درنگ نمیکنند. همینکه مترو راه میافتد، میروند جلو رو به مسافرین میایستند، متاعشان را بالا میگیرند و مشخصاتش را با آب و تاب تعریف میکنند.

ـ خانومها، شال دارم پشمی. گرم و نرم. تو این هوای سرد میچسبه. همه رنگ و همه مدل.
و در حالی که یکی از شالهایش را سرش میکند ادامه میدهد:
ـ نگاه کن، همه جاتو میپوشونه. نمیذاره سرما بخوری. فقط سه هزار تومن.
کمی جلوتر یکی دیگر دارد سوتینهایش را تبلیغ میکند.
ـ کرست ببر، همه مدل همه رنگ، برای هر سایز سینه، کوچکِ دخترونه تا شماره ۱۰۰. کِش پهن و کش باریک. شورت ببر، شورتهای چینی و ایرانی. گندار و نخی. از ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ تومن.
همینطور که دارد حرف میزند یکی یکی از ساکش بیرون میآورد و نشان میدهد. یاد مهماندارهای هواپیما میافتم که وسط راه میآیند همینطور وسط میایستند و یادمان میدهند که وقتی لازم شد چطور ماسک اکسیژن را بزنیم و جلیقه را از کجای صندلی بیرون بیاوریم.

اما مهماندارهای ترگل ورگل و خندان کجا و این زنان خسته و گاهی خجالتزده کجا. دو دختر جوان و خوشپوش از واگن بغلی وارد واگن ما میشوند، تا میآیند میایستند تا تبلیغات دیگرخانمهای فروشنده تمام شود، بعد شروع به معرفی کالاهای خود میکنند.
بهشان نمیآید فروشنده باشند. هر دو ماسک پارچهای زدهاند. ظاهراً برای آلودگی هوا اما من احساس میکنم نمیخواهند شناخته شوند.
بغل دستیام میگوید هر دو دانشجویاند و برای خرج تحصیلشان کار میکنند. موچین، گل سر، تل، سایه چشم و خرده ریز آرایشی میفروشند.
هر فروشنده سراغ خانمهایی میرود که صدایشان زدهاند. معمولاً یکی از جوانترها صندلیاش را برای فروشنده خالی میکند و بعد کالاها دست به دست میچرخد.
دختر جوانی به شوخی میگوید: من از کجا بفهمم این سوتین اندازهمه یا نه. میشه پرو کنم؟ خانم فروشنده میگوید: تورو خدا کار دستمون نده دختر. اینجا دوربین هست. تازه روسریتم بکش رو سرت.
دختر میگوید: اینجا واگن زنونهست. کی میتونه با دوربین اینجا رو بپاد. خانم دیگری میگوید: از این خواهران زینت لابد.
خانم فروشنده، چهار چشمی مواظب اجناسش است که کدامشان دست کیست. سوتین مشکی دست خانم چادری که بالای سرش ایستاده و سفید خال خال دست دختر شیطان. شورت صورتی دست خانم ردیف روبهرو و شورت گنی دست خانم چاق کناری. دستی دراز میشود.
ـ یک شورت گنی به من بدید. فروشنده میگوید: بگذار تکلیف اینها که دست مردمه روشن بشه بعد. و به بقیه تذکر میدهد که در انتخاب عجله کنند.
خانم شال فروش به خاطر سوز سردی که در هوا هست کلی فروش میکند. خانمها روسری خودشان را برمیدارند و شال را سرشان میکنند و گاهی میایستند و نشان بقیه هم میدهند و نظرشان را میخواهند.
ـ خانمها ببینید این رنگش بهم میاد؟ یکی از آن وسط داد میزند که رنگ بنفشش بیشتر بهت میاد. فروشنده رنگ بنفش ندارد. یکی دیگر میگوید: همین سبزه خیلی بهت میاد. مخصوصاً که رنگ چشات عسلیه.
زن شال سبز را انتخاب میکند. و شروع به چانه زدن میکند. میگوید: همین شال میدون انقلاب هم سه هزار تومنه باید شما ارزونتر بدی.
فروشنده میگوید: خُب در عوض راحت سرجات نشستی و بدون اینکه کرایه ماشین بدی داری خرید میکنی. زن مجاب میشود و سه هزار تومن از کیفش درمیآورد و به او میدهد.
بغل دستی من سرش را بین دو دست میگیرد. ـ سرم رفت. از وقتی این فروشندهها واگن زنونه رو قرق کردن شده عین حموم زنونه. دیگه آسایش نداریم. اگه شب نبود مردونه هم خلوت بود ترجیح میدادم برم اونجا.
میگویم: اینها هم به فکر یه لقمه نونن. ظاهراً خانمها هم بدشون نمیاد خریدی بکنند. دیگری میگوید: بَده عزت نفس دارن و به جای فاحشگی چندر غاز با فروشندگی در میارن؟
و دیگری میگوید: از گدایی هم بهتره. میگویم: فروشندگی با گدایی قابل مقایسه نیست اصلاً.

مهرانگیز علیپور، فروشنده در مترو
رفتنی دو لاین باید عوض کنم و موقع برگشتن هم همینطور. و هر بار با کنجکاوی سوار واگن زنانه میشوم. خریدی هم میکنم و موفق میشوم با دو نفرشان مصاحبه کنم.
میشود خودتان را معرفی کنید و بگویید از کی و به چه علت این کار را شروع کردید؟
بچه که بودم از اوایل دی ذوقزده منتظر تلفن زندایی مسیحیام میشدم تا ما را هم مثل بقیه فامیل - فارغ از هر دین و مذهبی که داشتند - به جشن کریسمس مفصلی که هر ساله در منزلش برگزار میکرد، دعوت کند.
درخت کاج بزرگی که زندایی لیلیانم تزئین میکرد، به نظر من، زیباترین درخت نوئل در دنیا بود. ما بچهها ساعتها به ریسهها، حبابها، عروسکها و ستارهها و بقیه وسایل زینتی برقبرقی و رنگارنگی که از درخت آویزان بود، خیره میماندیم و همیشه لیلیان مهربان اجازه میداد به همهشان دست بزنیم.
بعد از آن، نوبت به خوردن خوراکیهای خوشمزهای میرسید که با دیسهای بزرگ دست به دست میگشت و بهمان تعارف میشد و بعد تا صبح رقص بود و پایکوبی.
در سراسر مهمانی، این درخت کاج بزرگ و درخشان و رنگارنگ مرکز توجه همهمان بود. کسی نبود که با آن عکس نگیرد. در حالتهای مختلف، تکی و دوتایی و خانوادگی...
آن زمانها مسیحیها و ارامنه، به جز در خانههایشان، در ویترین مغازههایشان هم درخت کاج کوچک تزئین شدهای میگذاشتند. زندایی من سالها بعد به کشور خودش فرانسه برگشت.
دلتنگی من برای زنداییام چارهای نداشت، اما دلتنگیام برای دیدن دوباره درخت کریسمس از نزدیک دیری نپایید. هر سال که میگذرد تعداد ایرانیان مسلمانی که از یک ماه مانده به عید کریسمس، درخت کاج میخرند و تزئینش میکنند و گوشهی خانهها و مغازههایشان میگذارند، بیشتر میشود.

غروب جمعه، ششم دی امسال گذارم به پاساژ مهستان کرج افتاد. از همان بدو ورود، ازدحام و همهمهی مردم توجهم را جلب کرد. برایم عجیب بود که تا سه خیابان آن طرفتر هیچ جای پارکی پیدا نکرده بودیم.

فکر کردم باید خبری باشد. اصلاً یاد کریسمس نبودم. اگر هم بودم، به عقلم نمیرسید که به شلوغی پاساژ ربطش بدهم. وارد که شدیم، دو درخت تزئین شدهی کاج بزرگی را در میدانگاه جلوی مغازهی گلفروشی پاساژ دیدیم که مردم دورش جمع شدهاند و هر کس سعی میکند دیگران را کنار بزند و با خانوادهاش با آن عکس بگیرد.
خانوادههای مذهبی که مرد ریشو و زن چادری باشد، در میانشان زیاد بود. مثل عکسهایی میشد که با حرم در عکاسیهای شهر مشهد میگیرند.
صدای موسیقی تندی در پاساژ پیچیده بود و فضای شادی به وجود آورده بود. صدای قهقهه مردم میآمد و بچههای زیادی دور درخت میرقصیدند و سعی میکردند دستشان را به گویهای شیشهای رنگارنگ و عروسکها برسانند.
مغازهها مملو از مردم به خصوص زوجهای جوانی بود که برای همدیگر کادو میخریدند. قلبهای قرمز مخملی
و گویهای بابانوئل و گوزنهایش که تکانش میدادی برفی میشد زیاد فروش داشت. بعضی از مغازههای پوشاک و کفش و کیف به این مناسبت حراج گذاشته بودند.
پشت ویترین تعداد زیادی از مغازهها - از لباسفروشی گرفته تا مبلمان و لوستر فروشی - درخت کاج کریسمس قرار داشت. برایم جالب بود و دوست داشتم با چند تایشان صحبت کنم و علت این کارشان را بپرسم.
اما به قدری سرشان شلوغ بود که مطمئن بودم مزاحم کسب و کارشان میشدم. در ضمن با آن موسیقی بلندی که از بلندگوهای پاساژ پخش میشد، صدا به صدا نمیرسید. متأسفانه نه دوربین همراه داشتم و نه موبایل.
چند ساعتی در پاساژ چرخیدیم، خرید کردیم و در کافهاش چیزی خوردیم. حدود ساعت نُه، نُه و نیم بود که حین بیرون آمدن از پاساژ صداهایی مثل صدای تیراندازی شنیدیم.
با رنگارنگ شدن آسمان و بیرون دویدن مردم به بیرون متوجه شدیم که دارند ترقه و فشفشه میزنند. به خصوص بچهها آسمان را نگاه میکردند و از ذوق به بالا و پایین میپریدند.
دستشان درد نکند شب شادی را برای ما ساختند. اما در شهر کرج که زرتشتی زیاد دارد، اما مسیحی و کلیمی نه (چون کلیسا و کنیسه ندارد) برگزاری چنین جشنی کمی عجیب و البته جالب به نظر نمیرسد؟
دلم طاقت نمیآورد. روز بعد دوباره به آنجا میروم. با دوربین و موبایل (برای ضبط صدا) البته. باید بدانم چرا خیلی از جشنهای باستانی خودمان را فراموش کردهایم اما کریسمس این قدر محبوب شده است.
وارد پاساژ که میشوم، فکر میکنم حتماً از شلوغی روز قبل چیزی مانده است. اما برعکس دیشب خیلی خلوت است. از موسیقی هم خبری نیست. مردی که جلوی مغازهاش آن دو درخت کاج زیبا را برپا کرده بود، مشغول جمعآوری تزئینات و خود درخت بود.

رفتم جلو و گفتم: دارید جمعشان میکنید؟ چه زود من تازه دوربین آورده بودم ازشان عکس بگیرم.
گفت: کجا بودی؟ این درختها یک ماه اینجا بودند. اما دیگر نمیشود. محرم نزدیک است و گناه دارد. اگر میخواهی از این درخت برقی تا خاموشش نکردهام، عکس بگیر. میگویم: میگیرم، اما آن کاجهای سبز بلند چیز دیگری بودند.
از او اجازه میخواهم مصاحبهی کوتاهی با او داشته باشم. با خوشرویی میپذیرد و مرا به داخل مغازهی گلفروشیاش میبرد.
چند سال است کریسمسها درخت تزئینشده جلوی مغازهات میگذاری و میگذاری همه با آن عکس بگیرند؟
۱۵ سال در تهران این کار را میکردم؛ در کرج برای اولین بار است. استقبال در اینجا خیلی عالی است. البته در تهران هم خیلی خوب است. اما دست زیاد است.
شما که مسیحی نیستید، برای چه این روز را جشن میگیرید؟
درست است مسلمانم، اما هر واقعهای که بتواند دل مردم را شاد کند برای من محترم است. از شادی آنها من هم شاد میشوم.
هر سال از یک ماه مانده به روز کریسمس درختهایم را برپا میکنم. مردم همه دیگر مرا میشناسند و با دوربین برای عکس گرفتن میآیند. معمولاً تا آخر دی و گاهی تا عید نوروز میگذارم باشند. اما امسال محرم زود میرسد و باید جمعشان کنم.
این کارتان از نظر مادی هم برایتان سودآور است؟
صد البته. گرچه بعد معنوی جشن گرفتن کریسمس برای من مهمتر از بعد مادیاش است، ولی از نظر مادی هم خیلی برایم خوب است.
حتماً خیلیها هم از شما درخت میخرند.
بله، در این یک ماه حدوداً روزی ۱۵-۱۰ درخت بزرگ و ۴۰-۳۰ درخت کوچک فروختهام. تزئینات هم تا دلت بخواهد؛ از انواع و اقسامش.
یعنی این تعداد از مردم ایران درخت کریسمس در خانه برپا میکنند؟
خیلی زیاد. خیلی از فامیلهای خودم هم کریسمسها در خانهشان درخت میگذارند. به نظرشان مراسم قشنگی است. به نظر خودم هم این رسم خیلی زیباست. هم درختش و هم تزئیناتش.
تازه من که تنها مغازهی درخت نوئلفروشی نیستم. در کرج همه گلفروشیها در این روزها خیلی فروش دارند.
میتوانم قیمت درختهایتان را بدانم؟
چرا که نه. درختهای بزرگ ۱۰۰ تا ۱۴۰ هزار تومان و درختهای کوچک از ۱۱ هزار تومان داریم که گلدانی هستند تا ۴۰-۳۰ هزار تومان با پایه. قیمتها بستگی به جنس و رنگ و بزرگیشان دارد.
احساس باهوشی کردم و پرسیدم انگار بعضیهایشان مصنوعی هستند.
با اجازهتان همهشان مصنوعیاند. در سالهای اخیر، فقط درخت مصنوعی میآورم. صرف نمیکند بروم با هزار دلهره درخت کاج که معمولاً به صورت قاچاق از باغها بریده میشود بخرم. تازه برای مشتری هم نوع پلاستیکیاش به صرفهتر است. میتوانند چندین سال از آن استفاده کنند.
درختهایتان کجایی هستند؟ ساخت داخلاند؟
همه را از چین وارد میکنیم. ارزانتر درمیآید.

از او تشکر میکنم و به سراغ مغازهی دیگری میروم که پشت ویترینش درخت نوئل زیبایی هست. فروشنده اینطور خودش را معرفی میکند: سید مهدی قریشی هستم و پوشاک زنانه میفروشم.
میشود بپرسم چرا در ویترین مغازهتان درخت کاج گذاشتهاید؟
برای احترام به هموطنان مسیحی و ارمنی که خیلی دوستشان دارم. شنیدهام خیلی از آنها عید نوروز ما هفتسین میچینند و به عید دیدنی میروند. چرا ما روز کریسمس آنها را جشن نگیریم.
دوست ارمنی یا مسیحی هم دارید؟
نه، متأسفانه، هیچکدامشان را از نزدیک نمیشناسم. اما دورا دور بهشان ارادت دارم و برایشان احترام زیادی قائلم.
چه چیز مراسم کریسمس برایتان جالب است؟
معلوم است، درختش! من عاشق درخت کاجم. همیشه سبز و تر و تازه است. در حیاط خانهمان هم چند کاج و سرو کاشتهایم.
داخل خانهتان هم درخت تزئین شده میگذارید؟
بله! هر سال. وقتی مجرد بودم در خانهی پدر و مادرم و حالا هم که ازدواج کردهام با همسرم از یک ماه و نیم قبل از روز کریسمس درخت میخریم و تزئینش میکنیم و گوشهی سالن پذیرایی میگذاریم.
آیا فکر نمیکنید دیدن ماهواره و اینترنت باعث گسترده شدن بیشتر این مراسم در ایران شده است؟
ما اصلاً ماهواره نداریم؛ نه در خانهی پدرم و نه خودم. پدر و مادرم افرادی شدیداً مذهبی هستند. ما از خانوادهی شهیدیم. مادرم چادری است؛ ولی او بیشتر از من عاشق درخت کریسمس است.
نمیدانم، شاید یکی از علتهایش این باشد که ما سید هستیم و عاشق رنگ سبز.
آیا گذاشتن درخت کریسمس در ویترین باعث فروش بیشترتان هم میشود؟
بله، خیلی زیاد. درخت کاج جوری است که آدمها را به سمت خودش میکِشد. بعد چشم مردم به بلوزها و بقیه لباسها میافتد و تمایل بیشتری برای خرید نشان میدهند.
پس با یک تیر چند نشان میزنید.
(میخندد) بله دیگر ...

فروشگاه بعدی که پشت ویترینش درخت کاج تزئینشدهی کوچکی گذاشته، لباس کودک میفروشد. دیروز که از آن رد میشدم، دیدم بچهها با پدر و مادرشان پشتش صف کشیدهاند.
دختر جوان فروشنده میگوید: این درخت را صاحب فروشگاه گذاشته، فلسفهاش را نمیدانم چه بوده؛ اما در فروش لباس بچه واقعاً تأثیر زیادی دارد.
خودت هم درخت کاج کریسمس را دوست داری؟
بله، خیلی زیاد. آدم وقتی نگاهش میکند شاد میشود. نمیدانم از رنگ سبز درخت است یا از تزئینات قرمز و رنگارنگش یا از ستارهی بالایش. خیلی دوستش دارم.
شما هم در خانه درخت کریسمس برپا میکنید؟
نه، ولی چند تا از دوستانم هستند که این کار را میکنند و شب کریسمس جشن هم میگیرند.

دو خواهر و برادر آن بیرون ایستادهاند و غرق تماشای درخت کاج هستند و میخندند. از آنها میپرسم دوستش دارید؟ هر دو چشمهایشان برق میزند و میگویند: «بله، خیلی زیاد.»
مادرشان میگوید خیلی از دوستانم درخت کریسمس گذاشتهاند. بیشتر برای شادی بچههایشان. من هم دوست دارم. با دلخوری همسرش را نشان میدهد: «اما شوهرم چندان رغبتی ندارد.»
از پدر بچهها میپرسم چرا دوست ندارید؟
دوست ندارم دیگر. شاید چون رسم خود ما نیست.
از بچهها با درخت عکسی میگیرم و با آنها و دختر فروشنده خداحافظی میکنم. در راه به این فکر میکنم که جشن کریسمس رسماً وارد اعیاد ایرانیان شده است؟