تبليغاتX
زن زمینی

  عزمم را جزم كردم و سريع وارد دفتر كميته‌ امداد شدم.
از كنار ميزي كه شناسنامه‌هاي عكس‌دار بچه‌هاي بي‌سرپرست رويش چيده شده بود رد شدم .  نگاهشان رويم سنگيني مي‌كرد. يك‌راست به طرف خواهر كميته‌اي كه پشت پيشخوان ايستاده بود رفتم و بعد از سلامي كوتاه حرف دلم را رك و راست زدم.
- خانم عزيز، دلم مي‌خواهد يكي از اين كودكان نيازمند را به فرزند خواندگي قبول كنم اما متاسفانه به  كميته امداد اعتمادي ندارم و براي همين تابه‌حال در صندوق‌هايتان در كوچه و خيابان پولي نينداخته‌ام. خودتان هم حتما مي‌دانيد چقدر شايعات پشت سر اين كميته هست. مي‌خواهم حساب بانكي خود كودك يا مادرش را داشته باشم.
آب دهانش را قورت داد و گفت:
- خوب بله، البته. اما شما بايد به حساب كميته امداد بريزيد و بعد ما خودمان به حساب او مي‌ريزيم.(در اين نوع فرزند خواندگي كودك در خانواده‌ي خودش كه معمولا بدون سرپرست است بزرگ مي‌شود. سرپرست از نظر آن‌ها يعني پدر)
گفتم:
 ببينيد، ما خانواده‌اي كارمند هستيم، دلم نمي‌خواهد ناني را كه از دهن بچه‌هاي خودم مي‌برم به جاي دهان آن كودك در جيب كسي ديگري برود. من موارد زيادي شنيده‌ام كه حامي به موقع پول به حساب كميته ريخته و به طور اتفاقي فرزند خوانده را در جايي ديده و فهميده 9 ماه است پولي به او نداده‌اند. براي شما چه فرقي مي‌كند؟ من شماره حساب بچه و حتي آدرس و شماره تلفن او را مي‌خواهم و كپي شناسنامه برايم كافي نيست.
خواهر كميته‌اي به فكر فرو رفت و بعد رفت با همكاران ديگرش مشورت كند.

من هم مثل هر انسان ديگري هميشه به فكر كساني كه  در وضعيت  اقتصادي  بدي هستند،بخصوص كودكان، هستم و به سهم خودم سال‌هاست كه چه از طريق موسسه‌هاي خيريه و چه به طور مستقيم كمك مي‌كنم.
 
 سال‌ها پيش وقتي  با همسرم ازدواج كردم پايم را در يك كفش كردم " به جايي كه خودمان بچه‌دار شويم  برويم از پرورشگاه كودكي را بياوريم و بزرگ كنيم."  شوهرم بعد از چندين روز فكر كردن، صادقانه اعتراف كرد  تصميم گيري برايش خيلي سخت است و ته دلش فكر مي‌كند بزرگ كردن بچه‌ي امانتي سخت‌تر از بچه‌ي خود آدم است.  بعد از كلي بحث به اين نتيجه رسيديم  برويم پيش  دكتر روانشناسمان دكتر محيط.
دكتر با حوصله به حرف‌هاي هر دوتايي‌مان گوش كرد و دست آخر به من گفت چون شوهرت ته دلش مخالف است بهتر است خودتان بچه‌دار شويد.
بعد فهميديم بچه‌ گرفتن از پرورشگاه شرايط سختي دارد كه يكيش ورقه آزمايشگاه براي ناباروري يكي از زوجين است كه ما نمي‌توانستيم تهيه كنيم و ديگري نوبت انتظار طولاني‌ست كه گاهي تا سال‌ها طول مي‌كشد.

 حالا كه بچه‌هايم بزرگ شده‌اند ، با اينكه  در رفاه كامل نيستيم و مخارج دانشگاه آزاد پسر بزرگم اذيتمان مي‌كند، اما فكر كردم مي‌توانم مخارج كودك ديگري را هم به عهده بگيرم. بايد فكر كنم به جاي دو بچه سه بچه‌دارم.

خواهر كميته‌اي برگشت و شروع كرد به توجيه علت دير واريز كردن پول حامي‌ها. حرفش را قطع كردم و گفتم من اين‌ها را نمي‌فهمم بايد مستقيم به حساب بچه واريز كنم.
در ضمن دوست دارم براي تولدش هديه‌اي بگيرم و بفرستم. مي‌خواهم تلفني از وضع تحصيلي‌اش بپرسم. با مادرش درد دل كنم تا اگر مشكل ديگري داشته باشند سعي كنيم با هم حلش كنيم...

سري به نشانه‌ي درك كردن حرف‌هاي من تكان داد و مرا به سر ميز برد و گفت حالا شما يكيشان را انتخاب كنيد تا ببينيم چكار مي‌توانيم بكنيم.
انتخاب كردن كودكي از بين آن‌همه بچه بي‌سرپرست مشكل بود. در اين بين نگاه شيطان و خندان پسركي كه موهايش را از ته زده بود و گوش‌هاي بزرگي داشت جلبم كرد.
خواهر كميته‌اي اما به دنبال دختري برايم بود. پرسيدم چرا تعداد پسران بي‌سرپرست اينقدر بيشتر از دختران است، شايد ده برابر.
گفت آخر خانواده‌ها بيشتر حامي دختربچه‌ها مي‌شوند و اگر هم پسر قبول كنند پسران خوشگل و كوچولو را انتخاب مي‌كنند.
گفتم پس من همين پسرك شيطان و خندان ده دوازده ساله را قبول مي‌كنم. اتفاقا حرف اول اسمش مثل بچه‌هاي خودم با الف شروع مي‌شود.
پسرك در يكي از شهرهاي محروم مرزي زندگي مي‌كرد.
خواهر كميته‌اي بعد از انجام كارهاي لازم و بعد از اينكه من فرم‌هايي را پر و  امضا كردم، شماره تلفن كميته ‌امداد آن شهر مرزي را داد و گفت همين ها را به مسئولش آقاي ... بگويم تا شايد شماره تلفن و شماره حساب خود بچه را بدهد. تشكر كردم و به خاطر بي‌اعتمادي‌ام از او معذرت خواستم و گفتم به شما برنخورد با شخص شما نبودم. شما اينجا زحمت مي‌كشيد. با لبخندي گفت نه اشكالي ندارد. زياد از اين حرف‌ها مي‌شنويم.

آمدم از خانه با مسئول كميته امداد آن شهر صحبت كردم. همان چيزها را گفتم.
او با روي خوش گفت كه كاش همه حامي‌ها مثل شما  مسئولانه برخورد مي‌كردند و اصرار مي‌كردند كه مستقميا كمك كنند.
 فكر كنم تجربيات بدي داشت.
شماره تلفن و آدرس و شماره حساب پسرك را داد اما توصيه كرد  شماره تلفن و آدرس خودم را فعلا به آنها ندهم و رابطه ترجيحا يك‌طرفه باشد.و گفت به خاطر جلوگيري از سوءاستفاده. از او خيلي تشكر كردم.

وقتي از تلفن عمومي محل به خانه‌شان زنگ زدم قلبم مي‌زد. برخورد خيلي خوبي داشتند و همينطور لهجه‌ي بسيار شيريني. با مادرش كلي رفيق شديم و عین دو خواهر با هم درد دل کردیم.( متوجه شدم كميته هيچ كمكي براي خودكفا شدن چنين خانواده‌هايي نمي‌كند. و فقط كمك ناچيز مالي مي‌كند.)

 آمدم عكس پسرك را  چسباندم به ديوار هال خانه و به پسرها گفتم بچه‌ها اين هم داداش جديدتان. هم آن‌ها و هم همسرم وقتي به خانه‌آمد خيلي استقبال كردند و درباره‌ي‌نوع كمك‌ها با هم خيلي حرف زديم.
قرار است به جز كمك‌هاي ماهانه، هر كداممان كادويي براي تولدش بگيريم و برايش بفرستيم.
  
 توضيح: چند ماه پيش در وبلاگ زيتون مطلبي در مورد فرزند خواندگي خواندم. وقتي با ايميل برايش از تجربه‌ي خودم گفتم  زيتون از من خواست كه در وبلاگم بنويسمش.

(لینک در بالاترین)
 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 5:5 توسط زن زمینی |


 دوسه روزي بود كه از چند جاي ماشين صداي تلق تولوق مي‌آمد.
 آن روز صبح قرار بود ماشين را ببرم تعميرگاه مجاز و بدهم  هم يك  آچاري به پيچ‌هايش بكشند و  هم شمع‌هايش را عوض كنند. پسرم كه طرف‌هاي تعميرگاه كاري داشت گفت تا آنجا با من مي‌آيد.
صبح وقتي بيدار شدم ديدم او دوشش را گرفته و دارد موهاي انبوهش را اتو مي‌كشد. با حسرت نگاهش كردم. روزي من هم موهايم به زيادي او بود. حالا هم كمتر شده و هم به خاطر روسري  اصلا به موهايم نمي‌رسم.

نشان به آن نشان كه صبحانه آماده كردم. برنج شستم و خيس كردم و نمك زدم. مرغ از فريزر درآوردم  گذاشتم در ظرفي تا يواش يواش يخش وا برود.اتاق پذيرايي را كه به خاطر مهماني ديشب ريخت و پاش بود جمع و جور كردم و او هنوز داشت موهايش را اتو مي‌كشيد.
وقتي مي‌خواسيم از خانه خارج شويم، جلوي آينه‌ي دم در  چند ثانيه‌اي ايستاد و با رضايت هيكلش را برانداز كرد و اين‌طرف  و آن طرف چرخاند . به خاطر ورزش‌ مداوم چيزي اضافه ندارد قدش هم تا حدودي بلند است..
دوتايي كه رسيديم پاركينگ، جوري نگاهم كرد كه يعني "من بشينم پشت فرمون."
كله‌اي تكون دادم كه يعني"تو بشين."
از پاركينگ كه پيچيديم توي كوچه، عينك آفتابي‌اش را از بالاي سرش آورد پايين  و شيشه را كشيد پايين. تند كه مي‌رفت باد مي‌پيچيد در موهاي بلند انبوهش كه در حالت عادي  تا پايين شانه‌هاش مي‌رسيد و قسمتي از آن‌ها را  از پنجره بيرون مي‌كشيد. حواسم  بود كه گاهي از توي آينه‌ي جلو خودش را با تحسين نگاه مي‌كند.
جلوي تعميرگاه كه ايستاد، گفتم تو اينجا وايسا تا من برم ببينم داخل جا هست يا نه.
راهروي باريكي بود  به اندازه عرض يك ماشين و بعد اتاقك پذيرش و بعد محوطه‌اي كه پر بود از ماشين شبيه مدل ماشين ما.
در اتاقك دو خانم يكي حدود 35 و ديگري  42 ساله نشسته بودند. از پنجره‌ي جلوي اتاقك داشتم مشكل ماشين را مي‌گفتم كه يكيشان گفت الان مسئولش مي‌آيد مشكلات را مي‌پرسد و فرم پر مي‌كند و رو كرد به شخصي كه من درست نمي‌ديدمش: آقاي ... فلاني لطفا برويد اين ماشين را تحويل بگيريد. و تا او از در پشتي بيايد با خنده  گفت الان يه آقاي خوش‌تيپ خوش‌هيكل مياد عيباي ماشينتون رو بنويسه. و با چشمكي گفت: اونقدر خوش‌تيپ كه كيف كني و روزت ساخته بشه!
درحيني كه اينرا مي‌گفت پسر جواني كه موهايش را سيخ سيخ بالا آورده بود و تي‌شرت نقش‌دار تنگ استرچ با شلوار كمربند نقره‌اي فاق كوتاه پوشيده بود و گردنبند زمختي به گردن داشت با چشم‌هاي مغرور به طرفم آمد.
حرف‌هاي همكارانش را شنيده بود و من به شوخي در حاليكه با چشم‌هاي تنگ از سر تا پاي اورا برانداز مي‌‌كردم و با پشت چشم نازك  خطاب به خانم‌ها گفتم:
- خودم يكي از همين خوش‌تيپ‌ها و ناز بشي‌بلاها توي ماشين دارم.
شليك خنده‌ي خانم‌ها از اتاقك بلند شد به طوري كه تمام كارگراني كه در محوطه مشغول كار بودند سر بلند كردند ببينند چه خبراست.
زن جوان‌تر به من گفت:
- اي ول! اي ول، حاضر جواب!(آن جوان ظاهرا پسر خانم 42 ساله بود)
پسر  در كل‌كل ما دخالت نكرد. همانطور مغرور به سمت ماشينمان رفت و با پسرم كه او هم سرش را بالا گرفته بود مشغول صحبت شد. من  جلو رفتم و شروع كردم مشكلات ماشين را توضيح دادن كه ديدم هر دو زن دوان دوان آمدند و چند متري  ما ايستاده مشغول تماشا كردن پسرم شدند . من فوري دستهايم را به كمرم زدم. لبهايم را نازك كرده به طرفين صورتم كشيدم وابروهايم را بالابردم و با افتخار  با كله و  چشم به پسرم اشاره كردم... دوباره شليك خنده‌شان بلند شد و دوان دوان سرجاي خود برگشتند.
وقتي كارمان تمام شد پسرم كنجكاوانه پرسيد موضوع خنده‌ي اون خانم‌ها چه بود؟
ماجرا را تعريف كردم. قهقه خنده‌اش به هوا رفت:
- شما خانوما سر چه چيزهايي با هم كل‌كل داريد.
عصر پسرم سر راهش رفته بود ماشين را بگيرد.
 مي‌گفت خدا بگم چيكارت كنه مامان، از اولي كه قبض رو دادم و چشمشون به من افتاد غش‌غش مي‌خنديدن تا آخرش كه سويچ را تحويل دادن و كلي هم خدمت شما سلام رسوندن.
 
   

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:28 توسط زن زمینی |


پسر پيش‌دانشگاهي‌ام دمغ اومده خونه، كوله‌شو پرت مي‌كنه روي مبل و سلام جويده‌اي تحويلم مي‌ده.
- چي شده عزيزم، پكري.
- مامان چرا مردم  اين‌طوري‌ين؟ چرا من نمي‌تونم مثل بقيه باشم.
- احساستو درك مي‌كنم، منم گاهي از اين‌فكرا مي‌كردم،  حالا اتفاقي افتاده؟
- نه... ولي...(پس از اصرار من ادامه مي‌ده) تازه فهميدم  دوست‌ صميميم "ف" كه 6 ساله با هم همكلاسيم، بسيجي شده بوده و به من نگفته.
غصه‌ام مي‌شه. پس "ف" هم!


سه سال پيش پسرم گفته بود كه بيشتر همكلاسي‌هاش با اينكه اصلا مذهبي نيستن و بعضي حتي به مذهب و خدا اعتقاد ندارن به خاطر استفاده از سهميه بسيج در زمانٍ كنكور، رفتن و كارت بسيج گرفتن.
 پسر بزرگم به شوخي گفت:
- سنگ مفت و گنجشك مفت. تو هم برو كارت بگير. من خر بودم، اما  تموم دوستاي من كه كارت گرفته بودن با معدل و تراز كنكور پايين و رتبه‌هاي پايينٍ ‍ صد هزار بهترين رشته و بهترين شهر قبول شدن. يه روز كه به شوخي به بابا گفتم من هم عضو شم بهم گفت:
" اگه  براي استفاده از مزايا بخواي بر خلاف عقيده‌ت بسيجي بشي شب‌ها هم بهتره بري مسجد بخوابي. خونه‌ي من جاي تظاهر و ريا نيست."


پسر كوچيكم كه يكي از بهترين مدارس پيش‌دانشگاهي  مي‌ره مي‌گه:
- از 30 نفر بچه‌هاي كلاسمون مي‌دونستيم 20 نفرشون از همون اول دبيرستان بسيجي شدن. من باهاشون قاطي نمي‌شدم. غافل از اين‌كه هشت نفر ديگه كه يكيش همين "ف"  نامرده يواشكي رفتن جاي ديگه كارت بسيج گرفتن و حالا براي شركت در كنكور رو كردن.


 پرسيدم: بسيجي شدن همينطور الكيه؟ نبايد هيچ فعاليتي بكنن؟
گفت: چرا براشون كلاس و جلسه مي‌ذارن. باید حتما شرکت کنن. گاهي گشت  خيابون و بازرسي ماشين‌ها. من هرگز حاضر نيستم براي به دست‌آوردن بهترين مقام دنيا هم ازين كارا كنم. حالا فقط من موندم و "پ" كه اونم درسش اونقدر خوبه كه احتياج به سهميه نداره. چند ساله شاگرد اوله و معدلش نزديك بيسته. اما من با رتبه‌ي مشابه بقيه بچه‌ها بايد رشته‌ي خيلي پايين‌تري بزنم.

تو دلم گفتم: آخ، كه مثل من و بابات شدي كه به خاطر عقايدمون از تموم منافعمون گذشتيم. از اخراج و بيكاري هم نترسيديم و حالا زندگيمونو که  با زوج‌هاي مشابه خودمون مقايسه مي‌كنيم زمين تا آسمون فرق مي‌كنه.دوستان شوهرم هر کدوم فرمانداری استانداری چیزی شدن و دوستان من هم تا حالا با حقوق و مزایا بازنشسته آموزش و پرورش شدن.

- حالا ناراحتي ازاين كارا نمي‌كني پسرم؟
- نه اتفاقا، خوشحالم اهل دروغ و دغل و تظاهر نيستم. ناراحتيم اينه كه چرا ديگران به راحتي دست به اينكارا مي‌كنن. صبح تا شب هم دارن از حكومت بد مي‌گن اما به خاطر نفع شخصيشون مي‌رن بسيجي مي‌شن. من به كي ديگه مي‌تونم اعتماد كنم.

- شما كه تو مدرسه‌تون همين يه كلاسو نداريدُ بقيه كلاس‌ها وضشوه چطوره؟
- تقريبا همين وضعه، حتي پسر مدير( كه خيلي آدم خوبيه) و برادرزاده‌ش كه مي‌شناسيشون اصلا مذهبي نيستن. هر دو بسيجي شدن.
مدير مي‌گه بچه‌ها براي آينده‌تون هركاري كه به صلاحتونه  انجام بديد. به درست و غلطش كاري نداشته باشيد. مهم اينه كه از مدرسه ما بريد به بهترين دانشگاه‌هاي كشور. وگرنه بعدا افسوس مي‌خوريد.

يادم مياد پارسال كه پسر همسايه كه درست حسابي درس نمي‌خوند و هوش چنداني نداشت در كمال تعجب همه در رشته مهندسي مكانيك يكي از مهمترين شهرهاي كشور قبول شد. بعدا فهميديم كه او هم كارت بسيج داشته. فكر كنيد تو خونه و محل اهل ديمبل دومبول و ژل زدن مو و بعد مي‌رفته تو يه محل ديگه موهاشو به طرف پايين شونه مي‌كرده و يه پيرهن گشاد رو تي‌شرت تنگ بدن‌نماش مي‌پوشيده و گشت مي‌داده و حالا داره حاصلشو مي‌بره.

امشب هم كه تلويزيون اعلام كرد مدت خدمت سربازي براي بسيجي‌ها تا 9 ماه ممكنه كم بشه در صورتيكه براي ليسانسيه‌ها يكماه، براي فوق ليسانس‌ها دو ماه و دكترا چهارماه كم مي‌شه. حالا فكر كنيد بسيجي‌ها كه  به راحتي به مدارج بالا و دكترا مي‌رسن ديگه  مدت سربازیشون چقدر میشه؟ لابد به صفر میرسه

يعني با نشون دادن در باغ سبز و تبعيضي كه با ديگر جوون‌هاي مملكت مي‌ذارن تقريبا همه  رو دارن وادار به عضويت در بسيج مي‌كنن.
از طرفي براي پسرم نگرانم. بعدا نشه مثل من. و بياد مطلبي بنويسه تحت عنوان: ما قربانيان عضو نشدن در بسيج...
براي تمام جوان‌ها نگرانم كه بايد به خاطر آينده‌شان دورويي بياموزند.
 شايد  اين ماجرا  در همه مدارس شايع نباشه. و اميدوارم در اين مدرسه بخصوص يك استثنا باشه.

( لینک در بالاترین) (لینک در بلاگ نیوز)

سهمیه بسیجی جبهه ندیده ! /فرهاد حیرانی

------

چند لینک:

کتاب جغرافیا از نظام آموزشی کشور حذف شد/ عبدالطیف عبادی

مادر جلوه جواهری: ماموران همچنان در خانه هستند و کلید را هم نداده اند!

در روز جهانی کارگر تعدادی از کارگران کمپینی ها و طرفداران حقوق کارگر در پارک لاله دستگیر شدند/ این هم از هدیه روز کارگر

بازداشتی های روز جهانی کارگر ممنوع الملاقات هستند / نه بابا هدیه شون خیلی چرب و چیلی بوده.توروخدا خجالت ندید.

/ مهدی محسنی

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:37 توسط زن زمینی |

بعد از نوشتن مطلب " یک پیاده روی بدون مزاحم و موی دماغم آرزوست..." به غیر از دوستانی که همدردی و سعی در ریشه یابی مسئله کرده بودند ( که از آنها تشکر می کنم), آقایی که انگار فکر کرده بود من به او تهمت زده ام که دنبالم راه افتاده, در نظرخواهی هر چه از دهن مبارکشان بیرون آمده با اسامی مختلف به من گفته اند.

لازم می بینم توضیحاتی به این آقا و همفکران ایشان که زن را مسبب اصلی مزاحمت مردان برای زنان می دانند بدهم.

اول از همه روشن کنم که برخلاف نظر این آقا به هیچ وجه تعریف این مسائل افتخاری برایم نبوده و نیست. بلکه خواستم یکی از معضلات و مشکلاتی که زنان در جامعه با آن مواجهند و شدیدا در عذابند و شرم می کنند در جایی بازگو کنند مطرح کنم.

توجه کنیم که همین مشکل که به نظر این آقا افتخار محسوب می شود باعث کمتر ظاهر شدن بسیاری از خانم های مملکتمان در جامعه است. بسیاری از آقایان به خاطر همین معضل به همسر خود اجازه کار و حتی خرید نمی دهند.

متاسفانه من از شدت ناراحتی کامنت های توهین آمیز را پاک کردم. تا اینجایی که در خاطرم مانده کامنت هایش را به صورت خلاصه اینجا می نویسم. چون گفته های این آقا را ممکن است حتی در کلانتری بشنویم:

- کرم از خود درخت است!

- خیال می کنی خیلی خوشگلی که مردها به دنبالت راه می افتند؟

-عکس خودت را در اینجا بگذار ببینیم مالی هستی.

-بده فیلمی از طرز راه رفتن از تو بگیرند, لابد بدجور راه می روی .

- لابد جلف لباس میپوشی یا آرایش زیاد میکنی؟

- تا دختران جوان مانده اند کی دیگر به تو متلک میگوید؟

- خیالبافی کرده ای.

- در دبی که پر است از دختران سفیدرو و موبور روسی کی دیگر به تو نگاه می کند؟

- اگر بدت آمده چرا کارت مرد عرب را نگه داشته ای؟

- پای چپ را به دیواره در ماشین تکیه دادن کجایش زشت است؟

جواب:

من اصلا خودم را خوشگل و خوش اندام نمی دانم. وفکر می کنم مزاحمت و متلک گفتن فقط مختص خانم های خوشگل نیست. شاید آنها بیشتر متلک بشنوند اما شما از هر زن یا دختری بپرسید حتما در طول روز چند بار با مزاحمت های کلامی اینچنینی روبه رو می شود. گاهی حتی همین خوشگل نبودن و خوش اندام نبودن هم بهانه ای می شود برای آزار و اذیت . بعضی آقایان فکر می کنند همین که زنی به خیابان آمد لابد کرم دارد و آمده حرفی یا متلکی جنسی بشود.

داشتن سینه یا باسن بزرگ یا حتی کوچک, خوش اندام بودن, عینکی بودن, کمر باریک, معلوم بودن قوزک پا, پوشیدن کفش صندل, حتی نقش روسری و رنگ مانتو شلوار و دوچرخه سوار شدن... هیچکدام از اینها دلیلی برای اذیت شدن نیست ولی ما زنان هر روزه بابت این ها مورد آزار قرار می گیریم.

برای اینکه خیال این آقا را راحت کنم تا شب ها بتواند سر راحت بر بالین زمین بگذارد باید بگویم.

من روزی دو دقیقه هم وقت جلوی آینه نمی گذرانم, نصف این وقت هم برای این است که مبادا نخی به مانتویم چسبیده باشد. بعضی آشنایان که وبلاگ مرا می خوانند می دانند که من نه آرایش غلیظ می کنم, نه موهایم را های لایت می کنم نه مانتوهای تنگ و کوتاه و چسبان می پوشم و نه موقع راه رفتن قر می دهم !

(که اگر کسی هم همه این کارها را هم بکند هیچ دلیلی ندارد مورد اذیت آقایان قرار بگیرد.)

اینکه تا دختران جوان مانده اند چرا به دنبال من می افتند دلیلش را باید از خود مزاحمین بپرسید. من خودم هم خجالت می کشم از بیان این واقعیات. مطمئنا دنبال دختران جوان خیلی بیشتر می افتند ولی احتمالا آن ها درست مثل زمان جوانی من به خاطر ترس از تهمت هایی از قبیل آنچه در نظرخواهی من نوشته شده بود هیچ جا بازگویشان نمی کنند.

در واقع من این را نوشتم برای دل همه ی زنان مملکتم.

هیچ خیالبافی هم در نوشته هایم وجود نداشت. تازه خیلی از کارها و حرف هایشان را به خاطر زشتی سانسور کردم.

اگر از گذاشتن پای مرد شیخ در دبی به دیواره در ماشین شیخ در دبی ناراحت شدم دلیلش این بود که ضمن صحبت با من مرتب با دستش میان پایش را می خاراند.همه چیز را که نمی شود واضح گفت.

و اینکه چرا با وجود اینهمه دختر روس سفید و بور به من گیر داده اند باز هم دلیلش را باید از خودشان پرسید. من هم تعجب کردم. نگفتم همه مردان در دبی اینطور بودند. گفتم سه شبانه روز با همسرم در آنجا می گشتیم هیچکس حتی نگاهم نکرد. وقتی تنها بودم این موارد برایم پیش آمد.

چرا کارتش را نگه داشتم؟ تمام مدارکی مسافرت به دبی را در کیف اهدایی آژانس مسافرتی نگه داشتم که کارت هم بینشان بود. مثل کارت تلفن دبی, بلیت های هواپیما, درهم ها و دلارهای اضافی, بروشورها, بلیتها. دنیا را چه دیدی شاید هم روزی با خبرنگاری واقعا بروم از خانواده ی این آقا گزارشی تهیه کنم.

من مردهای مزاحم را مقصر نمی دانم. همانطور که دوستان دیگر هم در نظرخواهی نوشته اند اینها معلول این اجتماع نا به سامان هستند. اگر در جامعه ی ما و بقیه کشورهای اسلامی این همه جداسازی جنسیتی انجام نمی شد. اگر از نظر اقتصادی هر جوانی وسعش می رسید همسر یا دوست دختری بگیرد, این همه بیمار جنسی در خیابان وجود نداشت.

 ( لینک در بلاگ نیوز)

 (لینک در بالاترین)

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:27 توسط زن زمینی |

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:44 توسط زن زمینی |