تبليغاتX
زن زمینی - چقدر از دست آن زن عصبانی شدم!

وحشتناک بود! نمی‌دانستم می‌توانم تا این حد عصبانی شوم. نه که تابه‌حال نشده باشم و سر شوهر و بچه‌ها داد نزده باشم. زده بودم.  اما در خیابان و جلوی مردم نه... اصلا نمی‌خواستم. آن‌هم سر یک زن. همجنس خودم.
شاید تقصیر او بود. تا سرحد جنون عصبانی‌ام کرد. اعتماد به نفس احمقانه‌اش و اینکه دنیا را مال خود می‌دانست.
شاید ماجراهایی که روز قبل برایم پیش آمده بود رویم تأثیر گذاشته بود. دست درد شدیدی که چند روز بود امانم را بریده بود و قرص‌های دیکلوفناک که جز گیجی اثری رویم نداشت. رفتن به بازار و خرید چندین کیلو میوه و سیب‌زمینی و ‌پیاز و مرغ و ماهی و کدو و بادمجان و خیار و گوجه‌فرنگی و سبزی و بعد ...‌‌آماده کردن همه چیز... کار زیاد.... و امتحانی که امروز داشتم.
 وقتی امتحان دارم هیچکس در خانه رعایتم را نمی‌کند.
راستی چرا من باید رعایت همه را بکنم؟ پسرها که امتحان دارند دست به سیاه و سفید نمی‌زنند! حالا دقیقه به دقیقه می‌پرسند مامان... ناهار کو؟ شام کو؟ فکر کنم باید بهشان مشکلم را  می‌گفتم. بی‌خود انتظار داشتم خودشان بفهمند! تقصیر خودم هم هست. کی به من گفته بود روز قبل از امتحان برو این همه چیز بخر و این همه برای خودت کار بتراش؟

گفتم اشکال ندارد بین کرج و تهران یک ساعتی راه است . در تاکسی جلو می‌نشینم و به دفترم ورقی می‌زنم. خیلی‌ وقت‌ها  این کار را می‌کردم.
وقتی رسیدم دم ایستگاه کرج- ونک دیدم  چند ماشین حاضر و آماده ایستاده و کسی در صف نیست. اما روی صندلی تکی جلوی تاکسی اول دختر خانمی نشسته و آقایی عقب. گفتم  اگر بنشینم وسط و یک آقای دیگر این طرفم بنشیند دیگر نمی‌توانم چیزی بخوانم و تمام راه هم و غمم باید صرف این شود که به بغل‌دستی‌هایم نخورم. یا بهتر بگویم، آن‌ها به من نخورند.
با اینکه دیرم شده بود گفتم می‌ارزد به اینکه صبر کنم ماشین بعدی بیاید و جلو سوار شوم و تا آخر راه راحت بنشیم.
حدود یک‌ربعی طول کشید که ماشین اولی پر شد. در آن وقت روز مسافر کم بود.

ماشین بعدی که داشت جلو می‌آمد دوسه نفر پشتم در صف ایستاده بودند اما  در کمال تعجب دیدم خانمی چادری از آن تیپ‌های دولتی که مقنعه با دکمه‌هایی  به چادر گران‌قیمتش وصل می‌شود تازه رسید و بدون توجه به ما خیلی خانمانه رفت جلو نشست.

 رفتم جلویش گفتم خانم محترم، نوبت من است. لطفا پیاده شوید. نگاهی پر از تبختر و غرور به من کرد و آمرانه گفت "شما بروید عقب!" با انگشت اشاره دستکش دارش عقب را نشان داد و دوباره سرش را آن‌ور کرد.
 گفتم  خانم عزیز من در ماشین قبلی هم می‌توانستم عقب بنشینم. اما صبر کردم تا روی صندلی تکی جلو  این تاکسی بنشینم. لطفا پیاده شوید!  دیرم  است.
نگاهی با نفرت به من کرد و گفت "شما که ماه رمضان ماتیک می‌زنید بروید عقب. برایتان که مهم نیست  پیش آقایان بنشینید." این حرف را که زد  عصبانی شدم. در را باز کردم و گفتم: فوری پیاده شوید! شما فکر کردید چون چادر سر می‌کنید و من نه٬ می‌توانید به من دستور بدهید؟

با بی‌ادبی در را از دستم گرفت و محکم بست. در این فاصله سه مرد هم رسیدند و عقب سوار شدند و یکی از آقایان که ریش و تسبیح داشت به راننده دستور داد "حرکت کنید" و به من با لحن بی‌ادبانه‌ای دستور داد: "شما برو عقب! با یک ماشین دیگر بیا! وقت جر و بحث نداریم."
کلی راننده و مسافر دورمان جمع شده بودند.
گفتم "بله؟! شما وقت جر و بحث ندارید؟ مسئله خیلی ساده است. من دیرم شده! نوبت من هم هست...   رو کردم به خانم چادری گفتم:

" آهای خانم چادری که ماتیک نمی‌زنی و خیلی مذهبی هستی و در ماه رمضان دروغ  نمی‌گویی. خودت بگو کداممان زودتر رسیده به ایستگاه و نوبت کیست!"
بدون اینکه نگاهم کند از ترس باطل شدن روزه‌اش و اینکه ده‌ها نفر( راننده و مسافر در صف ایستگاه‌های دیگر ) شاهد بودند من یک‌ربع زودتر از او رسیده بودم. گفت اوه‌ه‌ه... حالا ده پونزده ثانیه زودتر رسیدی. برو کنار و دوباره با انگشت دستکش دارش به راننده دستور حرکت داد.


دیگر عصبانیتم به اوج خودش رسیده بود. دوباره با شدت در را باز کردم و فریاد زدم. زنیکه احمق! یالله پیاده شو. تو فکر کردی کی هستی؟ اینقدر در این سی‌سال از دست شماها کشیدم و  تبعیض دیدم که دلم از دستتان خون است. اینجا دیگر نمی‌گذارم حقم را زائل کنید!
 بالاخره راننده که ریش تراشیده‌ای داشت، به صدا درآمد و به زن چادری گفت این خانم راست می‌گوید چرا می‌گوی پانزده ثانیه؟ من همینجا بودم. بنده خدا یک‌ربع است  زودتر از شما رسیده و در صف ایستاده. زن چادری به حرفش اهمیت نداد. بلند نشد که نشد و سعی می‌کرد در را از دست من بگیرد. من نفهمیدم کی شروع کردم جیغ و هوار...  می‌گفتم امکان ندارد بگذارم بروید. دست و پایم داشت می‌لرزید...
راننده پیاده شد و گفت اصلا همه پیاده شوید من حرکت نمی‌کنم. آقایان پشت سر غرغر کنان پیاده شدندو زن نه!
بالاخره  نفهمیدم رئیس خط از کجا پیدایش شد. ماجرا را پرسید.  راننده‌ها برایش تعریف کردند و  همه از من دفاع کردند. چند زن ماتیکی! دیگر هم به جمع مسافران اضافه شده بودند و وقتی ماجرا را فهمیدند حق را به من دادند و خوششان آمد جلوی زن ایستاده‌ام و با خنده تشویقم کردند. بالاخره زور رئیس خط چربید و زن که خواب نمی‌دید به خاطر یک زن ماتیکی از خر مراد پیاده‌اش کنند  با نفرت‌انگیز ترین وضع مشتی به پشتم زد و هلم داد داخل ماشین وگفت : برو سوار شو ...(فحش)


دلم می‌خواست با تمام وجود یک سیلی محکم بزنم در گوشش! دلم می‌خواست به دادگاه می‌کشاندمش تادیگر جرأت نکند به خاطر یک شغل دولتی (بعدا فهمیدم چکاره است) که با پارتی بازی گیر آورده به حق دیگران دست‌درازی کند و کشور را مال خودش بداند. نمی‌دانم چرا تازگی‌ها این‌تیپ آدم‌ها را اشغالگر کشورم می‌دانم.


 بالاخره راه افتادیم به سمت تهران...  حالا مرد ریشوی تسبیح‌به دست از عقب شروع کرد داد و فریاد که شما به چه حق به ساحت مقدس آن خانم و چادر که حجاب برتر است توهین کردی؟ می‌دانی آن خانم کی بود؟ آبروی یک خانم محجبه‌ی مکتبی را جلوی صد نفر بردی!
گفتم هر که می‌خواهد باشد! در ضمن احترام هر کس دست خودش است. امیدوارم ادب شده باشد و دیگر به حق دیگران تجاوز نکند. صدایم هنوز می‌لرزید.
مرد شروع کرد به داد و بی‌داد. گفتم آقای محترم من با شما حرفی ندارم و در حال باز کردن کتابم گفتم  با اجازه من می‌خواهم مطالعه کنم. راننده هم به او گفت حرف زدن موقوف. ما که اعصاب درست حسابی نداریم!
مرد ناچارا ساکت شد. و من تا آخر راه حالم گرفته بود و شما حساب کنید نیم‌ساعت بعد من چطور سر امتحان باید طنز می‌نوشتم. نمی‌دانم اشاید  طنز عصبانی و یا طنز بی‌مزه...

 (لینک در بالاترین)...(در بلاگ نیوز)

 آنچه بر زن زمینی رفت و یک حقیقت تلخ (تجربه های مشابه. خواندن این نوشته را به همه توصیه می کنم)

خیلی متاسف شدم  آرش کمانگیر  از نوشته من اینطور برداشت کرده:
"یک بانوی وبلاگ نویس شرح دقیق ِ کتک کاریش با یک بانوی دیگر را در وبلاگش می نویسد!" حتما ایشان در ایران زندگی نمی کنند که این رفتار تبعیض آمیز هرروزه به نظرشان معمولی و گیس کشی می رسد. و لابد کلی به ماجرا خندیده اند و تفریح نموده اند!

دوباره همه را به خواندن نوشته ی وبلاگ شهد شیرین شکر دعوت می کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 2:30 توسط زن زمینی |