اون روز تا حاضر شدم برم پیادهروی، دم در دیدم شوهرم از سرکار اومد. گفت وایسا منم باهات بیام. گفتم تو خستهای و منم میخوام خیلی راه برم.
با نگرانی گفت ولی خیابونا خیلی خلوته، اذیتت نکنن. خندیدم و گفتم دیگه کی با من کار داره!! تازه، نگران نباش، سعی میکنم ماشینو ببرم وسط شهر پارک کنم و تو خیابون اصلی پیادهروی کنم. خوبه؟ خیالش کمی راحت شد و اومد تو خونه و من درو بستم و رفتم بیرون.
هوا بینهایت دلپذیر بود. نسیم خنک به صورتم میخورد و کیف میکردم. بیاختیار نفس عمیق میکشیدم. احساس میکردم هوا پر از اکسیژنه. اکسیژنی که آدمو مست میکنه.
تو خیابون اصلی، شرایط از هر نظر خوب بود، تکوتوک مغازهها باز بودن، و تعداد کمی از مردم، بیشتر به صورت خانواده، مشغول خرید بودن. نه اونقدر شلوغ بود که نشه بدون تنه زدن و تنه خوردن راه رفت و نه اونقدر خلوت که آدم احساس تنهایی و ترس کنه.
با خیال راحت تند تند راه میرفتم و شاید لبخندی هم بر لب داشتم، که ناگهان احساس کردم کسی مثل سایه منو تعقیب میکنه.
امیدوار بودم اشتباه کرده باشم. جلوی اولین مغازه ایستادم. او هم ایستاد. نگاهش کردم، مردی حدودا سی یا سیو پنج ساله بود. گوشی موبایلش رو روی گوشش گرفته بود و میگفت عزیزم هر کدومو پسندیدی بگو برات بخرم. گفتم حتما با من نبوده و دچار سوءتفاهم شدهام و راه افتادم. اما مرد باز هم تعقیبم کرد. به بهانهی خرید وارد چند مغازه و فروشگاه شدم. حتی رفتم چند جا لباس پرو کردم.
اما وقتی برمیگشتم میدیدم منتظر ایستاده. و باز هم با گوشی موبایل روی گوشش میآمد جلو و نزدیک گوشم عین وز وز مگس میگفت اینقدر سرم ندوون جیگر، هر جا بری دنبالت میام. نازتو خریدارم.
اینها رو حتی جلوی خانوادههایی که جلوی ویترین وایساده بودن میگفت.
اعصابم خرد شده بود. اگر چیزی میگفتم، لابد میگفت با تو نبودم و داشتم با تلفن حرف میزدم. قدمهامو تند کردم، کند کردم. رفتم اونور خیابون، همه جا گوشی به دست دنبالم میومد. بالاخره فکری به نظرم رسید. فروشگاهی میشناختم که یک در هم در خیابان پشتی داشت. از این در رفتم و از در پشت فرار کردم.
بالاخره از دستش راحت شدم.
سعی کردم دیگه در صورتم احساس لذت از هوا و پیادهروی مشهود نباشه. خود همین مزاحمت اخمی رو پیشونیم نشونده بود.
حدود سه چهار کیلومتری همینطور رفتم. گاهگاهی متلکی چیزی میشنیدم که نسبت به تعقیب کردن بازم بهتر بود. تموم خانمهای ایرانی فکر کنم به متلکهای گذری عادت کرده باشن.
بعد به پارکی رسیدم و دورش زدم و برگشتم. موقع برگشتن احساس شادی و نشاط داشت به من برمیگشت که باز احساس کردم کسی تعقیبم میکنه. کمکم صدای وزوزش هم به گوشم رسید. از شکل اندامم میگفت. من به جایش خجالت کشیدم. جلوی ویترین یک مغازهی کفشفروشی وایسادم. عکسش در شیشه ویترین درست پشت سرم معلوم بود. جوانی حدودا بیست، بیستویکیدوساله به نظر میومد. قدمهامو تند کردم. اونم تند کرد. وارد مغازهی کفش فروشی دیگری شدم و چند کفش امتحان کردم. شاید میفهمید من از نظر سنی به دردش نمیخورم و دست برمیداشت. آنقدر پررو بود که وارد مغازه شد و درست بالای سرم ایستاد. کفشها را با ناراحتی پس دادم و راه افتادم. فکر کنم کارمندان کفشفروشی متوجه شدند مزاحمم شده.
پسر پشت سرم میومد و مرتب قربون صدقهم میرفت. خیلی عصبانی شده بودم و به صورت عصبی میدویدم. دیدم بچه پررو درست کنارم داره میدوه. رفتم اونور خیابون، اومد، رفتم یه خیابون دیگه، اومد. ایستادم نگاهش کردم، خواستم یک سیلی بهش بزنم، آنقدر قیافهی مظلوم و معصومی داشت که دلم سوخت. چند بار گفتم لطفا مزاحم نشو! خجالت بکش! اما دست بردار نبود. اومدم از جلوی پلیس رد بشم، شونه به شونهم اومد. خواستم به پلیس بگم که این مزاحممه، گفتم نکنه پلیس منو محکوم کنه و بگه چرا بدون شوهرت اومدی بیرون. از یه لحاظ هم دوست نداشتم برای پسری به سن اون سوءسابقه درست کنم.
اما اونور چهارراه دیگه حقیقتا طاقتم طاق شد. وایسادم و بیاختیار داد زدم: مرتیکه، خجالت نمیکشی! تو همسن پسر من هستی. چرا یک ساعته موی دماغم شدی؟ اعصابمو به هم ریختی و...
جلوی چند عابر آقا که با نیشهای باز جمع شده بودند، با پررویی گفت برای اینکه سینههای خوشگلی داری، دوست دارم تا دنیا دنیاست وایسم و سینههاتو تماشا کنم؟ و حرفهای دیگری شبیه به این...
دلم میخواست با مشت محکم بکوبم تو سرش. با فریاد گفتم، چرا شما آقایون فکر میکنید اگه زنی تنها بیاد تو خیابون حتما باید دنبالش راه بیفتید؟
چرا شما آزادید هر وقت خواستید بیایید تو خیابون قدم بزنید، خرید کنید، اما یا خانم اگه تنها بیاد فکر میکنید حتما چیزیش میشه؟ و باید حتما مزاحمش بشید. اونم من که جای مادرت هستم.
گفتم پسرجان، دیدی که دلم نیومد بدمت دست پلیس، اما آیا وقتی میگید گشت ارشاد بده، خودتون رعایت میکنید؟
عابرها که تعدادشون بیشتر شده بود و اولش قضیه رو جدی نگرفته بودن، با شنیدن اسم گشت ارشاد، یکهو ورق برگشت و شروع کردن به نصیحت کردن پسره. اولش کمی شاخ و شونه کشید که آزادم هر کاری بکنم و ازین خانم خوشم اومده. اما بقیه حسابی نشوندنش سرجاش... وقتی راه افتادم برم. هنوز داشتند بحث میکردند.
با اعصابی خراب برگشتم خونه.
شوهرم پرسید پیادهروی خوش گذشت؟ کسی مزاحمت نشد؟
خیلی سعی کردم اخم نکنم. گفتم خوب بود و به بهانهای به اتاق خواب رفتم و کمی به حال خودم و بقیه خانمها اشک ریختم تا حالم کمی جا اومد.
چند روز بعد در میدون فردوسی کاری داشتم، بارون شدیدی میبارید، به طرف میدون انقلاب پیاده میرفتم که متوجه مردی حدود سیساله شدم که با کتوشلوار سایهبه سایهم میومد و هی متلک میگفت. من سعی میکردم از زیر سایهبونهای مغازهها برم که کمتر خیس بشم. اما اون عین موش آبکشیده درست زیر بارون میومد. آب از هفتبندش آب میچکید. تا میدون انقلاب سعی کردم خودشو ندیده و حرفاش رو نشنیده بگیرم. ولی مگه میشد. آدم ظاهرا آرومه اما تو دلش از عصبانیت انگار داره منفجر میشه.
به ظرف جمالزاده تقریبا دویدم و اونم دنبالم اومد. تو جمالزاده اونقدر میدوید که نفهمید من سوار ماشین کرج شدم. و از من جلو افتاد. چند متر بعد یه کمی دنبالم گشت و خیلی پررو اومد نشست تو ماشین. خوشبختانه من جلو نشسته بودم . اون رفت عقب نشست. و چون راننده با چتر بیرون وایساده بود و مسافر صدا میکرد تونست کلی حرف مفت(از نظر خودش حرف محبت آمیز) بهم بزنه ولی من جوابشو ندادم. انگار گوشم اصلا نمیشنوه. تا ماشین پر شد.
وقتی به اتوبان رسیدیم به شوهرم زنگ زدم که اونم از سر کارش راه بیفته تا با هم برسیم به ایستگاه کرج. مرتیکه شنید. اما پیاده که نشد هیچی، وقتی نگاهم به آینه افتاد دیدم داره برام بوس میفرسته.
گفتم یه حسابی ازت برسم که مرغای هوا برات گریه کنن.
ایستگاه کرج که رسیدم دیدم خوشبختانه شوهرم جلوی ماشینش وایساده. هنوز بارون شدیدا میبارید. مرد مزاحم پررو پررو دنبالم راه افتاد و متلک میگفت. حالا احمق در تماس چندباره با شوهرم تو راه میدونست میاد دنبالم. شوهرم از دور متوجه شد. تا بهش رسیدم گفتم این آقا از میدون فردوسی تا اینجا دنبالم راه افتاده. شوهرم عین عقاب پرید بگیردش، مرد مزاحم یهو راهشو کج کرد و پرید تو خیابون جلوی ماشینا. نزدیک بود تصادف کنه . ماشینه ترمزش کشیده شد اما بالاخره گرفت و اون تونست جون سالم به در ببره تا به نحو احسن و صحت و سلامت کامل قادر باشه مزاحم زنهای دیگه بشه.
------
یادمه سه چهار سال پیش که با همسرم رفتیم دبی، دوسه روز اول -که همه جا با هم بودیم ـ دیدم هیچ مردی نگاهم نمیکنه و به غیر از دست درازی دوسه آقای فروشنده به بهانهی دادن جنس یا گرفتن پول، هیچ موردی از متلک و نگاه هیزانه در خیابوناش ندیدم. حتی در ساحل دریاش که مایو پوشیده بودم هیچکس نگاهم نکرد.
اونقدر احساس امنیت میکردم که روز آخری که شبش پرواز داشتیم ولی من هنوز خریدهام رو نکرده بودم و همسرم هم میخواست لوازم فنی برای خودش بخره، بهش پیشنهاد دادم هر کدوممون دنبال خریدهای خودش بره و دوسه ساعت قبل از پرواز جلوی هتل بیاییم برای برداشتن ساکهامون. همسرم قبول کرد.
تاکسی گرفتم و آدرس یک فروشگاه مشهور رو دادم. راننده پاکستانی اونقدر منو در خیابونا الکی چرخوند که هم کرایه رو زیاد کنه و هم از خودش حرف بزنه. آخرش هم در اثر اعتراض من یه جای بیخود که اصلا ربطی به اون فروشگاه نداشت پیادهم کرد و چرت و پرتی گفت و رفت.
یه تاکسی دیگه سوار شدم. شکر خدا اینیکی که سودانی بود منو یه راست برد به همون فروشگاه و گفت رانندهی قبلی اصلا یه مسیر دیگه شما رو آورده. میتونستید شمارهشو بردارید و بدینش دست شرطه. شرطه گواهینامهشو باطل میکرد و دیپورتش میکرد به کشور خودش.
در فروشگاه چرخ رو برداشتم و شروع کردم به خرید. بیشتر سوغاتیهای خوب رو از همون فروشگاه خریدم. چرخ تقریبا پر شده بود که دیدم مرد عرب قد بلند و درشت هیکل و شکم گندهای با لپهای سرخ و سفید با لباس و سربند عربی هی از پشت قفسهها برام دالی میکنه و میخنده. ندیده گرفتم. پیش خودم گفتم اینجا که ایران نیست بهش بگم مرتیکه مزاحم نشو و...
اینقدر هم ماشالله دختر خوشگل و سکسی تو این کشور هست که دیگه کی به من با این سن و سال و هیکل با اضافه وزن نگاه میکنه.
اما زهی خیال باطل. مردک ولکن نبود. توی قسمت حوله و لحاف که کمی خلوت بود، یکراست اومد طرفم و اومد یه موبایل بذاره تو دستم که دستمو کشیدم و موبایله افتاد زمین. برداشتش و دوباره به سمتم گرفت. به انگلیسی گفتم فکر کنم منو با یکی اشتباه گرفتید. در حالیکه صداش از شدت شهوت میلرزید به فارسی جواب داد: من زن ایرانی خیلی دوز داشت(دوست)... گفتم شما غلط کردید دوز داشت. من شوهر دارم. اشتباه گرفتید! و چرخو روندم به یه سمتی دیگه.
فکر کردم الان دمشو میذاره رو کولش و میره. اما نه، باهام اومد و به زور چرخ دستیمو از دستم درآورد و گفت: من حزاب (حساب)کرد، زن ایرانی دوز داشت مرد عرب براش حزاب کرد! با لحن مسخره داد زدم، بیخود، من دوز نداشت!
اما مگه مردک ول میکرد. تازه شروع کرد با همون فارسی مسخرهش حرفای سکسی زدن... با عجله به سمت صندوق راه افتادم و با صدای بلند گفتم الان شرطه خبر میکنم. فهمیده بودم از شرطه(پلیس) خیلی میترسن. یهو غیبش زد.
تاریک شده بود. با خریدهام اومدم منتظر تاکسی وایسادم. بر خلاف همیشه هیچ تاکسی در اون حوالی نبود، بعد از حدود نیم ساعت ماشین سفیدی جلوی پام ایستاد و مرد راننده با لباس عربی به فارسی گفت. خانم بفرمایید، میرید هتل .... (اسم هتلی که دراونجا اقامت داشتیم آورد) با خوشحالی گفتم بله. راستش نمیدونم چرا به صورت احمقانهای فکر کردم شوهرم تاکسی فرستاده برام. اومد کمک کرد بارهامو در صندوق عقب جا داد. در جلو رو باز کرد ولی من عقب نشستم. به محض اینکه راه افتاد فهمیدم تاکسی نیست. شروع کرد از زنهای ایرانی تعریف کردن. من هیچی نگفتم و خدا خدا میکردم زودتر برسیم. میدونستم راه زیادی تا هتل نداریم.
عین بلبل فارسی حرف میزد و میگفت چند شرکت داره و وضع مالیش خیلی خوبه. چقدر ساختمون و ویلا در کجا و کجای دبی داره و.... زانوی پای چپش رو به صورت خیلی بدی تا نزدیک پنجرهی در سمت چپ تکیه داده بود و لنگش را باز گذاشته بود. که شاید مثلا بگه ماشینم دنده اتوماتیکه یا چیز دیگری...
سرشو برگردوند و پرسید شما دبی رو دوست داری؟ دوست داری با یکی از شیخهای دبی ازدواج کنی و برای همیشه یک زندگی خوب داشته باشی؟ هر چی اومدم حرفو عوض کنم که چقدر خوب فارسی حرف میزنید و... با جوابی کوتاه که شرکای ایرانی دارم سرو تهشو هم میآورد و دوباره سوالی مثل سوال بالا میکرد. میدونستم راه رو هی داره دور میزنه و اصلا به مقصد هتل مورد نظر نمیره. نمیدونستم اشتباهمو چهطوری جبران کنم.
ناگهان فکری به نظرم رسید. بهش گفتم از دبی خیلی خوشم اومده .کشور واقعا قشنگی دارید. من خبرنگارم. اومدم از وضع کشورتون و بخصوص وضع زنهای ساکن اینجا گزارشی تهیه کنم. برام جالب بود که تا وقتی با شوهرم تو کشورتون میگشتم هیچکس نگاهم هم نمیکرد. مخصوصا از شوهرم خواستم اجازه بده یهچند ساعت تنها باشم تا برخورد مردان دبی رو با زنان تنها ببینم. فکر میکنم اینجا محیطش برای خانوما خیلی امن باشه. موبایلمو از کیفم درآوردم و با گفتن یه با اجازهی مختصر، در حالیکه سرش رو عقب گرفته بود، عکسی ازش گرفتم و پرسیدم، اجازه میدید صداتونو هم ضبط کنم؟ یهو برخوردش عوض شد، لنگشو جمع و جور کرد و گفت خواهش میکنم.
یه عالمه سوالهای الکی پرسیدم که خانمهاتون(آخه گفته بود سه زن داره) چقدر آزادن برن این ور و اون ور. چه طوری لباس میپوشن؟ شما بهشون میگید نقاب روی صورت بزنن و فقط چشاشون معلوم باشه یا به میل خودشون اینطوری میپوشن؟ شما موافقید خانوما رانندگی کنن و از این جور سوالات.
عین بچهی آدم به سوالهام جواب میداد. سعی میکرد مرد روشنفکری به نظر بیاد میگفت من کاری ندارم زن ها و دخترام چادر و نقاب نپوشن و رانندگی کنن اما خودشون دوست ندارن.
وقتی ازش پرسیدم چرا نمیرسیم هتل، گفت اجازه میدید بریم شرکت از محصولاتمون به عنوان یادگاری بهتون چند تایی بدم. گفتم وای نه خیلی دیرم شده و ساعتمو نگاه کردم و گفتم الان ممکنه شوهرم از نگرانی به شرطه زنگ زده باشه. بعد از کمی اصرار که زود میریم زود برمیگردیم ، با انکارهای تند من ، منو برد جلوی هتل پیاده کرد. اما باز کم نیاورد، کارتش رو داد و گفت امشب هتل رو پس بدید و با شوهرتون بیایید خونهی ما(خواستم بپرسم خونهی کدوم همسرتون، که خودش گفت خونههای جدای زیادی داره). گفتم امشب داریم میریم ایران. کلی خواهش کرد دفعهی دیگه حتما از قبل بهش زنگ بزنم و هتل نگیرم. کارتشو یادگاری نگه داشتم. و تا ماهها روم نشد به شوهرم بگم اون روز تو دبی چی کشیدم.
(لینک در بالاترین)
"منوچهر احترامی: نگو یه دسته گل"
1- تأثیر حسنی در زندگی دوران جنگ ما:
پسر اول من در زمان جنگ به دنیا آمد. کودکیاش پر بود از مارشنظامی و آژیر قرمز و شیرخوردنهای نیمه کاره و دویدن به طرف زیرزمین و فشرده شدن در آغوش من و منتظر ماندن برای شنیدن آژیر سفید و مهمانهای جورواجور فرار کرده از بمباران تهران که با ترسهایشان میآمدند ... شنیدن زخمی شدن و شهادت همسایهها و آشنایان... رفتن به صف ارزاق کوپنی و ساعتها منتظر ماندن در بغل من.
نه تنها او ، که همهی کودکان هم نسلش همین وضع را داشتند...
آنوقتها نه ماهوارهای بود ، نه سیدی غیر مجازی و نه اینترنتی. اگر هم بود شاید نمیشد به طرفش رفت ، بیگانه در خاکمان بود و باید بیرون میراندیمش. تنها دلخوشی بچههای آن زمان دیدن کارتون در تلویزیون و شنیدن قصههای قدیمی بود.
تا اینکه روزی از بغل روزنامه فروشی محل که رد میشدیم پسرم دستش را به طرف کتابهای کودکانی که روی میز چیده شده بود دراز کرد. و به طرف کتاب کم صفحهای که عکس پسری رویش کشیده بودند.کتاب را نمیشناختم و سعی کردم سوقش بدهم به طرف کتاب قصههای معروف. اما مرغ یکپا داشت و او که هنوز نمیتوانست درست حرف بزند همان کتاب را قاپید و سفت در بغلش گرفت. در آن روزهای دستتنگی قیمت آن کتاب خیلی ارزان بود و توانستم بخرمش.
در آن روزها کتاب"حسنی نگو یه دسته گل" شادی را به خانهی ما آورد. . شاید اغراق نباشد بگویم هزاران بار آن کتاب را خواندیم و همهمان از حفظ شده بودیمش.
حدود نصف زمان نوارهایی که از شیرینزبانیهای کودکی پسرم ضبط کردیم موقع خواندن شعرهای این کتاب بوده. (پسر دومم که شش سال و نیم بعد از اولی به دنیا آمد هم همینطور.) زمانی که به "یورتمه" میگفت "یومپه" و به "اصلاح" میگفت"اسکالون"
-سرِتو میخوای اِسکالون بکنی؟
هر چه میگفتم:
- نه عزیزم، بگو " اصلاح کنی."
-اسکالون بکنی!
و با انگشت کوچکش صورت کثیف حسنی نقاشی شده را در کتاب نشانم میداد و میگفت : اَه،اَه، اَه...
یواش یواش از خواندن شعر گذشت و سه تایی(من و همسر و پسرم) تاترش را اجرا میکردیم. پسرمان حسنی میشد و من و شوهرم به نوبت یا جوجه و الاغ و مرغ و غاز، فلفلی و قلقلی و... میشدیم.
من نویسندهی این کتاب را شخصی به نام پورنگ میشناختم و کتابهای دیگر او را خریدم. "خروس نگو یه ساعت، بزرگ و پر ابهت" و" خرس و کوزهی عسل" و " دزده با مرغ فلفلی"، "حسنی ما یه بره داشت" که البته به جز آخری با جملهی معروف" باباش بهش نیگا میکرد ،دود چپق هوا میکرد. ننهش میگفت:ننه حسنی ماشالله چش نخوری ایشالله"، هیچکدام مثل "حسنی نگو یه دسته گل" نشد.
همیشه دلم میخواست "پورنگ" - یا همانطور که سالها بعد در روزنامهها خواندم" منوچهر احترامی"- را از نزدیک ببینم و به خاطر سالها شادی که به خانهی ما آورد از او تشکر کنم.
2- نشست جشنواره فیلم کمدی گل آقا:
حدود یک سال و نیم پیش احترامی را در نشستی بعد از اولین جشنواره فیلم کمدی گلآقا دیدم. رفته بودم گزارشی برای را برای سایتی که برایش کار میکردم، بنویسم.
. علیرغم تبلیغات در خود جشنواره و در شبکهی دوم تلویزیون، ساعت دو موعد جلسه رسیده بود و به غیر از مسئولین گلآقا، من و دختری جوان کسی در سالن نبود. منوچهر احترامی که به عنوان سخنران دعوت داشت سومین نفری بود که آمد. با اینکه دید سالن خالیست، از ما دو نفر معذرت خواست که 5 دقیقه دیر کرده و رفت در ردیف جلو درست جلوی من نشست. علیرضا خمسه هم چهارمین نفر بود که آمد. او هم به عنوان سخنران دعوت داشت. خمسه کمی نشست و با ما شوخی کرد و باهم کمی در مورد بدقولی ایرانیها غیبت کردیم و گفت تا مردم جمع شوند من از فرصت استفاده کنم و بروم دفتر وزیر، ببینم میتوانم برای هنرمندان کوپن بنزین بگیرم یا نه و رفت. و البته ساعت سه(باز هم قبل از خیلیاز مدعوین) برگشت.
اما احترامی خونسرد نشسته بود و گاهی برمیگشت با من حرف میزد.. یاد حرف پزشکی افتادم که زمانی منشیاش بودم که بیمارگونه اصرار داشت وقتی به مطب میرسد، اتاق انتظار را مملو از مریض ببیند، چون اعتقاد داشت این مریض است که باید منتظر دکتر بماند نه دکتر منتظر مریض! به شوخی این را به او گفتم، خندید و با نگاهی شوخ از پشت عینک ما دو را نگاه کرد و گفت: گاهی حرف زدن برای دو نفر شنونده مشتاق از صد نفر شنونده بیحوصله بهتر است ،به اصطلاح " یکی مرد جنگی به از صد سوار”. شما دو تا هم ماشالله کم از مرد جنگی ندارید. من و آن دختر جوان خندیدیم، چون هر دو زن بودیم.
. مردم یکی یکی و سلانه سلانه انگار به مهمانی میآمدند و با او و با هم گرم میگرفتند . ساعت یک ربعی از سه گذشته بود که نشست شروع شد.
بیشتر صحبتهای او را در گزارشم نوشتهام.
همانجا برای کلاسهای طنز گلآقا اسم نوشتم. قرار شد که خبرم کنند.
3- کلاس طنز:
تیرماه سال 87 کلاسهای طنز گلآقا شروع شد. درس "شناخت طنز"مان با منوچهر احترامی بود. خیلی دوستش داشتم. هم شعرهای کودکانش را هم طنزهایش را که در مجله گلآقا با اسامی "الف.اینکاره" و "م. پسرخاله" و "پورنگ" و... مینوشت.
اما فکر میکردم خالق حسنی چه چیزهایی میتواند به ما یاد بدهد؟ همان جلسه اول متوجه شدم احترامی اطلاعات زیادی در زمینهی ادبیات فولکلور، و طنز دارد و مهمتر از آدمیست بینهایت انسان، باوجدان و مهربان.
من خیلی چیزها از او یاد گرفتم. هم در زمینهی نوشتن طنز، هم شیوه ی زندگی و هم مرام انسانیت.
الف- وقت شناس بود:
از وقتشناسیاش بگویم . معمولا زودتر از همه شاگردان میرسید. به طوری که من فکر میکردم منزلش حتما حوالی میدان آرژانتین است. اما بعدا فهمیدم در شرق تهران یعنی نیروی هوایی زندگی میکند.
ب- تشویق به مطالعه :
بچهها را مدام به خواندن و خواندن تشویق میکرد. میگفت حتما گلستان سعدی را چند بار بخوانید، غزلیات حافظ، عُبید، دهخدا و...
بیشتر شعرهای شعرا و نثر نویسندههای قدیمی را از حفظ بود. بخصوص سعدی و فردوسی، جلسهای نبود که به مناسبت بحثهای متفاوت کلاس، شعری از شاهنامهی فردوسی یا قصهای از گلستان سعدی برایمان نخواند.
ج- به تحقیق بسیار اهمیت میداد:
برای هر جلسه میگفت در مورد کلمهای تحقیق کنیم. طنز ، هزل ، هجو ، مطایبه ، کمدی ، فکاهه و ...
تیپ و کاراکتر، نقیضه و نظیره و مقامه نویسی ، کلیشه ، شطحیات، تراژدی، کمدی، لحن و لهجه و...
یکبار من نشستم حدود 50 صفحه در مورد طنز و هزل و هجو و... از اینترنت مطلب درآوردم و همه را پرینت گرفتم و بردم سر کلاس. هر کدام از بچهها فوقش یکی دو صفحه مطلب درآورده بودند. پیش خودم خجالت کشیدم و وقتی نوبتم شد نخواندم. پرسید چرا. گفتم خیلی زیاد است. وقت کلاس را میگیرم، هم درمورد نوشتههای معاصر است هم قدیم. گفت قدیمیها را همه بخوان! از هزل در نوشتههای مولوی شروع کردم ، تا سنایی و انوری و عبید زاکانی و سعدی، اوحدی و خاقانی و ناصرخسرو و جامی و منجیک ترمذی و... تا رسیدم به ایرج میرزا. هر شعری میخواندم استاد بلد بود و مصرع دوم شعر را میخواند، شاعرانش را به خوبی میشناخت. حتی میدانست دایی سعدی که بوده( قطبالدین شیرازی) و چه شعرهایی میگفته و چه ماجراهایی بر او گذشته. از روی نوشته خواندم که هزل نویسی از قرن نهم هجری شروع شده. گفت درستش قرن پنجم است. میگفتم اینرا یک آدم معروف نوشته. گفت خوب اشتباه تایپی است تو درستش کن.
ومثلا میپرسید تهکم را در پرینتهایت با چه "ه"ای نوشته مثلا میگفتم با "ح" میگفت درستش کن. با ح معنیاش کامل عوض میشود. و با یکی از شاگردان که طلبه بود راجع به ریشه این لغت کلی بحث میکرد.
در مورد هر اصطلاح که به طنز مربوط بود آنقدر داستان و لطیفه و مثال بلد بود که معنیاش برای همهمان به خوبی جا میافتاد .
د- به انسانها احترام میگذاشت:
همان روز اول به ما گفت: هرگز معایب جسمی مردم را مسخره و به اعتقادات آنها بیاحترامی نکنید. اما تا میتوانید انگشت روی خباثتها، رذالتها بگذارید و حماقتها و زشتیهای رفتار آدمها را در جامعه به خودشان نشان دهید.
ه- با همهی ما دوست بود:
در کلاس ما همه جور آدم بود. از پسر بچهی شیطان 12 ساله تا مرد و زن جاافتاده 50 ساله. طلبه، دانشجو، کارمند، بیکار، خانهدار، کارخانهدار، پولدار ، فقیرو... منوجهر احترامی با همه به خوبی ارتباط برقرار میکرد.
با پسر نوجوان کلاس خیلی مهربان بود، و برای اینکه خسته نشود گاهی با او شوخی میکرد. مرتب کتاب به او قرض میداد به طوریکه این پسر نه تنها تا آخر تابستان از کلاس خسته نشد بلکه هر چه میگذشت بیشتر دلبسته میشد.
با طلبه همیشه درمورد ریشهی لغات و صرف و نحو عربی کلکل داشت. با آقای رئیس اداره یکطور با من یکجور و با دختران و پسران دانشجو جور دیگر. واقعا همه دوستش داشتیم. بخصوص که بین ما هرگز تبعیضی قائل نمیشد و همهمان را تشویق میکرد.
و- تمیزی و خانهداری :
روزی با خودش به کلاس پنبه و الکل آورده بود، و در حال درس دادن تکهای از پنبه میکند به الکل آغشتهاش میکرد و به میز بخصوص به لبههایش میمالید. پسر کوچک کلاس طاقت نیاورد و دلیل این کارش را پرسید. گفت چون خودش لباسهایش را میشوید . کشف کرده لکهی خطی روی پیراهنهایش که به سختی شسته میشود به خاطر تکیهدادن او به میز است . و در همان روز بود که توضیح داد که تمام کارهای خانه را خودش به تنهایی انجام میدهد و در ضمن از مادر پیرش هم مراقبت میکند. میگفت از بس در خانه کار دارد تا نصفه شب اصلا وقت نمیکند چیزی بنویسد و وقتی مادرش میخوابد تازه میتواند برود سراغ خواندن و نوشتن. برای همین صبحهای زود معمولا نمی تواند کلاس بگیرد. میگفت روز نویسندهها از ده و یازده شروع میشود معمولا.
روزی دیگر بعد از پایان کلاس به من طرز تهیه ی تهدیگ باگت را یاد داد. پرسیدم برش نان باگت که خیلی سخت است و کلفت بریده میشود. خندهای کرد و گفت خوب مدتی در فریزر بگذاریش راحتتر و نازکتر بریده میشود.
4- خوشحالم که توانستم به او بگویم چقدر دوستش دارم و قدرش را میدانم :
با اینکه راهم از همه شاگردان کلاس دورتر بود و از کرج به کلاس می رفتم، آنقدر مشتاق بودم که هیچوقت دیر به کلاس نرسیدم.
یکبار سر خیابان گاندی که میخواستم ماشینهای آرژانتین را سوار شوم چشمم به گلهای گلفروش کنار خیابان افتاد. میدانستم این روزها تولد 67 سالگی احترامی است . پیش خودم گفتم اگر هم بخواهم مغازهی گلفروشی درست حسابی(با تزئین و روبان و بقیه مخلفات) پیدا کنم سرکلاس دیر میرسم. دلم را به دریا زدم و از همانها یک دسته خریدم. میدانستم حوصله در آب گذاشتن گل را سرکلاس ندارد و باید گلی باشد که تا آخر کلاس سه ساعته و تا منزل استاد عمر کند. رُز مطمئنا میپژمرد. کوکب سرخ گرفتم. وقتی به کلاس رسید گل را تقدیمش کردم و گفتم تقدیم به شما. هم برای روز تولد و هم به خاطر چند سال شادی که در زمان جنگ به خانهی همهی ما آوردید. همه دست زدند. خیلی خوشحال شد و با تعظیم کوتاهی تشکر کرد. شاگرد کوچک کلاس با موبایل عکسی به یادگار از ما گرفت.
5- دومین جشنواره فیلمهای کمدی گلآقا:
در شب جشنواره اگر چه دوربینم را با خودم برده بودم. اما فکر نمیکردم بتوانم گزارشی بنویسم. نه ضبط نه کاغذ قلم برده بودم. سالن خیلی شلوغ بود و جایی هم برای نشستن نداشتم . از دور برای دل خودم صدها عکس گرفتم. خوشبختانه یکی از برنامهای آن شب قدردانی از منوچهر احترامی و سعید پور صمیمی و مرضیهی برومند بود.
همان شب پس از بازگشت به خانه، همینطوری از حفظ چیزهایی برای آن سایت در مورد آن شب نوشتم و عکسها را تا آنجایی که میشد ادیت کردم و فرستادم . نوشته ام تحت عنوان "شبدخترها و پسرها در جشنواره فیلم کمدی گلآقا" به چاپ رسید.(چون هر سه تقدیر شدگان ازدواج نکرده بودند). و از عکسهایم هم عکس روز و هم گالری عکس درست شد.
بعد از تمام شدن جشنواره گلآقا، آقای احترامی با همسرم کلی صحبت و شوخی کرد و از من تعریف کرد و گفت بیشتر زنان همسن خانم شما فقط به یک جنبهی زندگی مثلا قرمهسبزی پختن می چسبند اما خوش به حال شما، او به جنبههای دیگر زندگی بخصوص به طنز نویسی هم توجه وعلاقه دارد. در واقع خواسته بوده اگر شوهرم از آن مردهایی باشد که برای زن محدودیت قائل است، آزادم بگذارد تا به علائقم بپردازم.
6- تأثیر منوچهر احترامی
صمد بهرنگی در کتاب "ماهی سیاه کوچولو" جملهی زیبایی دارد.
"اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که میشوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."
فکر می کنم این جمله در مورد منوچهر احترامی کاملا مصداق دارد. اوبه غیر ازدر اختیار گذاشتن بیقید و شرط دانستههای بیمانند خود و نوشتن طنزهای به یاد ماندنی در گلآقا و سایر نشریات طنز، با کتابهای حسنی اثر خود را بر تمام کودکان دهه شصتی گذاشت.
یادش گرامی باد و راه طنزنویسیاش پر رهرو!
در این صفحه : محمدرفیع ضیایی، رضی هیرمندی، مسعود کیمیاگر، رویا صدر، گیتی صفرزاده،جلال سمیعی، جواد فرهمند، علی اصغر فروزان تبار، حسین صافی، داود قنبری، ایلیا دیانوش و زهره امین خاطراتی از منوچهر احترامی نوشتهاند.
-----
مطلب این حقیر:

Keywords:
About Manuchehr Ehterami By Mohamadrafi Ziyaei , Razi Hirmandi , Masud Kimiagar , Roya Sadr , Giti Safarzadeh , Jalal Samiei , Javad Farahmand , Aliasghar Forozantabar , Davoud Ghanbari , Hosein Safi , Ilia Dianoosh , Zohreh Amin
سرخط ... یادداشت پوپک صابری عزیز به مناسبت چهلمین روز درگذشت منوچهر احترامی
زندگینامه و نمونه دستخط منوچهر احترامی
مصاحبه با پورنگ پیروزفر، خواهر زادهی منوچهر احترامی
نگاه مهمان، کاریکاتورهایی از منوچهر احترامی با آثاری از جواد علیزاده، ناصر پاک شیر، علیرضا کریمی مقدم، لاله ضیایی، سلمان طاهری، شهاب جعفرنژاد و یاشار صلاحی