جنس سینی استیل است و به شوخی گفتم یک سینی کوچک هم برای یادگاری به خبرنگاران بدهید گفت)
3- پوپک صابری این مژده را داد که به زودی "دوهفتهنامهی گل آقا" به صورت "هفتهنامه" منتشر میشود.
4- سماور همیشه جوش و خاطرهانگیز شاغلام هم آن گوشه مشغول دمآوری چایی برای مهمانان بود.

بابا یکی یکی سوال کنید

ببینید از این سینیها میدیم. منتها این کاغذیه ما نقرهشو میدیم!


در این برنامهها از کار بیرون مادر صحبتی نمیشود. اگر هم بشود باز باید بلافاصله که از کار برگشت باز باید به آشپزخانه برود. از احساسات و سرگرمیهای مادر، تفریحاتی که احتیاج دارد، فیلمهایی که میبیند، ورزشی که دوست دارد، روزنامهای که میخواند، از گفتگو با دوستانش، از جرو بحث و اختلاف سلیقه با شوهر و... چیزی گفته نمیشود.
زن در صدا و سیمای ما باید : زن خوب ِ فرمانبرِ پارسای باشد تا اولاد را به دکتری و مهندسی و شوهر را به پادشاهی برساند و دیگر هیچ.
(باور میکنید به سخنرانی پروفسور آزمندیان- که البته من مدرک پروفسورایش را به چشم خودن ندیدهام- هم که یکبار رفتم همین شعر سعدی را در مورد زنان خواند و گفت وظیفهی زن خانهداریست)
خوب این بچه که مرتب مورد بمباران تبلیغاتی قرار میگیرد با همین عقاید بزرگ میشود. همین انتظارها را از مادر و بعدا از خواهر و بعدتر از زنش و خیلی بعد از دخترش دارد.
یادم است چند سال پیش روزی داشتم به پسر هشت سالهام یاد می دادم که احیانا اگر غذایی در یخچال نبود گرم کند، قابلمهی برنج ( خودم برنجش را شسته و رویش به اندازه کافی آب ریخته و نمک و روغن زده) را روی گاز بگذارد تا من بیایم. البته مادرم خانه پیشش بود. با قلدری گفت مامان بزرگ بگذارد به من چه؟ گفتم او مریض است و خوابیده. تنها کاری که باید بکنی گاز زیرش را با شعلهی کم روشن کنی مثل صبحها که زیر کتری را روشن میکنی برای صبحانه.
گفت اینها وظیفهی توست! من دیگر در آشپزخانه نمیروم! گفتم از کی تا حالا؟ گفت هم در مدرسه خانم معلمش گفته و هم در تلویزیون مجری برنامه کودک! گفتهاند پسرها فوقش در آوردن بشقاب و قاشق کمک کنندو همین. مرد کارش فنیست! تازه دوستانم مسخرهام کردهاند که صبحها من چایی درست میکنم. در فیلمهای بزرگسالان هم تنها کار خانهای که مرد میکند گذاشتن آشغال دم در است!
پدرم در آمد تا دوباره به او حالی کردم که کار خانه یک کار تیمیاست. همه باید مشارکت داشته باشند و و شستن ظرف و آشپزی خودش یک هنر است و مرد و زن نمیشناسد. البته از او که درس میخواند و سنش کم است انتظار کمتری دارم. با تردید قبول کرد. ولی میدانستم احتمالا دیگر از دوستانش پنهان میکند همین ده دقیقه کار در روز را.
یک بار هم بعد از دیدن یک سریال با نفرت گفت: اَه! من هرگز زن نمیگیرم.
پرسیدم چرا؟
گفت زنها همهاش در آشپزخانه ملاقهبهدست آش هم میزنند و غر میزنند و از شوهرانشان طلا و جواهر و لباس و مبلمان شیک و تلویزیون بزرگ میخواهند. خوب من میتوانم غذا از بیرون بگیرم. هم خرجم کمتر است هم اعصابم از غرغر خلاص میشود.
گفتم من که اینطور نیستم. هستم؟
گفت تو فرق داری. اینطور که در فیلمها میبینم بقیه زنها همینطوریاند.
بیشتر متاسف میشوم وقتی میبینم خود زنان هم کارهای خانه را فقط وظیفهی خود میدانند و نمیگذارند پسرشان دست به سیاه و سفید بزند. و پدرانی که یاد پسرشان میدهند که مرد باشند. مردی از نظر آنان یعنی بنشینند پشت میز تا غذا برسد! پیراهنشان شسته و اتو شود و...
و مردانی که تا از برابری زن و مرد برایشان حرف میزنی این شعرهای شاعران را میخوانند و میخندند:
فردوسی:
- زن و اژدها هر دو در خاک بـه جهان پاک از این هر دو نا پاک به
- زنــــــان را همین بس بــود یک هنر نشینند وزایـــند شــــیران نـــر
- زنان را ستائی ، سگان را ستای که یک سگ به از صد زن پارسای
- کسی کـو بـود مــهتر انـجمن کـفن بهــتر او را ز فـرمان زن
- زنـان را از ان نـام ناید بلند که پـیوسته در خـوردن وخـفـتنند
ناصر خسرو:
- زنـان چـون ناقصان عقل و دینند چرا مردان ره آنان گزینند-
مگوی اسرار حال خویش بـا زن که یابی راز فاش از کوی وبرزن
بـه گفتار زنان هرگز مکن کار زنان را تا توانی مرده انگار
رهی معیری:
- الهی! در کـمند زن نیفـتی واگر افتی، به روز من نیفتی
زنان در مکر وحیلت گونه گونند فـریبـند وزبـانند و فسوننـد
نه تنها نامراد آن دل شکن باد کـه نـفرین خـدا بر هر چه زن باد!
اوحدی کرمانی:
چون بـه فرمان کنی ده وگیر نــام مردی مــبر، به ننگ بمیر
زن چــو بیرون رود بزن سخـتش خـود نمـائی کند ، بکن رختـش
ور کـند سر کشی، هـلاکش کن آب رخ میبرد ، بـه خاکش کـن
سعدی:
زن خوب فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشاه....
باید اینطور مردان را چنان به پادشاهی رساند که تا ابد فراموش نکنند!![]()
از روز کودک شروع کردم و به کجا رسیدم![]()
امیدوارم بتوانیم کاری کنیم تا کودکان سرزمینمان در محیطی سالم و پر از صلح و صفا رشد کنند . محیطی عاری از خشونت و تبعیض و نابرابری. کودکانی که فرصت درسخواندن و همینطور بازی و تفریح را داشته باشند. کودکانی که برای تمام بیماریها بیمه باشند و به اندازهی کافی در رفاه باشند تا هیچ کودکی از بیپولی و گرسنگی نمیرد.
چیزی که باعث نزدیکی من و گیتا شد این بود که هر دوی ما سال اول را در دانشگاه دیگری خوانده بودیم و مهر سال ۵۸ خودمان را به دانشگاه تربیت معلم انتقال داده بودیم. میشد گفت هر دو آنجا اوایل سال، غریب بودیم.
آن وقتها دانشگاه تربیت معلم از نظر سیاسی خیلی فعال بود. خود من بیشتر بهخاطر علاقه به فعالیت در «پیشگام» - شاخهی دانشجویی فداییان خلق ایران - با دوندگیهای زیاد واحدهایم را از دانشگاه قبلی که دانشجوهایش خیلی بچه درسخوان و بهندرت سیاسی بودند، به این دانشگاه انتقال دادم.
رشتهی من و گیتا با هم فرق میکرد. من زبان انگلیسی میخواندم و او تا آنجایی که یادم میآید از رشتهی شیمی به ریاضی تغییر رشته داده بود.
اما چون همهمان در آخر باید دبیر میشدیم. باید واحدهای مشترکی را با هم میگذراندیم. یکی از آنها درس «آموزش پرورش تطبیقی» بود.
کلاسمان هشت، نُه نفره بود. و در آن شرایط سیاسیِ باز میتوانستیم درمورد همه چیز صحبت کنیم. چقدر استاد از مصائب معلمان در زمان شاه میگفت و اینکه چرا باید معلمها در بهترین شرایط رفاهی اجتماعی باشند تا بتوانند شاگردهای سالم و خوبی تربیت کنند.
من و گیتا در آن کلاس کنار هم مینشستیم. کلاسمان در ساختمان یک طبقهی وسط دو باغچه بود (روبهروی ساختمان مرکزی اداری) و پنجرههای شیشهای بزرگی به طرف باغچه شرقی داشت که وقتی بازش میکردیم بوی کاج و گلهای سرخ و بنفشه در کلاس میریخت.
گیتا دختر محجوب و بسیار خجالتی بود. موهایی پرپشت و سیاه داشت که خیلی ساده و شل از پشت میبست و رشتههایی از آن روی پیشانیاش میریخت. بدون هیچگونه آرایش و پیرایشی.
رنگ پوستش عین مهتاب سفید بود و با آن چشمهای سیاه و لبهای قرمز طبیعیاش انگار همیشه لبخندی بر لب داشت. گاهی کجکی و یکوری و گاهی لبخندی کامل.
آن موقع به جز بچههای انجمن اسلامی (که تعدادشان زیاد نبود) هیچکداممان روسری سر نمیکردیم. فکر کنم گیتا یکی دو سالی بزرگتر از من بود. ۲۰ سال داشت.
.
.
(ورژن فمینیستی ِ" مادر قهوه خانه چایی خوردیم.")