تبليغاتX
زن زمینی - ما قربانیان گزینش ادارات...

امشب در صفحه‌ی 14 روزنامه‌ی اعتماد خوندم که  یکی از دانشجوهای دانشگاه تربیت‌معلم همدان به خاطر رد شدن در گزینش آموزش و پرورش در کلاس، در جلوی چشم هم‌کلاسی‌هاش با اسلحه‌گرم خودکشی کرده.

یادم افتاد که چند وقت پیش یکی از خانم‌های همسایه بهم سپرده بود برای گزینش در استخدامش در یک اداره ممکنه بیان تحقیق و اونم چون بهم خیلی اطمینان داره آدرس منو داده. پیش خودم گفتم آدرس چه‌کسی رو دادی! کسی که خودش سالها پیش در گزینش به طور ناجوان‌مردانه‌ای رد شده.

بعد از یکی دو روز اومدن تحقیق. من فکر کردم دیگه شرایط عوض شده و خبری از سوال‌های مسخره و بی‌ربط اوائل انقلاب نیست. اما بود!

مأمور تحقیق پرسید خانم ... چادر سرش می‌کنه( خوب من می‌دیدم بدون چادر می‌ره سر کار) گفتم نه، اما حجابشو از یه خانم چادری بهتر حفظ می‌کنه. پرسید تو آسانسور، تو لابی ساختمون، توی راه‌پله وقتی به مردی بر‌می‌خوره، مثلا شوهر شما چه‌طوری برخورد می‌کنه؟ زمینو نگاه می‌کنه یا خیره می‌شه به صورتش؟ باهاش دست نمی‌ده. گفتم این‌حرفا چیه. معلومه سرشو می‌ندازه پایین.( پیش خودم  گفتم، خدایا توبه)

پرسید: شوهرش سیگار می‌کشه؟ بچه‌ش بهتون سلام می‌کنه؟ مهمونی می‌گیره و اگر می گیره صدای آهنگ میاد؟
گفتم شوهرش که اصلا لب به سیگار نمی‌زنه(اصلا من خبر ندارم سیگاریه یا نه، صدای آهنگ و مهمونی که از هر خونه‌ای میاد و رقص و قر دادن این خانم همسایه رو هم بارها دیده بودم).  گفتم وا! چه حرفا! من فقط دیدم سفره نذری می‌ندازه و گاهی صدای اذان  از خونه‌شون بلنده! گفت نماز خوندنشو دیدی؟ گفتم موقع نماز خونه‌شون نبودم، اما یک بار تو حیاط با هم حرف می‌زدیم یهو تا صدای اذان رو شنید، فوری خداحافظی کرد که نماز اول وقتشو از دست نده(تو دلم گفتم اونجای آدم دروغگو!) کلی سوال کرد تا رسید به من. پرسید تحصیلاتتون، گفتم لیسانس و خانه‌دار( می‌دونستم خوشش میاد زن لیسانس بگیره و تو خونه بمونه. بهش نگفتم این تنها روزیه که خونه‌م و همیشه عین زن سعدی این‌ور و اون‌ورم) از تحصیلات و شغل شوهرم پرسید. و یهویی رفت تو زندگی ما و سوال‌های اینچنینی. عصبانی شدم.

  گفتم :فکر کردم دیگه دوره‌ی این‌جور تحقیقات به سر اومده. آخه این چه سوالاییه می‌پرسید؟ دیگه به خانواده‌ی ما چیکار دارید؟ آخه سیگاری بودن شوهر اون خانم ویا شوهر من چه ربطی به توانایی‌های خانم ... داره؟  مگه شش ماهه آزمایشی استخدامش نکردید پس باید فهمیده باشید چقدر آدم شایسته‌ایه.

خودشو یه ذره جمع‌و‌جور کرد و معذرت خواست. بعد از چند سوال الکی دیگه رفت. و خوشبختانه اون خانوم به یاری ماها  قبول شد...

یادمه روز جشن هشت مارس روز جهانی زن، شیرزاد عبداللهی عضو کانون معلمان در سخنرانیش گفت که:

خیلی تاسف‌آوره که در گزینش از معلم‌های زن درباره‌ی روابط خصوصی‌شون سوال می‌کنن. مثلا اگه تو خونه تنها باشید و برادرشوهرتون زنگ بزنه چیکار می‌کنید؟ چه‌طوری جلوش لباس می‌پوشید؟ و یا یک خودکار و یک دستمال کاغذی می‌دن و می‌گن فرض کن این خودکار یک آدم مرده‌است و این دستمال کفنه. حالا اینو کفن کن ببینم بلدی!

 

 اون‌روز با اینکه از این مثال آقای عبداللهی کلی خنده‌م گرفته بود که مثلا  خودکار که دست و پا و دهن نداره ببندیمش، آه  از نهادم براومد. آخه من هم یکی از قربانیان گزینش آموزش و پرورش هستم!

بعد از انقلاب فرهنگی وقتی به هزار ضرب و  زور  و بعد از اینکه چند سال آزگار به خاطر حجاب و مسائل عقیدتی  اجازه‌ی ثبت نام در دانشگاه تربیت معلم  رو بهم نمی‌دادن،‌ بالاخره فارغ‌التحصیل شدم، منو برای مصاحبه به محل گزینش در خیابون طالقانی سر ایرانشهر خواستن. علی‌رغم اصرار دوستام که گفتن چادر بپوش با همون مانتو روسری  همیشگیم و ظاهر معمولیم رفتم. مانتو روسری ساده و سنگینی که اون‌زمان رسم بود. می‌دونستم اگه چادر بپوشم و یه کم تظاهر به دین‌داری کنم احتمال داره قبول شم. همون‌طور که دوستام این کارو کردن و قبول شدن!

 وقتی به اونجا رسیدم تقریبا همه‌ی آقایونی که اونجا کار می‌کردن و طبق مد اون‌زمان بسیجی‌ها خشتک‌ شلوارهاشون تا نزدیکی‌های زانو می‌رسید و پیراهن گشادی که دکمه‌ی تقواشو بسته بودن، روی شلوار انداخته بودن،  با نفرت عجیبی به مانتو  و روسریم نگاه می‌‌کردن و لابد پیش خودشون می‌گفتن این خانم چه‌طور به خودش جرأت داره این‌ریختی بیاد گزینش.

منو پیش خانم مصاحبه گری که  نسبتا چاق بود راهنمایی کردن. با اینکه هر دو تنها در اتاق شدیم از من شدیدا رو می‌گرفت. چادر و مقنعه‌‌‌ای که تاپایین ابرو کشیده بود پایین و کفشش  همه خاکی و کثیف  بودن و بوی عرق ازبدنش می‌اومد.

 او هم با نفرت به من خیره شد! جوری نگاه می‌کرد انگار لختم.

 

 بیشتر از سه چهار ساعت روی مخ من کار کرد. پدرم رو درآورد از بس سوال‌های جورواجور و بی‌ربط پرسید.

اولین سوالش این بود که آیا خجالت نمی‌کشم با اون لباس زننده رفتم پیشش. گفتم چه عیبی دارم. همه‌ی بدنم پوشیده‌ست.  مانتو هم که اون‌موقع به غیر از سیاه و سرمه‌ای و قهوه‌ای اصلا تولید نمی‌شد. مثل مانتوهای الان هم تنگ و کوتاه نبودن. اون‌قدر مانتوها بی‌ریخت و گشاد و بلند پر از پیلی بودن که آدم توش گم می‌شد. البته من داده بودم یه خیاط بدون پیلی و تا ساق پا بدوزن. گفت با اون قیافه به گزینش رفتن یعنی اینکه ازشون نمی‌ترسی و اونا هم معلمی رو می‌خوان که ازشون بترسه. کسی که نترسه برای مملکت خطرناکه.

یادمه وضع مالی من و همسرم افتضاح بود. به خاطر مخالفت ازدواج خانواده‌ها نه جهیزیه‌ای داشتم و نه خانواده همسرم کمکی کرده بودن. همسرم رو هنوز بعد از چند سال به دانشگاه راه نداده بودن و چون سربازی نرفته بود شغلی هم نداشت. حتی پول نداشتیم شش‌ماه یک‌بار هم گوشت و مرغ بخریم. پول شیرخشک پسرم کوچکم را هم به زور کارهای سطح پایین و موقتی جور می‌کردیم.

 بنابراین سعی کردم کمی صبور باشم. گفتم اما من قول می‌دم همیشه سر کلاس حجابم رو حفظ کنم. با بی‌ادبی‌ گفت قول تو به درد عمه‌ت می‌خوره!

بعد گفت برای ما ننگه که معلم پررویی مثل تورو بفرستیم سر کلاس دخترامون. دندون روی جگر گذاشتم و گفتم اما من کارم رو خیلی خوب بلدم. تو رشته‌م بهترین نمره رو می‌گرفتم و خیلی شغل معلمی رو دوست دارم. بچه‌هایی هم که شاگردم بودن خیلی دوستم دارن. گفت ما فقط ایمان اسلامی می‌خواهیم. درس انگلیسی که اصلا به دردشون نمی‌خوره! می‌خوای بچه‌هامونو از راه به‌در کنی؟

سوال بعدی این بود که آیا نماز می‌خونم؟ غسل حیض و جنابت می‌گیرم؟ سری تکون دادم. شک کرد. گفت همین‌جا نماز بخون ببینم.

 گفتم من دوست  ندارم با صدای بلند جلوی کس دیگری یا به صورت نمایشی نماز بخونم. اصرار کرد قبول نکردم. با عصبانیت در حالیکه در اتاق قدم می‌زد و بوهای خوشش را می‌پراکند گفت پس فکر کن لامپ اتاق دوش حمومه و فکر کن تازه پاک شدی! می‌خواهی غسل کنی. اینو که بلدی!

گفتم معلومه بلدم اما نمی‌تونم نمایش بازی کنم. غسل یعنی اول نیت کردن بعد سر و بعد سمت راست بدن بعد چپ بدن رو زیر دوش گرفتن. هر کاری کرد که انجام بده ندادم. اما خواهر محترم، این کار به چه درد کلاس زبان انگلیسی می‌خوره؟

گفت حرف نباشه.

بعد پرسید تا به حال چند بار رفتم امام خمینی رو از نزدیک زیارت کنم. راستش رو گفتم. تا به حال نرفتم. پرسید حتی وقتی تازه برگشته بود نرفتی مدرسه‌ی رفاه؟ گفتم راستش روز 12 بهمن که می‌خواست بیاد ایران رفتم جلوی دانشگاه تهران( اما نگفتم برای کنجکاوی رفته بودم و  تو شلوغی، آقایون مستقبل چقدر انگولکم کردن به طوری که  گریه‌م گرفته بود و به زور راه باز کردم و برگشتم خونه) اما بعدا دیگه هر روز تو تلویزیون می‌دیدمش و اونقدر گرفتار یه لقمه نون بودیم که وقت نکردم برم.

نگاهی پر از نفرت و خشمش بهم انداخت و گفت: صحیح! خدا شفات بده.(این جمله‌ی بی‌ربط آخرش بدجور رفت رو اعصابم. یعنی هر کی نره دیدن امام بیماره؟)

بعد نگاه شرلوک هولمز‌گونه‌ای به من انداخت و پرسید بچه‌ت چند وقتشه. وقتی سنش رو گفتم بلافاصله و سریع پرسید اسمش چیه؟

تا گفتم آرش، از شدت عصبانیت بلند شد ایستاد. دست‌هاشو روی میز گذاشتو دولا شد به طرفم. چشاشو ریز کرد.

- اسمش رو گذاشتی آرش؟!!!

- بله! مگه آرش چه عیبی داره؟ از تو شاهنامه فردوسی انتخاب کردم.(نگفتم من عاشق شعر آرش سیاوش کسرایی بودم)
-  اینو! یک اسم ضد خدا و پیغمبریه!

- این حرفا چیه خانوم! یه اسم ایرانیه.

- ایرانی؟ هه هه! مگه تو مسلمون نیستی؟ تو مسلمونی یا ایرانی؟ زود باش جواب بده. با من و من گفتم هر دوش.

خوب حالا اسمشو تو شناسنامه چی گذاشتید؟! شناسنامه‌ت همراهته؟

- نخیر. شما نگفته بودید بیارم.

- حالا تو شناسنامه اسم کدوم یکی از اماما و یا پیغمبرو گذاشتی؟

با سادگی گفتم: تو شناسنامه‌ش همون آرش گذاشتیم. من دو اسمه دوست ندارم.

 با تعجب تقریبا داد زد : چطور آدم می‌تونه رو پسرش  اسمی جز اسم ائمه بذاره!!! حالا اینا رو ولش! پدر بزرگش که تو گوشش اذون گفت چی تو گوشش زمزمه کرد؟ اسم کدوم امامو زمزمه کرد؟

- کدوم پدر بزرگش؟ پدر من یا پدر شوهرم؟

- وای... من چه می‌دونم. پدر شوهرت!

- پدر شوهرم معلوله و همیشه رو ویلچر و تخته!

 نگفتم پدرشوهرم اصلا مذهبی نیست و سر مسئله مذهب همیشه با مادر شوهرم بگو مگو دارن.

خودشو پرت کرد رو صندلی و با ناامیدی  ازم پرسید کفن چند تیکه‌ست! از دوسه نفر پرسیده بودم ولی یادم رفته بود. پروندم:

سه تیکه. پرسید: سه تیکه!!!؟ گفتم: مممم... پنچ تیکه! گفت: پنج!؟گفتم هفت تیکه!

خودکارشو پرت کرد روی زمین.

- بگذریم! با مردای فامیل دست هم می‌دی؟

- قبل از انقلاب می‌دادم اما حالا نه!

می‌خواست بزنه تو سرخودش.

جلوی مردای غریبه چه‌جوری لباس می‌پوشی؟ چایی رو مستقیم خودت می‌بری تعارف می‌کنی یا شوهرتو صدا می‌کنی اون ببره؟  رو میز غذا می‌خورید یا زمین؟ اگه مرد غریبه رو سفره باشه  شوهرت اجازه می‌ده تو هم بشینی و صدها سوال اعصاب‌خورد کن این چنینی.

وقتی هم برای تحقیق اومدن تو کوچه. اصلا به کسایی که من معرفی کرده بودم مراجعه نکردن. از مردم محل منزل بسیجی‌های محل رو پرسیده بودن و یک‌راست اونجا رفته بودن خونه‌ی مریم خانوم، زن بسیجی محل.

از مریم خانم که در محل چندان خوش‌نام نبود تحقیق کرده بودن اونم  گفته بود گاهی که "زن زمینی " شبا میاد آشغال بذاره دم در دمپایی پاشه بدون اینکه جوراب داشته باشه...

از زن همسایه دیوار به دیوار پرسیده بودن آیا لباس‌زیراشو رو طناب حیاط پهن می‌کنه؟(در صورتیکه خونه‌ی همه‌ ماها یک طبقه بود و هیچکدوم مشرف به همدیگه نبودیم و البته من خجالتی همیشه روی لباس زیرهام پارچه‌ی نازکی می‌نداختم و رویش گیره می‌زدم)

مصاحبه و تحقیق از اون خانم بسیجی باعث شد من توی گزینش رد بشم! به همین سادگی!

 

چه سال‌های سخت بی‌پولی با همسر و فرزندانم  کشیدم بماند! بعد از ماه‌ها تلاش جای دیگری استخدام شدم. دو سال قراردادی بودم.به گفته مسئولین اون شرکت بهتر از هر کارمندی کار می‌کردم به طوری‌که کار 5 نفر را به تنهایی انجام می‌دادم. برای رسمی شدن باید گزینش می‌شدم.  دوباره همین سوال‌ها و همین تحقیق‌های مسخره. و وقتی فهمیدن در آموزش و پرورش رد شدم اون‌ها هم ردم کردن. سرگذشت شوهرم هم بهتر از من نبود. هر دو لیسانس بودیم اما سال‌ها پول نداشتیم کفش و لباس بخرم. یادمه من  یک گالش پلاستیکی کفش ملی پام می‌کردم. تا ده‌سال بعد از ازدواج پول نداشتیم تلویزیون بخریم یا یه رستوران بریم. بهترین غذامون سوپ جو بود. از قصابی‌ها قلم گاو یا گوسفند به قیمت ارزون می‌خریدم و با بلغور جو کیلویی هشت تومن چند  بار باهاش سوپ درست می‌کردم. مریض می‌شدیم پول نداشتیم دکتر بریم.  پسرم بدون اسباب‌بازی بزرگ شد...

سال‌ها طول کشید تا تونستیم یه زندگی خیلی معمولی پیدا کنیم. اما داغ این گزینش‌ها همیشه رو دلامونه و یادآور سال‌ها فقر و بدبختی. نمی‌دونم مسئولیت جوابگویی به امثال ما رو کی بر عهده می‌گیره مگر من عضوی از مردم این کشور نیستم. ؟  کی جوابگوی منه که در این سن نه حقوق بازنشستگی‌دارم و نه بیمه‌ام. جوابگوی من و امثال من و اون دانشجوی همدانی که خودکشی کرد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:16 توسط زن زمینی |