تبليغاتX
زن زمینی
 به قول مادرم٬ بدی عمر اینه که هر چی بالاتر می‌ره مرگ  اونایی که دوستشون داری رو بیشتر  می‌بینی.

با چشمات می‌بینی دیگران مریض می‌شن، پیر می‌شن. اما مرگ اونا رو نمی‌تونی باور کنی. چون فکر می‌کنی همیشه باید زنده باشن.

سالها بود که  یه تشکر حسابی به دکتر احمد سیادتی بدهکار بودم و هی به عقب می‌نداختمش...امروز... فردا... هفته‌ی بعد...

دقیقا صبح روزی که در رسانه‌ها خبر درگذشت دکتر سیادتی رو دادن، داشتم فکر می‌کردم دیگه همین هفته یه دسته‌گل می‌خرم می‌رم دیدنش. بخصوص که در تلویزیون  دیده بودم که صورت تپلو و گِردش خیلی لاغر شده و احتمال می‌دادم بیمار شده باشه.. گفتم امشب  به محض رسیدن به خونه  زنگ می‌زنم و دیگه قرارشو می‌گذارم و به پسرم هم خبر می‌دم حتما خودشو از دانشگاهش برسونه اونجا.

بعد از باز کردن در آپارتمان، انگار که مجبور باشم، ساک‌ سنگین خرید به دست، اول رفتم تلویزیون رو روشن کردم... و درست همون لحظه مجری داشت خبر  درگذشتشو می‌خوند .

ساک‌های  خرید از دستم رها شد و  میوه‌ها و بقیه خریدها روی فرش ولو شدن و بی‌اختیار یکی زدم توی سرم.

- دکتر احمد سیادتی نباید بمیره. اون هنوز خیلی‌ها رو باید معالجه کنه...

 و اشکام بی‌اختیار روی صورتم می‌ریخت.

چند ساعت بعد پسرم زنگ زد.

- مامان خبرو شنیدی؟ اتفاقا امروز داشتم فکر می‌کردم  چرا ما نمی‌ریم  دیدن دکتر احمد سیادتی. خیلی دلم می‌خواست دوباره ببینمش و صورت ماهشو با اون پاگوشی‌های چکمه‌ایش می‌بوسیدم.

پسرم با اینکه دکتر سیادتی رو خیلی  دوست داشت و تا برنامه‌ی تلویزیونیش شروع می‌شد می‌دوید و مشغول نگاه کردن و گوش کردن به حرفاش می‌شد تا حالا اینجوری در موردن دیدن دوباره‌ش حرف نزده بود. همیشه فکر می‌کردم شاید اگه جلوش چیزی بگم یاد بیماری زمان کودکیش بیفته و ناراحت بشه.

یادم میاد پسرم ده‌سالش بود. در منزل مادرم در خیابان ولی‌عصر تهران براش تولد کوجکی گرفته بودیم. پسرم  برعکس همیشه اصلا سرحال و با نشاط نبود. رنگش پریده بود و حوصله جشن و شادی و حتی فوت کردن شمع روی کیکش رو نداشت. شب همونجا خوابیدیم.

صبح که رفتم به اتاقش بیدارش کنم، دیدم صورتش از شدت تب  سرخ سرخه.

روی شکمش هم لکه‌های قرمزی دیده می‌شد. شبیه مخملک.

فوری  اورو به نزدیک‌ترین درمانگاه بردیم. دکتر اونجا تشخیص واضحی نداد. فقط چند آمپول پنی‌سیلین و چند قرص استامینوفن براش نوشت. گفت با اینا حتما خوب می‌شه. اولین آمپول را براش زدیم و دوباره بردیمش به خونه مامان.  با استامینوفن هیچ تبش پایین نیومد. نه قرصش و نه قطره‌ش.

 هر چی هم سرشویه و پاشویه و شکم‌شویه می‌کردیم هیچ تأثیری نداشت و همه‌ش بالای چهل درجه تب داشت .

 عصر بردیمش پیش دکتر نسبتا معروفی . او گفت به احتمال زیاد مخملکه. پنی‌سیلین نوع دیگه‌ای براش نوشت و تأکید کرد تحت هیچ شرایطی بهش آسپیرین ندیم و فقط هر چهار ساعت یک قرص استامینوفن.

نسبتا خیالمون راحت شد و رفتیم کرج.

دو روز صبر کردیم. سومین آمپول پنی‌سیلین رو هم زده بود و هر چهار ساعت  یک قرص استامینوفن، اما ساعت به ساعت حالش بدتر می‌شد. به سختی از تختخواب پا می‌شد یا غذا می‌خورد. حال من هم به تبع او بدتر.

بردیمش پیش خانم دکتری که همیشه بچه‌ها رو پیشش می‌بردیم.

بعد از بیشتر از نیم‌ساعت معاینه حس کردیم چیزی نمی‌داند. گفت پسرتونو ببرین پیش استاد سابقم آقای دکتر .... او هم بعد از کلی معاینه یک نوع تب روده‌ای تشخیص داد و تمام داروهایش را عوض کرد. او هم تأکید کرد مبادا به او آسپیرین بدهیم که بیماری‌اش صددرصد ویروسی‌ست.

یک هفته گذشت. بدن پسرم خشک خشک شده بود و مفصلاش به سختی حرکت می‌کرد. در این مدت یک بار دیگر پیش  خانم دکتری که قدیم  دکتر خانوادگی‌مون بود بردیم و همانطور پیش یکی از فامیل‌های دورمون که در مهرشهر مطب داشت. اونها هم به ویروسی بودن بیماری تأکید داشتن و نخوردن آسپیرین. و تجویز داروهای مختلف.

حالش تغییری که نکرد هیچ ، دیگر به سختی راه می‌رفت.

متاسفانه مُنشی ِ دکتر ابوالحسن فرهودی پزشک حاذق کرج×  و پزشک زمان کودکی شوهرم (او هم از شاگردان دکتر قریب بود و تقریبا در سطح دکتر سیادتی)- حتی با دیدن وضع پسرم و اشک‌ها و التماس‌های من- به هیچ‌وجه حاضر نشد به ما نوبت بدهد - و نگذاشت خودمان دکتر رو برای چند ثانیه ببینیم. ناامید از مطبش برگشتیم(به قکرم نرسید می‌تونم  برم طبقه بالا مطب همسرش دکتر فرنگیس معتمدی و ماجرای بیماری پسرم و رفتار منشی دکتر فرهودی رو بگم)         

 تمام بدن پسرم پر شده بود از بثورات قرمز. و تبش هیچ از 40 یا 41 پایین‌تر نمی‌آمد.  من صبح تا شب گریه می‌کردم. فکرم هیچ کار نمی‌کرد. همسرم به یادم آورد که دایی‌خودم هم پزشک است. به او زنگ زدم . گفت فوری ببریم پیشش. با حال نذار بردیمش...

او و پسرخاله‌ام که فوق تخصص خون کودکان بود هم نتونستند چیز  زیادی بفهمن.  چند دکتر دیگر  که پسرخاله‌ام معرفی کرد هم  همین‌طور...

دکترها انواع و اقسام آمپول‌ها و قرص‌ها رو روی او امتحان کرده بودن. در یک ماه خانواده‌ی کوچیک ما به هم ریخت. چند تیکه رخت و لباس جمع کردیم رفتیم خونه‌ی مامانم.  پسرم که نمی‌تونست مدرسه بره. همه‌ش گریه من بود و بهت پسر کوچک چهار ساله‌م که چرا برادرش دیگه باهاش حرف نمی‌زنه و بازی نمی‌کنه و عین یه تیکه گوشت افتاده تو رختخواب. شوهرم هم بین محل کار و خونه و دکتر و داروخانه سرگردون.  دایی‌ام هر روز میومد سر می‌زد و ناراحت وضع ما بودم . دیگه همه فکر می‌کردن پسرم داره از بین می ره. خودم یه بار  ناخواسته صدای پدرم رو شنیدم که با برادرم در امریکا تلفنی صحبت می‌کرد که به خواهرت دلداری بده پسرمش داره می‌میره. در این مدت بیش از بیست پزشک پسرم رو دیده بودن . و حتی یک روز تبش از چهل یک و با دوش آب ولرم گرفتن از چهل پایین‌تر نیومده بود.

 هیچکدوم هم بیمارستان رو توصیه نمی‌کردن. عقل خودم هم نمی‌رسید ببرمش. آدم تو اون حالت انگار مغزش قفل می‌کنه.

   یک روز دایی‌ام زنگ زد و گفت یه دکتر پیداکردم که  تشخیصش حرف نداره. هر چی اون بگه باید قبول کنی(یعنی منظورش این بود حتی اگه گفت  کار پسرت تمومه دیگه باید بپذیری) گفت نصف شب برات وقت گرفتم. من اون موقع اسم دکتر احمد سیادتی رو نشنیده بودم. گفت دکتر سیادتی گفته آخرای شب بیا. ساعت 11 شب با دایی‌ام رفتیم  به مطبش در میدون آرژانتین... من در تموم این مدت  تو اتاق انتظار حالت غش داشتم و بی اختیار اشک از چشمام جاری بود. سعی می‌کردم هق هق نکنم تا مزاحم دیگران نباشم.

ساعت یک نصف شب بود که نوبت به ما رسید.. فکر کنم آخرین نفر بودیم. زیر بغل‌های پسرم را گرفتیم و کشون کشون بردیمش داخل مطبش... از قضا دکتر زهره مرتضوی همسر دکتر سیادتی هم اونجا بود. هنوز وارد نشده دکتر و خانمش  با دیدن من هر دو با هم گفتن: این که حالش که از حال پسرش بدتره! و خانم دکتر فوری اومد به من کمک کرد  که بشینم روی صندلی و داییم هم پسرمو خوابوند روی تخت.

به محض اینکه دکتر به صورت و وضع و حال پسرم نگاه کرد بدون معاینه  و با اطمینان گفت:

بـــــــلـــــه! آرترید روماتوئیده... و شروع کرد به معاینه. درجه گذاشتن  و فشار خون گرفتن و دیدن بثورات روی بدنش که حالا دیگه همه جاشو پوشونده بود.

من کاملا ناامید بودم و فکر می‌کردم این بیماری که دکتر سیادتی می‌گه چیزیه شبیه به رماتیسم  و حتما یه سری قرص و آمپول هم این می‌ده و تأثیر نمی‌کنه. همینطور بی‌صدا  اشک می‌ریختم. خانم دکتر با چشم‌هایی غم‌زده نگاهم می‌کرد.

دکتر سیادتی  در حال معاینه با حوصله  از داییم ‌می‌پرسید که تا به حال چه اقداماتی برای بیمار انجام شده و هر بار داییم اسم داروهایی که پزشکای دیگه تجویز کرده بودن می‌گفت، او هیچ  عکس‌العمل بدی نشون نمی‌داد. فقط می‌گفت این که اشتباه بوده... خوب دکتر بعدی بهش چی داد؟

به من گفت: عزیزم هیچ ناراحت نباش. قول می‌دم پسرتو خوب کنم. هر چی دارو تا به حال گرفتی(فکر کنم  یه ده کیلویی داروی اضافی مونده بود رو دستم این مدت) بنداز دور و فقط آسپیرین بخر... فقط همین.

با گریه و نگرانی و ناباوری گفتم: اما آقای دکتر ، تموم دکترها گفتن که آسپیرین براش سمه.

 با چهره‌ای خندان و مهربون  گفت اگه به من اعتماد داری حرفمو گوش بده.  داییم رو به من لبی گزید که یعنی اعتراض نکنم و خانم دکتر هم لبخند اطمینان بخشی بهم زد. اشکامو پاک کردم گفتم چشم! هر چی شما بگین.

 گفت آفرین دخترم.

انقدر ضعیف شده بودم و حواسم پرت بود که آقای دکتر سیادتی چند بار برام تکرار کرد تا فهمیدم پسرم چه‌جوری و به چه تعداد در روز باید آسپیرین‌ها رو مصرف کنه. کی بخوره و روکش‌دارشو  از کجا بخرم و بدم بخوره تا معده‌ش خون‌ریزی نکنه. چند روز اول روزی شش‌هفت آسپیرین و هفته بعد یکی کم کنه و هفته بعد نصفی و....

و اگه معده‌ش خونریزی کرد در کدوم بیمارستان بره بستری شه و هر ماه آزمایش خون بده، اونم فقط آزمایشگاه روبه‌روی پارک ساعی کوچه‌ی آبشار... تا 9 ماه و هر ماه آزمایش رو ببریم پیشش و او نسخه برای خریدن آسپیرین جدید بنویسه.

 بعدش کلی نشست منو نصیحت کرد که خودتو چرا داری از بین می‌بری و  قول داد اگر تا آخر آذر پسرت خوب خوب نشد هر چی می‌خوای بیا بگو...

هر چه اصرار کردیم پول ویزیت از ما نگرفت . منشیش هم اون‌وقت شب رفته بود که به او بدهیم. گفت از همکار  امکان نداره ویزیت بگیریم.(برای همین از دفعه‌ی بعد داییمو با خودمون نبردیم)

بعضی از  پزشکایی که پسرمو پیششون برده بودم برای کنجکاوی تلفن خونه‌ی مامانو گرفته بودن. گاهی زنگ می‌زدن ببینن وضع پسرم چطوره و آیا بالاخره معلوم شد بیماریش چیه؟ زنده‌ست یا... هر کدومشون شنید پسرم باید روزی هفت آسپیرین بزرگسال در یک روز بخوره شوکه شد. ولی داییم و پسرخاله‌م تشویقم کردن حتما مو به مو به دستورات دکتر سیادتی گوش کنم.

با اینکه بهبودی بعد از 9 ماه خیلی به نظرم طولانی میومد عزممو جزم کردم که  امیدوار باشم و دستوراتش دکتر سیادتی رو مو به مو اجرا کنم. به سوراخ‌های کبود و متعدد آمپول روی هر دو طرف باسن پسرم  که چشمم می‌افتاد جگرم کباب می‌شد. چه پنی‌سیلین‌ها و آمپول‌های بی‌خود و با دوز بالا که در این یک ماه براش  زدن(و گاهی خودم به تجویز پزشکان متعدد زدم) و تأثیر نداشت. چه قرص‌ها و شربت‌های بی‌خودی که مرتب به حلقش می‌ریختیم و چه شیاف‌هایی که  به زور به او می‌چپوندیم. و حتی سرم‌هایی که به رگ دستش وصل می‌کردیم...

یک هفته نشد که با آسپیرین تب پسرم قطع شد و دیگه می‌تونست بیاد جلوی تلویزیون  و پشت میز غذا بنشینه. سه هفته بعد هم تونست بره مدرسه و یک‌ماه نشد که شد عین قبلش... البته تا 9 ماه بعد  آسپیرین‌ها ادامه داشت تا اینکه رسیده بود به روزی نصف آسپیرین. آخرین آزمایشش رو که گرفتیم  با دسته گل بردیمش پیش آقای دکتر. من از شنیدن  نتیجه‌ی آزمایش  و قطع دارو خوشحال بودم و همه‌ش می‌خندیدم  و از خوشحالی ما آقای دکتر شاد بود و گفت دیدی گفتم ...

دکتر احمد سیادتی فرشته نجات پسرم شد.

از اون به بعد هر کس رو می‌دیدیم که فرزندش بیماری نا شناخته‌ای داره می‌فرستادیمش پیش دکتر سیادتی و هیچوقت نشد  کسی بی‌نتیجه برگرده.

سریال دکتر قریب رو که نگاه می‌کردم فهمیدم دکتر سیادتی از نسل چه پزشک‌های بوده و چرا اینقدر با وجدان و  انسان‌دوسته. پزشکان این دوره با تمام احترامی که برای همه‌شون قائلم، رفتارشون خیلی فرق می‌کنه...

× البته از مرحوم دکتر ابوالحسن فرهودی(متخصص کودکان) و همسر شون دکتر فرنگیس معتمدی( متخصص پوست و مو) هم  خاطرات خوبی دارم که بعدا می‌نویسم.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 4:0 توسط زن زمینی |

یزید این چه کاری بود کردی!

نو آوری در پشت نویسی ماشین در ایام سوگواری امام حسین

(عکاسش نمی‌دونم کیه)

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 3:56 توسط زن زمینی |