تبليغاتX
زن زمینی
 

24آذر کمدین محبوب تاتر ارحام صدر درگذشت

نمی‌دانم پنج یا شش ساله بودم که ناگهان پدرم وسط روز به خانه آمد و به مادرم گفت چمدان سفر ببندد که می‌خواهیم برویم اصفهان. شش بلیت اتوبوس لوان‌تور هم گرفته بود برای عصر. هرچه مادرم گفت من چطور در این مدت کم وسائل سفر و 4 تا بچه‌ی قد و نیم‌قد را حاضر کنم  تازه آن‌هم وسط سال تحصیلی؟(من و دوخواهرم که دوسال دوسال بینمان فاصله‌است همه دانش‌آموز بودیم)بگذار برای تابستان، پدرم زیر بار نرفت که نرفت. مرغ یک‌پا داشت. ظاهرا سورپریزی برای همه ما داشت.

اولش سفر ناخواسته و بعد سفر خاطره‌انگیز و خوبی شد. مزه‌اش هنوز زیر زبانم است و گاهی که سروقت آلبوم قدیمی می‌روم عکس‌های اصفهان را می‌بینم و لذت می‌برم. عکسی که پدرم بالای منار جنبان است و دارد منار را تکان می‌دهد و ما همه آن زیر با دهان باز نگاهش می‌کنیم و می‌ترسیم بابا از آن بالا همراه ساختمان بیفتند پایین. با آن لباس‌های یک‌شکلی که از فروشگاه  معروف میدان بهارستان خریده بودیم. عکس‌های سی‌وسه‌پل و پل خواجو کنار رودخانه زیبای زاینده رود و عکس در کنار اتوبوس لوان‌تور. عکس‌ها را می دادیم فتو بختیار میدان بهارستان بغل حمام برلیان ظاهر کند.

یادم است صبح خیلی زود رسیدیم اصفهان . بعد از گرفتن جایی که اسمش هتل بود و شبیه مسافرخانه‌های امروزی بود پدرم رفت بیرون و تا ظهر نیامد. وقتی آمد با لبخندی فاتحانه  پنج بلیت که مثل ورق‌های بازی در دستش گرفته بود به ما نشان داد. پنج بلیت تأتر کمدی ارحام صدر که از بازار سیاه خریده بود. یادم است مادرم خندید و گفت ایش... گفتم چرا اینقدر هول و ولا دارد.

ما بچه‌های شش، هشت و ده ساله هم می‌شناختیمش. شب‌هایی که در تلویزون تأتر ارحام صدر داشت- معمولا ده و یازده شب-  ما که دانش‌آموز بودیم و باید زود می‌خوابیدیم تا صبح زود بیدار شویم و بعد از دیدن کارتون فیلیکس د کت برویم مدرسه آلیانس، از صدای خنده‌ی پدر و مادر از خواب می‌پریدیم و تنها همان شب‌ها بود که اجازه داشتیم همراهشان تا 12 بیدار بمانیم و  تا برفکی شدن تلویزیون نگاه کنیم.

عصر همان‌روز رفتیم به سالن تأتر(تصور می کنم اسمش نصر بود) خیلی بزرگ بود و همینطور مردم بودند که می‌آمدند. خوشبختانه پدرم توانست جایی در ردیف دوم یا سوم جور کند. جایمان خیلی خوب بود و به سن مسلط بودیم. یادم نیست بلیت‌ها شماره صندلی داشتند یا پدرم زود جا گرفته بود.

برادر دوساله‌ام با آن موهای طلایی بور بلندش که پدرم نمی‌دانم به چه دلیل دوست داشت برای اولین بار در اصفهان کوتاهش کند، در بغل مادرم بود و جیکش در نمی‌آمد و به مردم نگاه می‌کرد.

و ما خواهرها هاج و واج حمعیت بودیم.

وقتی برنامه شروع شد. جمعیت یک‌پارچه کف می‌زند و با لهجه‌ی  اصفهانی برای ارحام صدر  پیام‌ می‌فرستادند. مسئولین برنامه به زور مردم را ساکت کردند و تاتر شروع شد.

همه‌ما محو تماشا بودیم. داستان درست یادم نیست. فقط یادم است ارحام صدر نقش نوکر را بازی می‌کرد و برای ارباب و زن ارباب شیرین زبانی میکرد و گاهی با متلک‌هایش عصبانی‌شان می‌کرد.

هر جمله‌ای که می‌گفت جمعیت از خنده ریسه می‌رفت. آن‌موقع به نظرم آمد مردان اصفهانی بسیار بلند می‌خندند و خیره می‌شدم به دهان‌هایی که تا حد ممکن موقع خندیدن باز می‌مانند و تا ته حلقشان معلوم بود. و صدای خنده‌ی جیغ‌مانند زنانی که وقتی ارحام صدر حرف ناموسی می‌زد  گوشم را پر می‌کرد و ما ذوق می‌کردیم که پدر و مادرم آن‌قدر شادند. و ما هم به هر جمله‌اش می‌خندیدیم و گاهی محو تماشای  لباس‌های زنگی و زربافت و شاهانه‌ی ارباب و زنش و به شلوار گشاد مشکی و پیراهن جلو بسته گشاد ارحاام صدر که پارچه‌ای شبیه لنگ دورش بسته بود می‌شدیم. برادر کوچکم با اختلاف فاز بعد از خنده ما غش غش می خندید.

چقدر مردم دوستش داشتند و مردم اصفهان چقدر خوشبخت بودند. خیلی سخت است این همه سال بر قلوب مردم یک شهر و یک کشور حکومت کنی و هرگز پایت را کج نگذاری که محبوبیتت بشکند و ارحام صدر با آن اسم تک و دوست‌داشتنی‌اش این‌چنین بود.

 

25 آذر پروفسور میر شمسی پدر واکسن ایران درگذشت

من در سال‌های 68 و 69 در سرم‌سازی رازی کار می‌کردم. پروفسور حسین میرشمسی آن زمان 72 ساله بود. با آنکه بازنشسته بود زودتر از همه سرکار می‌آمد و دیرتر از همه می‌رفت. همه دوستش داشتند. بارها شد که منی که زنی جوان و تازه کار بودم با او در مقابل دری قرار می‌گرفتیم و من  دررا برایش باز می‌کردم و او امکان نداشت زودتر از من وارد شود.  خیلی خجالت زده می‌شدم.

دکتر میرشمسی سرم‌سازی را خانه‌ی خودش می‌دانست و تا آنجایی که می‌توانست از تبعیض و بی‌عدالتی نسبت به تک‌تک کارمندان و حتی کارگران روز‌مزد جلوگیری می‌کرد. بسیار می‌شد که کارگر اخراجی بعد از شکایت کردن به او- با اینکه خیلی کار داشت- دوباره به سرکار خود برمی‌گشت.

می‌گویند دکتر با اینکه 92 ساله شده بود باز هم می‌آمد به سرم‌سازی سر می‌زد. گرچه روزهای آخر دیگر نمی‌توانست مسافت‌های طولانی بین بخش‌های مختلف سرم‌سازی را پیاده طی کند و با ماشین می‌رفت اما هیچ‌وقت از یاری و حل مشکلات  موسسه‌ای که از سال 1320 در آن کار کرده بود غافل نشد. یادش گرامی باد.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 4:2 توسط زن زمینی |

 

هر تکه‌ای که از مرغ جدا می‌کردم بدنم می‌لرزید. با چاقوهای قبلی عادت کرده بودم دوسه بار بر گوشت بکشم تا کامل بریده شود اما چاقوی دسته‌قرمز، فرت، به یک‌باره مثل آب‌خوردن می‌برید. پیش خودم گفتم زنانی که موقع عصبانیت ناغافل شوهرانشان را می‌کشند لابد در حال کار کردن با همچین چاقویی بوده‌اند. یک ضربه‌ی کوچک بر سینه شوهر کافی بود تا پوست و گوشت و استخوان دنده و قلب و ریه را در جا  بشکافد. از فکر خودم ترسیدم.


باید سعی کنم  موقعی که شوهرم خانه است این چاقو دم دستم نباشد و جای مطمئنی قائمش کنم. شاید هم برعکس... از کجا معلوم وقتی دعوایمان شد او چاقو را از دستم نکشد و با یک‌ضربه ناکارم کند.
در حالی‌که با یک فشار کوچک بازوی مرغ را از سینه جدا می‌کردم ، خنده‌ام گرفت. چه فکرها به سرم می‌آید امروز... ما انسان‌های عاقل و بالغی هستیم. آن‌هایی‌که آدم می‌کشند حتما یک چیزیشان می‌شود. اما نه، بیچاره‌ها لابد شوهرشان را دوست داشتند و فقط برای شوخی ضربه‌ای کوچک خواسته‌اند بزنند. بهتر است اصلا موقع کار چاقویی کندتر بردارم.
یاد آن مرد می‌افتم که سر بچه‌اش را با چاقو گوش تا گوش برید. چند وقت پیش هم زنی که نوزادش را نمی‌خواست همین کار را با او  کرد. گریه‌ام می‌گیرد...
متوجه می‌شم که این فکرها در اثر عوض شدن مود قطعه‌ی موسیقی کلاسیک است که دارد پخش می‌شود. خیلی هیجانی و ترسناک شده. کانال را عوض می‌کنم می‌گذارم روی پی‌ام‌سی. اقلا آهنگ‌های شاد پخش  می‌کند و آدم روحیه‌اش عوض می‌شود.

 دارد یکی از کلیپ‌های شهره را پخش می‌کند. به نظرم می‌آید برای چندمین بار در طی این سال‌ها تیپش عوض شده . نمی‌دانم گونه‌هایش را دوباره عمل کرده یا لب‌ها و یا ابروهایش را...  در عین حال می‌آیم غضروف بین پا و ران مرغ را ببرم. اِ... چرا سخت بریده می‌شود. نگاهم را به طرف پای مرغ برمی‌گردانم. با تعجب می‌بینم روی تخته گوشت  و سینی خون راه افتاده.
 ناگهان سوزشی در انگشت اشاره دست چپم حس می‌کنم می‌آیم بیرونش بیاورم می‌بینم  بند اول انگشتم را همراه با غضروف مرغ بریده‌ام. می‌ترسم جدا شود. اول مرغ را کاملا کنار می‌کشم.بریدگی خیلی عمیق است. به نظرم حتما باید بخیه بخورد. نمی‌دانم زخم به این عمیقی را با چه ببندم.  دست راستم را  زیر بند انگشت اشاره دست چپم را می‌گیرم و آن را کمی بلند می‌کنم. خون همه جا می‌ریزد. روی سینی. روی روزنامه‌های پهن شده روی فرش و هنوز شهره دارد می‌خواند... چند دستمال کاغذی از روی میز کناری برمی‌دارم و به انگشتم می‌بندم. به سرعت همه‌شان قرمز می‌شوند. همانطور که انگشتم را بین کف دست راستم پیچیده‌ام می‌روم سراغ قفسه داروها. بتادین و گاز و باند را می‌قاپم و به سمت دستشویی می‌دوم. خون به همه جای خانه می‌پاشد.


توی روشویی یک عالمه بتادین روی انگشتم می‌ریزم و بعد سعی می‌کنم گوشت‌ و پوست را محکم  به روی هم بیاورم و اول یک گاز و بعد یک عالمه باند می‌پیچم.  وسط باند فوری قرمز می‌شود.
از رو نمی‌روم. می‌روم یک دستکش جراحی دستم می‌کنم و می‌آیم سراغ سینی‌ها.
اول مرغ‌ها را برمی‌دارم . تکه‌مرغ‌های خونی‌ را دور می‌ریزم و بقیه را در کاسه‌ای می‌‌گذارم زیر شیر آب آشپزخانه. کمی نمک می‌ریزم و می‌گذارم بماند برای ضد عفونی شدن. چاقو را هم خوب می‌شویم.
دستم چپم درد می‌کند. اما لذت کار با چاقوی تیز دوباره وسوسه‌ام کرده. این‌دفعه باید بیشتر مواظب باشم. بادمجانی برمی‌دارم و  می‌گذارم کف دست چپم تا پوستش را بگیرم. بدون استفاده از انگشت اشاره کار چقدر سخت است. همانطور که چاقو را را روی پوست پادمجان می کشم چاقو یک‌راست بعد از بریدن یک لایه نازک پوست می‌رود در کف دستم می‌نشیند. دستکش را پاره کرده و خطی طولانی روی کف دستم ایجاد می‌کند. دوباره خون شره می‌کند. می دوم در دستشویی که هنوز گاز و پتادین آنجاست. خوشبختانه این‌یکی بریدگی به عمیقی قبلی نیست. اما بشتر می‌ترساندم. خدای من، اگر  زده بود عصب دستم را قطع کرده بود چه می‌کردم؟
در دلم به هر چه صاحب کارخانه‌ی چاقوسازی، چاقو فروش، پلیس، خواننده بود فحش می‌دادم  و بیشتر از همه به شهره و دکتر جراحش.


حالا با این همه مرغ و ماهی و سبزیجات چکار باید می‌کردم؟
شوهرم اهل کمک هست ولی این همه را امکان ندارد دست بزند...بارها موقع خرید سر این‌که چرا اینقدر زیاد می‌خرم جر و بحثمان شده. حالا که بیشتر از همیشه خریده‌ام.
تلفن زنگ می‌زند دوستم است. اصلا یادم نبود امروز قرار استخر داریم. نگاهم می‌رود  روی پانسمان دستم که هر چه باند رویش می‌پیچم باز قرمز می شود. به او می‌گویم که دستم بریده و نمی‌توانم بیایم. می‌گوید او هم حوصله تنها رفتن را ندارد. فردا  کارگر دارد. می‌نشیند وسائل تمیزکاری فردا را آماده کند.
 دوباره در دلم  به جد و آباد چاقوساز و چاقو فروش و شهره و جراحش درود می‌فرستم که چرا برای مدتی از استخر رفتن محرومم کردند.
قرص مسکنی می‌خورم و می‌روم می‌خوابم.


شوهرم که شب می‌آید با دیدن این همه مواد غذایی ِپاک نکرده تعجب می‌کند. با پیش‌کشیدن مسئله بریدن دست و کمی چاشنی مظلوم‌نمایی و تمارض فرصت غر زدن و عصبانیت را از او می‌گیرم.
هر چه اصرار می‌کند برویم درمانگاه قبول نمی‌کنم. دستم این‌همه جای زخم دارد بخیه هم به آن‌ها اضافه شود می‌شود عین دست چاقو‌کش‌های حرفه‌ای.
چاقوی دسته قرمز ترسناکم را که بدجور به صاحبش قدرت قاتل شدن می‌داد  شسته و  قائم کرده‌‌ام. شوهرم هر کاری می‌کند نشانش نمی‌دهم. خنده‌اش می‌گیرد. به شوخی می‌گوید نترس هنوز بگویی نگویی دوستت دارم. من هم به شوخی می‌گویم از خودم می‌ترسم.

فردا به همان دوستم که دیروز با او قرار استخر داشتیم زنگ می‌زنم. می‌گوید  کارگری که این روزها هفته‌ای یک‌بار به خاطر دست‌دردش برای کار خانه می‌آید هنوز نیامده و نگرانش است. می‌گویم اگر نیامد خوشحال می‌شوم بیایی خانه‌مان.
یک‌ساعت بعد صدای زنگ آپارتمان به گوشم می‌رسد. دوستم است. ناراحت است. می‌گوید کارگرش زنگ زده که صبح زود پلیس در خانه‌شان را زده تا بیاید جسد یک دختر بچه را که سرش را با چاقو گوش تا گوش بریده‌اند و انداخته‌اند روبه‌روی خانه‌شان شناسایی کند. بعد از دیدن جسد سر و بدنِ جدای دخترک حالش بد شده و می‌گوید چند روزی نمی‌تواند سر کار برود. می‌گوید او که جسد را ندیده حالش بد شده چه برسد به کارگر بیچاره که جسد روبه‌روی خانه‌شان افتاده.
مو بر تنم راست می‌شود. با نگرانی به پانسمان دستم نگاه می‌کنم .یاد چاقوی تیز دسته قرمزم می‌افتم.
همین‌طور بی‌هوا می‌پرسم خانه‌شان کجاست؟ می‌گوید حسن‌آباد. درست روبه‌روی بازار میوه. جسد هم ظاهرا  دیشب نصف شب در پارکینگ انداخته‌اند...

چاقوی تیز دسته قرمز- قسمت اول

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 16:18 توسط زن زمینی |