خوب شد چرخ خرید با خودم برده بودم چون بدون اینکه بخواهم، کلی خرید کردم و تا وقتی که نگهبان بازار دوسه بار تذکر نداد از خرید دست برنداشتم. خوشبختانه نصف حقوق این ماه شوهرم در کیفم بود و مشکل پول نداشتم.
منی که هیچوقت حوصله نداشتم سبزیجات زیادی ببرم خانه چون وقت پاک کردن و خرد کردن و سرخ کردن نداشتم، ایندفعه همه چیز خریدم. و از هر کدام به مقدار زیاد.
سیبزمینی، پیاز، هویج، کدو، بادمجان، کرفس، خیار، گوجهفرنگی، سبزیخوردن، فلفل دلمهای، سیب و پرتقال و انار و انگور و کیوی و مرغ و ماهی و گوشت گوساله و گوسفند و یک شانه تخم مرغ و... به طوریکه مجبور شدم دوبار تا دم ماشین با چرخ و دست پُر بار ببرم و برگردم.
بار اول که کیسههای مواد غذایی را در صندوق عقب ماشین میگذاشتم دیدم به جای ماشین بغلی که کنارم پارک بود مردی بساط چاقو فروشیاش را دارد میچیند. چاقویی تیز و زیبا با دستهای قرمز توجهم رو جلب کرد.
این را هم بخرم؟ نه، من کلی چاقو در کشوی آشپزخانه دارم. ولش کن.
برگشتم بقیه خریدهایم را که گذاشته بودم پیش نگهبان بازار که داشت در را قفل میزد برداشتم و دوباره بردم که در صندوق عقب بچینم. چاقو فروش تقریبا همه چاقوهایش را چیده بود و آقا پلیسی کنار بساطش داشت چاقوهای اورا وارسی میکرد.
تمام ماشینهای پارک شده جلوی بازار رفته بودند جز من!
وقتی بارها را به زور در صندوق و صندلی عقب ماشین جادادم دوباره جذب آن کارد آشپزخانهی تیز دسته قرمز شدم.
چه خوب بود میخریدمش و خریدهای امروزم را با آن پوست میکندم. لابد مرغ و گوشت را هم خیلی سریع میبُرید.
ناخودآگاه رفتم کنار آقا پلیس روی زمین چمباته زدم و چاقو را با لذت خاصی برداشتم. از توی لفاف نایلون شفافش بیرون آوردم و روی ناخن شست دست چپم کشیدم. وای... خدای من! خیلی تیز بود. به راحتی یک لایه از ناخنم برداشته شد. کمی ترسیدم. چاقویی به این تیزی قبلا ندیده بودم. پلیس که داشت به چاقو ضامندارها ور میرفت، کار مرا دید. با لبخندی گفت خانم چاقویش خیلی تیز است به دردتان نمیخورد!
با افتخار گفتم من عادت دارم با چاقوهای خیلی تیز کار کنم و ناخودآگاه چاقوی ضامندار کوچکی که برای بریدن نان در کیفم گذاشته بودم درآوردم و ضامنش را زدم و تیغهی تیزش را نشانش دادم.
پلیس خندهاش گرفت اما دیدم بیاختیار دست راستش رفت روی اسلحهای که به کمرش بسته بود.
خوشم آمد ترساندمش و چاقو را بستم. گفتم جنان سروان- و به ستارههای روی دوشش نگاه کردم . هیچوقت نفهمیدم چند ستاره علامت سروان است و چند ستاره علامت سرهنگ و ...- یک سوال داشتم. گفت بپرس. گفتم وقتی جلوی نانوایی نانهایم را با این- و دوباره ضامن چاقو را زدم باز شد و ایندفعه دست چپش رفت روی باتومش که آنطرفش بسته بود- میبُرم بعضیها میگویند چاقو داشتن در کیف جرم است.
خندید و گفت نه چاقویی به این کوچکی! انگشت اشارهام را بردم کنار تیغه، تیغه دوسوم انگشتم بود. گفتم سهسانتیمتر بیشتر است ها..
گفت اشکال ندارد. داشتن این جرم نیست. و خودش چاقویی که انتخاب کرده بود نشان داد و ضامنش را زد فکر کنم شش هفت سانتیمتر بیشتر بود. من دستم به طرف هیچجایم نرفت. گفت شاید این برای مردم جرم باشد اما نه برای ما. پرسیدم محل کار شما این محلهاست؟
(شنیدهبودم این محله فقیر نشین و جرمخیز است) گفت بله، شما هم بهتر است زودتر بروید. دارد خلوت میشود. دوباره چاقوی تیز دسته قرمز را برداشتم. فروشنده اصرار داشت بخرم و پلیس میگفت برای خانمها زیادی تیز است. و من برای روکم کنی پلیس هم که شده خریدمش. فروشنده خوشحال شد و پانصد تومان هم تخفیف داد. چاقو را با احتیاط روی صندلی کناریام گذاشتم و راه افتادم.
در راه همهاش به چاقوی تیزم فکر میکردم و ویرم گرفته بود تا رسیدم خانه امتحانش کنم.
به خانه که رسیدم از شانسم دیدم آسانسور خراب است و خریدهایم را باید پنج طبقه بالا ببرم. کلی به خودم فحش دادم که ده کیلو پیاز و ده کیلو سیبزمینی و سه کیلو هویج و سه تا مرغ و شش ماهی قزل و این همه میوه و گوشت و سبزی به چه دردم میخورد. لابد اگر در بازار طناب مفت میدادند میگرفتم و با آن خودم را دار میزدم!
چشم هیچکس روز بد نبیند، مجبور شدم شش بار از پارکینگ تا طبقه پنج بالا بروم تا همهی بارها را به مقصد برسانم. بعدا شوهرم گفت خوب میخواستی خراب نشدنیها مثل سیبزمینی پیاز را میگذاشتی شب که من از سرکار برگشتم میآوردم.
اتفاقا بار دومی که با چند کیسه از خریدهایم میرفتم بالا آقای همسایه سر رسید تعارف کرد که در بردنشان کمکم کند. و من که سعی در پنهان کردن خستگیام داشتم لبخندی زدم و گفتم خیلی ممنون این بارها که برایم بار نیست...
و بار سوم که بالا میآمدم کلی فحش به خودم دادم که چقدر در مورد تواناییهایم خالیمیبندم.
حالا چهطور میوهها را کیسه کیسه به نوبت در آب و مایع ضد عفونیکننده گذاشتم و بعد دانه دانه شستم و سبد ریختم و در کف آشپزخانه چیدم بماند.
تمام امیدم به وقت استفاده از چاقوی تیز و محبوب دسته قرمزم بود. که بالاخره بعد از دوساعت جان کندن وقتش رسید.
سه سینی بزرگ را بردم گذاشتم جلوی تلویزیون با چند قابلمه و تشت کوچک. و تقریبا به اندازه مساحت فرش روزنامه پهن کردم. هویج و کرفس و سبزی را یکطرفش ریختم. گوشت و مرغ و ماهی را در سینیها گذاشتم.
برای خودم کانال ماهوارهای متزو را گرفتم که موسیقی کلاسیک پخش میکرد. با لذتی وصفنشدنی چاقو را با مراسمی خاص آوردم و سینی حاوی سه مرغ را جلوی خودم کشیدم. با لبخند به یاد آوردم که مرغ فروش خواسته بود مرغ را برایم تکه کند اما لجوجانه قبول نکردم. گفتم سرتان شلوغ است به مشتریهایتان برسید. پاک کردن مرغ برای من کاری ندارد.
گفتم او نمیداند لذت تکه تکه کردن مرغ با صدای موسیقی کلاسک چه حالی دارد. میشود با هر آرشهی ویلن چاقویی بر سینهی مرغ کشید. و با صدای ویلون سل پا را از ران مرغ جدا کرد .
چاقو را مثل آرشه بر ویلنی خیالی کشیدم و خندیدم و با نگاه کردن به ساعت فهمیدم خیلی وقت تلف کردهام...
ادامه دارد...
دومین جشنواره فیلم کمدی گلآقا چنان با استقبال مردم روبهرو شد که نیم ساعت قبل از شروع مراسم تمام ۸۵۰ صندلی سالن و همینطور ۱۵۰ صندلی کمکی پر شد و تعداد زیادی از تماشاگران تا آخر مراسم در راهروهای داخل و بیرون سالن سر پا ایستادند.
در دومین جشنواره فیلم کمدی گلآقا که ۳۰ مهرماه از ساعت ۷ تا ۱۱ شب در محل اریکه ایرانیان برگزار شد، شرکت تعداد زیاد هنرمندان عرصهی سینما حاکی از جدی گرفتن این جشنواره توسط آنها بود.
پچپچههایی در سالن در مورد مراسم دیگری که روز گذشته برگزار شده بود و بیشتر صندلیهای هنرمندان خالی مانده بود درگرفته بود.
در این مراسم به هشت هنرمند برگزیده در عرصه طنز «سینی نقرهای شاغلام نشان» اهدا شد. مجری این برنامه مانند سال گذشته علیرضا خمسه بود که با نکتهسنجیهای بهموقع خود بر شور مراسم میافزود.

تئاتر کمدی «سیاهبازی» (عکس: زمانه)
اولین برنامه این جشنواره تئاتر کمدی «سیاهبازی» بود که همراه با موسیقی زنده توسط یک خانم کمانچه نواز و یک آقای دف نواز اجرا شد.
سیاهِ داستان با استفاده از ابزاری که معمولاً در برنامههای طنز کمدی تلویزیون استفاده میشود، مثل سیخ و دایره و... و حرکات موزون و مسخرهبازی سعی داشت محدودیتهای سینمای کمدی را به چالش بکشد که اگر جز اینها را اجرا کنند مورد بازخواست قرار میگیرند یا اصلاً اجازهی نمایش به آنها داده نمیشود و راجع به هر شغلی باشد آن صنف شکایت میکند.
سپس از خداداد عزیزی به خاطر آن تکگل شادیآفرینش به استرالیا که باعث شد مردم با شادی به خیابانها بریزند تقدیر شد.
با نشان فیلم این گل و همینطور شادی خیابانی، مردم سالن به وجد آمده و بارها برای خداداد کف زدند. خداداد عزیزی در مصاحبهای با مسوولین مجلهی گلآقا که در سالن پخش شد سوژهای برای کشیدن کاریکاتور از خودش ارائه داد و گفت:
میگویند من وقتی میخندم، چشمهایم کاملاً بسته میشود و این فرصت خوبیست که دزد جیبهایم را بزند. علیرضا خمسه هم گفت ژاپنیها خداداد را اینطور صدا میزنند: «تو مایی یا ما تو»

ثریا قاسمی، مریلا زارعی و پوپک صابری، هنگام اهدای جایزه به سعید پورصمیمی(عکس:زمانه)
بعد از این لحظات شادی آفرین، توزیع سینیهای نقرهای و تلویزیونهای پلاسمای ۴۲ اینچ آغاز شد: ثریا قاسمی، مریلا زارعی و پوپک صابری برای دادن جایزه به سعید پورصمیمی به خاطر یک عمر تلاش برای سینمای کمدی به روی سن فراخوانده شدند.
ثریا قاسمی از سالهای ۴۲ و ۴۳ و از خاطراتش از بازی با سعید پورصمیمی در تئاترهای حمید سندریان گفت و سپس اولین سینه نقرهای را به او تقدیم کرد.
پوپک صابری صاحب امتیاز نشریه گلآقا با اشاره به جمعیت زیاد حاضر در سالن اظهار امیدواری کرد که جشنوارهی بعدی در استادیوم ۱۰۰ هزار نفری برگزار شود که با تشویق حاضرین مواجه شد.
پس از نمایش انیمیشنی زیبا در مورد زندگی از کودکی تا زمان حال منوچهر احترامی، معلوم شد دومین سینینقرهای متعلق به کیست. رویا تیموریان، هوشنگ مرادی کرمانی و رضا کیانیان برای دادن جایزه به او به روی سن آمدند و سخنانی ایراد کردند.
رویا تیموریان گفت بچههای من با داستانهای احترامی بزرگ شدهاند و کیانیان به شوخی اضافه کرد که زمانی کتابهای منوچهر احترامی مرا بدبخت کرده بود. چون شاید روی هم تا به حال ۱۰۰ هزار بار برای بچههایم خواندهام.

رویا تیموریان، منوچهر احترامی و هوشنگ مرادی کرمانی (عکس: زمانه)
مرادیکرمانی هم به طنزی شیرین گفت: انگار امشب «شب پسرهاست» چون هم آقای پورصمیمی و هم آقای احترامی ازدواج نکردهاند.
مرتضی احمدی دقایقی با آرش اسلامی، پسر هادی اسلامی و همینطور نوهی کوچک او که هر دو با تمبک او را همراهی میکردند، ضربیخوانی کرد و شادی حاضران در سالن را صد چندان کرد.
بهخصوص که شعر معروف دکتر امینی یعنی : «صغری خانم حال شما چطوره، شوهر امسال شما چطوره» را تقریباً همه بلد بودند.

مرتضی احمدی به همراه پسر و نوهی هادی اسلامی (عکس: زمانه)
علیرضا خمسه خطاب به آقای مرادی کرمانی که گفته بود امشب شب پسرهاست گفت «شب دخترها» هم هست و چهرهی برگزیدهی بعدی را خانم مرضیه برومند (که او هم تا به حال ازدواج نکرده) معرفی کرد.
سپس گزیدهای از فیلمهای خانم برومند پخش شد که ترانههایش با همراهی حاضرین در سالن خوانده شد. مثل: خونهی مادربزرگه، مدرسه موشها، آرایشگاه زیبا، هتل و...
جالب اینکه رضا بابک، پرویز پورحسینی، سعید پورصمیمی همدورهایهای قدیم خانم مرضیه برومند برای دادن سینی نقرهای به او بهخاطر بهترین کارگردان کمدی تلویزیونی فراخوانده شدند.
کمی در مورد گذشته و سن و سالشان با هم شوخی کردند و رضا بابک برای او شعر طنزی خواند با این مضمون که اگر تو چهل، پنجاه، شصت، هفتاد ساله هم که باشی هنوز جوانی.

مرضیه برومند، رضا بابک و پرویز پورحسینی (عکس: زمانه)
جعفر والی از پیشکسوتان صحنه تئاتر به روی صحنه آمد و دقایقی صحبت کرد و با تشویق شدید حاضران مواجه شد.
چهرهی برگزیدهی بعدی اصغر فرهادی بود که جایزهی بهترین فیلمنامهنویس عرصهی طنز را از دست فاطمه معتمدآریا و فرهاد توحیدی دریافت کرد.
فاطمه معتمدآریا گفت این چنین پرشور برگزار شدن این جشنواره نشان داد که سینمای طنز باید بیش از اینها جدی گرفته شود.

فاطمه معتمدآریا، فرهاد توحیدی و علیرضا خمسه (عکس: زمانه)
گیتی صفرزاده که جشنواره آن شب با کوششهای فراوان او به ثمر رسیده بود، همراه با حمید لولایی برای دادن جایزهی بهترین بازیگر کمدی مرد عرصهی طنز که کسی نبود مگر «رضا عطاران» به روی صحنه آمدند.
رضا عطاران موقع رفتن به روی سن با کف شدید و مرتب حاضرین مواجه شد. سر خواندن رای هیات داوران بین صفرزاده و لولایی مقادیری شوخی و تعارف رد و بدل شد و آخر خود عطاران مجبور شد رای خود را بخواند و او هم در مورد سایز و مارک تلویزون ۴۲ اینچ کمی شوخی کرد.

رضا عطاران و حمید لولایی (عکس: زمانه)
جایزهی بهترین بازیگر زن کمدی سینما به «ژاله صامتی» رسید که توسط حمید جبلی به او اهدا شد. قرار بود محمد مطیع که بعد از سالها دوری به میهن برگشته هم همراه جبلی حضور داشته باشد که به علت تداخل با زمان فیلمبرداری نتوانست. جبلی گفت بازیهای خانم صامتی در فیلمهای مختلف به راستی که بهیادماندنی است.
جایزهی بهترین تهیهکننده به جمال ساداتیان که فیلم «دایره زنگی» از تولیدات اوست اهدا شد. یدالله صمدی و سیروس ابراهیمزاده رای او را به صورت نمایشی و گفتاری بهخصوص که باعث خندهی حاضرین شد، خواندند.
ساداتیان از سختیهایی که سر پخش فیلم مزبور کشیده بود صحبت کرد و اظهار امیدواری کرد شرایط ممیزی بهتر شود.

ژاله صامتی، حمید جبلی و علیرضا خمسه (عکس: زمانه)
و اما هشتمین و آخرین جایزهی گلآقایی:
داوود رشیدی بازیگر مشهور سینما و تلویزون که از هیات داوران این جشنواره بود به همراه سیروس الوند و ابوالحسن داوودی، کمال تبریزی را به عنوان بهترین کارگردان فیلمهای طنز معرفی کردند و آخرین سینی شاهغلام نشان را به او اهدا کردند.
وقتی سیروس الوند اعلام کرد که محمدرضا خاتمی در سالن حضور دارد و با حسرت گفت جای برادرش محمد خاتمی خالیست! جمعیت سالن یکپارچه برای او دست زدند.
در پایان و در بیرون سالن از میهمانان با ساندویچ سهگوش و آبمیوه و ماست و آبمعدنی پذیرایی شد و بازار گپ و گرفتن عکس و امضا گرفتن از بازیگران داغ بود.
و عکسهای بیشترتری در گالری زمانه مخصوص گلآقا...
و اگر خوشتون اومد در بالاترین بهش رأی بدین...
از بالاترین خوشتون نمیاد؟ اشکال نداره. در جای دیگری بهش لینک بدین![]()
- هنرمندان زیادی آمده بودند که اسمشان در گزارش نیامده. از آنها عکسهایی دارم که احتمالا در روزهای آینده در وبلاگ میگذارم:
پانتهآ بهرام، ملکه رنجبر، رضا فیاضی، فرزاد حسنی، داریوش مودبیان، مهتاب نصیرپور، شهره سلطانی، مریم امیر جلالی و ...