تبليغاتX
زن زمینی

 

صبح سر میز صبحانه دست و پاهای کبود و ورم کرده پسر کوچکترم الوند  را که  می بینم بغض گلویم را می گیرد و چشمم نمناک می شود. دست کبودش را در دستم می گیرم و بی هوا  می بوسمش و  به شوخی به او می گویم به دنیای بزرگها و دانشجوها خوش آمدی. می گوید یعنی قرار است در دانشگاه مرتب ضربه باتوم بچشم؟

 می گویم بستگی دارد به این که به ناحق معترض باشی یا سرت را بندازی و فقط درست را بخوانی.

 

 الوند امسال تازه دبیرستان را تمام کرده و همین هفته پیش کنکور داده. ته تغاری خانواده  است و نسبت به پسر بزرگترم سهند کمی لوس.

می گویم ببخش که دیروز بردمت تهران. احتمالا تا چند روز نمی توانی ویلن بزنی.

ویلن زدن عشق بزرگ اوست و روزی نیست که دوسه ساعت نزند. حتی روزهای پیش از کنکور. و حالا تمام مفصل های دستش به خاطر ضربه شدید باتوم متورم و دردناک است و به سختی انگشتانش را خم می کند.

 

سهند باخنده می گوید دست من که بدتر شده (بازوی کبودش را نشان می دهد) لابد باید ظرف هم برایت بشورم.  به شوخی می گویم پس چه! تو که چند سال است دانشجو شده ای و باید به این چیزها عادت کرده باشی. و خم می شوم که  بازویش را نوازش کنم . می گوید مامان ناراحت نشو, باور کن درد ندارم.

می دانم برای راحتی خیال من می گوید.

 

برای توهین هایی که روز 18 تیر به فرزندان من و دیگران شد,  و صحنه هایی که آن روز دیدم چگرم خون است. هیچوقت نمی بخشم کسانی که مردم  بیگناه زیر ضربات باتوم و لگد و کتک گرفتند.

 

پنجشنبه وقتی سهند گفت که باید برای امتحان جمعه  شرکت نفت که در دانشگاه امیرکبیر برگزار می شود برود تهران شب منزل مادرم – که نزدیکی های آنجاست- بخوابد تا صبح بتواند به موقع به امتحان برسد, گفتم من هم خیلی وقت است آنجا سرنزده ام, با هم می رویم.(مادرم مدت زیادیست که خارج از کشور زندگی می کند و باید گاهگاهی سرکشی کنم که اوضاع مرتب است یا نه

)

 الوند گفت ولی آن طرفها( میدان انقلاب و چهارراه ولی عصر) مسیر راهپیمایی 18 تیر است. من و سهند به هم نگاهی کردیم و لبخند زدیم .

گفتیم کسی با ما کاری ندارد. کمی دورتر از ماشین پیاده می شویم و  بقیه راه را  از پیاده رو  می رویم. گفت من هم بیایم موبایلم خراب است  بدهم درستش کنند. گفتیم بیا چه بهتر.

 

راننده ماشین کرایه گفت: از اول بگویم من  تا خود میدان انقلاب نمی توانم بروم برای هزار و سیصد تومن کرایه ماشینم توسط این لباس شخصی های بی پدر مادر خورد شود.( او هم از راهپیمایی خبر داشت.)

گفتیم اشکالی ندارد,  تا هر جا توانستی برو.

خیلی دورتر پیاده مان کرد.

پیاده رو پر از مردمی بود که به سمت انقلاب می رفتند. از هر کوچه پس کوچه ای روان بودند. دیدن تعداد زیادی پلیس و نیروهای ویژه مسلح به انواع و اقسام سلاح سرد و گرم نگرانم کرد. نکند برای بچه های من یا برای جوان های دیگر اتفاقی بیفند؟
اما نه.  برای چه باید اتفاقی بیفتند. هیچکس نه شعاری می داد نه حرکت بخصوصی می کرد. حتی یک مورد مچ بند سبز  دست کسی  ندیدم. سکوت بود و راه رفتن در پیاده رو...

 قد پسرانم بلند است و می دیدم نظر نیروهای انتظامی را جلب می کند.

از هم جداشان کردم و خودم بینشان قرار گرفتم. تعداد زیادی موتور سوار دوترکه که باتوم به کمر داشتند در خیابانها جولان می دادند.

به این فکر افتادم که  مگر کمیسیون تفحص مجلس نگفته بود هیچ ارگان دولتی نیروی لباس شخصی مسلح ندارد  و ما نمی دانیم چه کسانی به کوی دانشگاه حمله کرده اند؟

پس اینها کیستند که آزادانه در خیابان  و پیاده رو به مردم دندان نشان می دهند. چرا نیروهای پلیس اینها را دستگیر نمی کند, که ناگهان گروهی پلیس لباس سبز یشمی با سپر و کلاهخود از خیابان و نیروهای لباس شخصی از پیاده رو سرمان ریختند. چه خوش خیال بودم من. این ها به نظر با هم همکار می آمدند.

عده ای دویدند و فرار کردند.

پیش خود گفتم ما که داریم می رویم منزل مادرم , پس برای چی باید فرار کنیم و هر دو پسرهایم را نگه داشتم و کشاندم گوشه ی پیاده رو فکر کردم نیروها از جلوی ما رد می شوند. اما زهی خیال باطل.

پلیس لباس سبز به روی من و بچه هام باتوم کشید و داد زد بروید گم شوید!

دستم را جلو آوردم :نزن, ما داریم می رویم خانه مادرم  و احمقانه فکر کردم حالی اش می شود. اما با باتومش ضربه های محکمی به دست این پسر و پای آن پسرم زد. داد زدم: برای چی می زنی؟ چند نفر در حال دو گفتند بدوید با اینها بحث نکنید. مغزشان کار نمی کند.

 پسرها مرا کشیدند و دویدیم.

گاز اشک آور زده بودند و چشم و گلویم می سوخت و پس از چند دقیقه نفسم گرفت. سرکوچه ای فرعی ایستادم نفسی تازه کنم که یکی دیگرشان به ما رسید. بی سوال پسرانم را به زیر ضربه گرفت.

- بی شرف کثافت برای چی می زنی؟

سهند سرم داد زد. با اینها حرف نزن. یکی دیگرشان داشت می رسید و دستش دستگاه شوکر بود.  پسرها با عجله دستم را گرفتند و کشیدند و با تمام قوا دویدیم.

 کمی  یواشتر کردیم, از هر سو  نیروی پلیس با حالتی خشن جلو می آمد . نمی دانستیم چکار کنیم که ناگهان  دستی از خانه ای بیرون آمد و آستین مانتویم را کشید و ما را به حیاط خانه شان برد. از لای در دیدیم دسته ای از دختر و پسرها موقع دویدن شعار الله اکبر می دادند. چند نفرشان گل دستشان بود.

بهشان حمله کردند.

سه نفرشان را  توانستند بگیرند. به سختی کتکشان زدند و دستگیرشان کردند, گل مریم از دست دختر به زمین افتاده بود و زیر چکمه نیروی ویژه له شده بود. کسی داد زد برای این دیوث ها گل آورید؟ اینها گل حالیشان است؟

پلیسی دنبالش کرد بگیردش که خوشبختانه موفق نشد.

 به زن گفتم بمیرم برای مادرهایشان. امشب باید کجا دنبالشان بگردند؟ با گریه گفت ببین چه زندگی برایمان ساختند.

 

کمی که خلوت شد از آن زن مهربان تشکر کردیم و دوباره راه افتادیم. هر لحظه تعداد نیروهای پلیس و موتورسوارهای بسیجی بیشتر می شد.

از کوچه پس کوچه ها به نزدیکی های خیابان ولی عصر رسیدیم . دیگر چاره ای نداشتیم, باید از خیابان اصلی می گذشتیم .ایندفعه از جلو بهمان حمله کردند. دیگر کوچه پس کوچه ها هم پر از نیروی انتظامی بود

همینطور بی دلیل  می آمدند  و هر که جلوی راهشان بود می زدند. کاری نداشتند زن چادری بچه بغل باشد یا پیرمردی عصا به دست که نان سنگک دستش است. یا بچه ی ده دوازده ساله.

دود گاز اشک آور همه جا را گرفته بود و دود چند کپه آتش هم اینجا و آنجا دیده می شد. عده ی زیادی از عابران حالشان به هم  خورده بود و هر که آب همراهش بود به آنها کمک می کرد.

تا شب هر کاری کردیم نتوانستیم راه یکی دو کیلومتری تا خانه ی مادرم را طی کنیم. ناجار تصمیم گرفتیم برگردیم.

موقع برگشتن هم چندین بار مورد حمله قرار گرفتیم.

 

نمی دانم اینها اینهمه سبعیت و وحشی گری را چگونه می خواهند توجیه کنند. البته می بینم  اصلا این اخبار را نشان نمی دهند که بخواهند توجیهش بکنند یا نکنند. شتر دیدی ندیدی.

 هیچ اتفاقی در این کشور نیفتاده.

همه چیز در امن و امان است.

مردم اصلا به هیچ چیز اعتراض ندارند.

نیروی لباس شخصی مسلح اصلا نداریم.

اصلا الکی مردم را  کتک نمی زنند و دستگیر نمی کنند.

این کبودی ها و تورم های روی دست پسرهایم خیالی بیش نیست.

کاش نبود...

 

سهراب اعرابی درست همسن و همکلاس الوند من است... او را در اعتراضات 30 خرداد دستگیر کردند و حالا جسدش را به مادرش خانم فهیمی از مادران صلح  تحویل می دهند ...

گریه امانم نمی دهد...

این درد به کجا بریم...

(لینک در بالاترین)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 4:15 توسط زن زمینی |